BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان آماج
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان آماج

کتاب رمان آماج

نوشته‌ی سدنا بهزاد
ناشر آزاد
سال انتشار 1404
تعداد صفحات 1139 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 133

خلاصه کتاب رمان آماج

این داستان روایتگر زندگی دختری است که پس از فقدان یکی از ارکان اصلی خانواده‌اش، بار سنگین مسئولیت مراقبت از دو خواهر کوچک‌تر و زن‌برادرش را به دوش می‌کشد. با وجود آسیب‌هایی که در مسیر این مسئولیت می‌بیند، با صبوری و پایداری در برابر مشکلات می‌ایستد. او خود را فراموش کرده و تمام زندگی‌اش را وقف آرامش و خوشبختی خواهرانش کرده است، بی‌آنکه تلاشی برای بهبود حال روحی خودش داشته باشد. در کنار این فشارهای خانوادگی، در نشریه‌ای مشغول به کار است و روابط خوبی با اطرافیانش دارد. اما زمانی که مشغول مطالعه‌ی یک رمان تازه‌نویس برای چاپ می‌شود، زندگی‌اش به‌طور غیرمنتظره‌ای با نویسنده‌ی آن رمان مردی با گذشته‌ای پیچیده گره می‌خورد؛ گره‌ای که شاید مسیری تازه را در دل رنج‌ها برایش باز کند…

بخشی از متن کتاب رمان آماج

مژگان سری تکون داد و به من نگاه کرد. – برم کیف هامون رو بیارم. به تکون دادن سرم اکتفا کردم و وقتی مژگان رفت، خودم رو به کنار مهرپور رسوندم. بوی غلیظ سیگارش باعث درهم رفتن چهرهم شد. – خوب نیست این دود مضر رو به ریه میفرستید. با ابروی بالا پریدهای از گوشه ی چشم نگاهم کرد. – خوب نیست که شما هم از زندگی غافل بشید. مقنعهم که عقب میرفت رو جلو کشیدم و به میدون سمت دیگه ی خیابون، چشم دوختم: – دود و زندگی رو باهم مقایسه میکنید؟ سیگار رو روی زمین انداخت، پای راستش رو روی سیگار گذاشت و سیگار له شد. دست هاش رو به سمت عقب باز کرد و بیشتر به کاپوت تکیه زد. اینها همهش ژست بودن یا خود خودش همین بود؟ برای منی که سالی به دوازده ماه یه آدم عجیب با روی متفاوت میدیدم، همه ی اینها یه ژست بودن. با مهرپور که باشی باید دست به عصا باشی! کلاً این مدل بودنش تنها برای من عجیب بود.
سرش سمتم چرخید و من نگاهم به چشماش اومد. – قصد ندارید فکر خودتون باشید؟ دست هام جمع کردم و بیراهه گفتم: – بیحوصله اید؟ و اون نیمچه لبخندی زد و مماس به من چرخید. – غمگینید؟ انگار این مرد قصد پاسخ دادن به سؤال های من رو نداشت. انگار دوئلی رو با من شروع کرده بود، مانوری آگاهانه خرج این بازی میکرد. دهن باز کردم تا حرفی بزنم که صدای مژگان اومد: – سارا من برم شارژ بخرم تو همینجا باش تا برگردم. با لبخند بدرقهش کردم و نگاهم باز رسید به همین مرد، همین که هنوز در ژست بود! مرد دست به عصا! مهرپور نفسی عمیق کشید. – دوستتون عاشق شده، میدونستید؟ باتعجب نگاهش کردم و اون امشب یه چیزی به سرش زده بود. لبخند میزد؟ مردی که لبخندهاش رو بهزور و بلا میدیدی! با انگشت شست گوشه ی لبش رو خاروند. – چرا تعجب میکنید؟ اخمی کردم. – میشه بدونم از کجا فهمیدید؟
چشم ریز کرد و لبخند کمرنگی زد. – آدم‌هایی که عاشق شده باشن، آدم هایی که عاشق میشن رو تشخیص میدن. مدلشون یه کم با معمولیا فرق داره. کلاً عاشق شدن تو رو از معمولی بودن دور میکنه. با استفهام نگاهش کردم. – دلیلای قانع کننده ای برای عاشق شدنِ مژگان نبود. شونه بالا انداخت و با انگشت سبابهش چند تار از موهاش رو نشونم داد. – درسته سنی ندارم؛ ولی من همین چند تار از موهای سفید رو توی آسیاب سفید نکردم. به کناره‌ی کاپوت ماشین تکیه زدم. – عاشق شده؟ این بی عرضه تر از این حرفاست! آرنجش رو تا کرد و کاملاً سمتم چرخید. – مگه عشق به عرضه ربط داره؟ من عاشق شدم، دوستتون رو بهراحتی درک میکنم. دو ابروم بالا رفت. – شما هم عاشق شدید؟ بامزه نگاهم کرد. – بهم نمیاد یا بی عرضه تر از این حرفام؟ دستم رو جلوی دهانم گرفتم و آهسته خندیدم. – من منظورم با مژگان بود نه شما! شما چرا به خودتون میگیرید؟
شما یه آدم عاقل و بالغید، فکر میکنم اینطور آدما با منطق عاشق میشن! بی هوا ضربه ی خیلی کوتاهی به شونهم زد. – اشتباه نکنید! عشق کنار منطق، فقط وابستگیه نه دلبستگی… نگاهم از روی شونهم به انگشت های کشیدهش که داخل جیب شلوارش پنهون میکرد، کشیده شد. سر کج کرد و به مغازه ای اشاره زد. – مطمئناً الان هم دوستتون داره با کسی که دوسش داره صحبت میکنه، آخه داخل ماشین با کسی صحبت کرد که گفت تماسش رو به بعد خلاصه میکنه. شونه بالا انداختم. – نمیدونم. من که ازعشقو عاشقی سر در نمیارم. میلی هم ندارم سر در بیارم، عشق کمکی به زندگی من نمیکنه. ابروهای مردونه‌ی کشیدهش بالا رفتن. چرا دنبال این هستید هرچی که دارید حتماً به درد زندگیتون بخوره؟ متعجبم از کسی مثل شما که تدبیرش از عشق اینه! احمقانه لب زدم: – نمیدونم. خودش رو به روبهروم رسوند.

