خَسی در میقات سفرنامهای از جلال آل احمد است که در آن به روایت سفر حج سال ۱۳۴۳ خود میپردازد. این سفرنامه ابتدا با عنوان بَدَویَت – بدویت موتوریزه نوشته شد، اما پس از حذفیاتی، از سال ۱۳۴۵ با نام کنونی از انتشارات نیل منتشر گردید.
قرار بود دیروز صبح راه بیفتیم، که نشد. یعنی چهار صبح رفتیم فرودگاه. و هفت، بالک و لوچه آویزان برگشتیم. در حالیکه آشیانه حجاج پر بود از آدم. بچه ها مثل متکا پیچیده و دراز و گرد – در خواب. و یک گوشه، جماعت کردها کلاغی بسر، دست به سینه به نماز ایستاده. با پیش نمازشان که کلاهی سفید بسته بود. و یکی در صف نماز، چنان بلند قامت بود که شاه شطرنج در صف پیاده ها. و امام، با کلاغی سفیدش نصف قد یک پیاده هم نمی شد. حج است دیگر! خوبیش این بود که دیروز هم بعداز ظهر خوابیدم هم از اول شب. و دو از نیمه شب گذشته بود که زنگ تلفن بیدارمان کرد. و ده بدو تا برسی. و خداحافظی و ماچ و بوسه. و چه شادیهای بدرقه کنندگان! خیال می کردند بره گمشده به گله بازگشته. و دو تا از دوستان، با خنده های معنی دار بر لب. که یعنی «این دیگر چه کلکی است که فلانی می زند….
دیدگاه کاربران