گاهی یک سوءتفاهم کافیست تا عشق را به مرز نابودی بکشاند.الناز در روزهایی که همه از رضا روی برگرداندهاند، تنها یک حرف برای گفتن دارد «بگو دوستش دارم…»
این هفته سومین نامهایست که برایت مینویسم. انگار سی سال از آخرین باری که دیدمت گذشته؛ که اینقدر خستهام. اما با این حال، حتی اگر سی سال هم میگذشت، از عشق من به تو ذرهای کم نمیشد.
میدانی نفس من؟ عشق، آمدنش بینشانهست، اما وقتی بیاید، چنان در گوشهٔ خانهٔ دلت جا خوش میکند که هیچ جور نمیتوانی خرابش کنی.
خاطرهٔ لحظهٔ عقدمان از جلوی چشمانم کنار نمیرود؛ همان موقع که با چشمانت، دیوانهوار و بیقرار نگاهم میکردی. در دلم آرزو کردم: «ای کاش رضا، همهٔ عمرمان، مرا همینطور دوست بدارد.»
دلم برای شنیدن دوبارهٔ خندههایت پر میکشد… اما تو نیستی که…
از صدای مهیبی که در گوشم پیچید، بیاراده از جا پریدم و خودکار میان انگشتانم لرزید.
— زنداداشــــ! آهـــای زنداداش!
به امید شنیدن خبر خوش، نفهمیدم چطور خودم را به سبحان رساندم.
— چــ… چی شده؟ رضـــا… آزاد م…
سبحان با چشمهایی طلبکار به من نگاه کرد.
— این بلا رو سرش آوردی، حالا انگار مثلاً ناراحتی؟ آرهـــ؟!
بغضم را قورت دادم و گفتم:
— سبحان جان، باور کن من بیشتر از همه ناراحتم.
صدای زکیه در گوشم پیچید:
— الان که به خاطر تو توی این وضعست، ناراحتی تو به درد نمیخوره.
زبان مادرشوهرم اما نیشدارتر از همه بود که از آشپزخانه داد زد:
— اینا همه اداشه. زکیه، زنگ بزن به بابای این دخترهٔ نحس، بیاد تَش رو برداره ببره. تاب دیدنش رو ندارم.
دیگر طاقت نیاوردم. میان حرفهایشان داشتم له میشدم. با صدای بلند زدم زیر گریه و قدمهایم را تند کردم به سمت همان اتاقی که از آن بیرون آمده بودم.
من نمیخواستم بروم؛ میخواستم همینجا بمانم و منتظر عشقم باشم.
خدایا، خودت رضای مهربانم را برایم بیاور! التماست میکنم.
گردن چرخاندم و در حالی که گریه میکردم، زکیه را جلوی در دیدم. گویی در رد نگاهش، کمی رحم میشد دید.
— الناز، بیا برو جون مادرت… تا این رضا برمیگرده، اینجا نباشی بهتره.
— من هیچ جا نمیرم! میخوام اینجا منتظر شوهرم باشم.
— آخه اینطوری که بو میاد، رضا حالا حالا اومدنی نـــ…
میان حرفش پریدم و انگشت اشارهام را جلوی بینیام گرفتم.
— هیس! ادامه نده، جملهات رو تموم نکن. رضا برمیگرده، من مطمئنم!
— چند دقیقهست به بابات زنگ زدیم، داره میاد دنبالت.
کمی خشم با نگاهم آمیخته شد و صدایم کمی بالا رفت.
— خونهٔ من اینجاست، پیش رضا. چرا هیچکس اینو نمیفهمه؟!
به آشپزخانه رفتم؛ پیش همان زنی که مرا مقصر همهچیز میدانست.
دیدگاه کاربران