دانلود کتاب رمان آماج از سدنا بهزاد

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان آماج

رایگان
رمان فردا بدون من

رمان فردا بدون من

آتوسا مهریار
رایگان
رمان اوج لذت

رمان اوج لذت

بار بارا کارتلند
رایگان
رمان مهناز زنی شانزده ساله

رمان مهناز زنی شانزده ساله

آرام
رایگان
جوانه های پائیزی

جوانه های پائیزی

پرویز قاضی سعید
رایگان
حجله ای در شهر ممنوع

حجله ای در شهر ممنوع

پرویز قاضی سعید
رایگان
رمان رهایی از منجلاب

رمان رهایی از منجلاب

ملکه یخی
رایگان
رمان عشق شبانه

رمان عشق شبانه

ترمه
رایگان
رمان صدای بارون عطر نفسهات

رمان صدای بارون عطر نفسهات

هاوین امیریان
رایگان
رمان مایدا

رمان مایدا

ویولا
رایگان
رمان برزخ اما بهشت

رمان برزخ اما بهشت

نازی صفوی

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فردا بدون من از آتوسا مهریار (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان اوج لذت از بار بارا کارتلند (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان مهناز زنی شانزده ساله از آرام (رایگان)
  • دانلود کتاب جوانه های پائیزی از پرویز قاضی سعید (رایگان)
  • دانلود کتاب حجله ای در شهر ممنوع از پرویز قاضی سعید (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر (رایگان)
  • دانلود کتاب ژان کریستف از رومن رولان (رایگان)
  • دانلود کتاب سفر به قطب شمال از ژول ورن (رایگان)
  • دانلود کتاب آن سوی نیمه شب از سیدنی شلدون (رایگان)
  • دانلود کتاب بازماندگان از کلی بلر (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.