سوگل، دختری که زندگیاش در یک لحظه با از دست دادن پدر و خواهرش در تصادفی دلخراش، زیر و رو میشود. در میان غم و تنهایی، ناخواسته وارد مسیری میشود که سرنوشت برایش نوشته؛ ازدواج با باراد، مردی ساکت و مرموز که خودش هم زخمی از گذشته دارد. اما این پیوند اجباری، کمکم رنگ میگیرد. باراد نه تنها زندگی خودش را زیر و رو میکند، بلکه سوگل را هم از دل تاریکی بیرون میکشد. و عشق، همانجایی جوانه میزند که فکرش را نمیکردند… پایانی که با لبخند تمام میشود.
یکی از صندلیها رو انتخاب کردم و نشستم. یه پنج دقیقهای که گذشت، دیدم روشا اومد پایین. خیلی شیک و مجلسی. یه شلوارک سرخابی پوشیده بود با یه تیشرت مشکی. جای کمربند، از شال استفاده کرده بود. یهور موهای خرماییشم با یه گیره جمع کرده بود. اومد سر میز، رفت سمت سارا و گونهشو بوسید: – سلام! بعدم اومد کنار من نشست. خدمتکار براش آبپرتقال ریخت. روشا پرسید: بابا نیست؟ سارا جون همینطور که داشت یه تکه از پنیر لای نون میذاشت گفت: چرا، بالا خوابه! روشا: پدر و پسر به هم رفتن! منم هرچی زور زدم این پسر رو بیدار کنم نشد! – همه خاندان فلفلی یهجورن! سرمو برگردوندم سمت صدا. یه دختر با چشمای عسلی و لبهای سرخ و موهای مشکی، به همراه یه پیرهن زرد و شلوار سبز سر میز وایستاده بود. سارا: آره دیدی؟ اگه بدونی من از دست این دوتا پسر چی میکشم!
از اینکه همسر و پسر خودش رو “پسر” میدونست، خندم گرفت. دختر اومد سمت میز. به من نگاه کرد و گفت: – اوه! سارا جون معرفی نمیکنین؟ از جام بلند شدم. – چرا! ایشون سوگلجانن! – آهان! همسر باراد؟ چشمام گرد شد. این دیگه از کجا میدونست! دستشو دراز کرد و با هم دست دادیم. – منم ملیکام! همسر پسرخالهی باراد! – خوشوقتم! – منم همینطور! کنار سارا روبهروم نشست. وقتی که داشت به اجسام روی میز نگاه میکرد، زیر لبی از روشا پرسیدم: – این نمیدونه؟ – نه! فکر میکنه واقعاً زنشی! با حالت تمسخرآمیزی ادامه دادم: – چرا بهش نگفتین؟ پس یعنی بهخاطر همین دیشب پیش من لالا کرده بود؟ سارا: روشا، مطمئنی تمام سعیتو کردی؟ اینا چرا نمیان؟ – چه میدونم والا! – نه! اینجوری نمیشه! شما دوتا پاشین برین شوهرتون رو بیدار کنین، توأم برو باباتو بیدار کن! بدویین ببینم! یالا! نالیدم: بابا خودشون میان دیگه…
– حرف نباشه! یالا پاشین ببینم! با هم از جامون بلند شدیم و به سمت پلهها رفتیم. ملیکا: این مردا هم فقط دردسرنا! روشا: والا! یه دونه زدم به بازوش: – گمشو! تو دیگه چته؟ تو که شوهر نداری! همینطور که از پلهها میرفتیم بالا گفتم: – خدایا به امید تو! ملیکا رفت سمت اتاق ته راهرو. روشا داشت میرفت که بازوشو گرفتم و یواشکی گفتم: – کجا میری؟ – وا! مگه نمیـ…. – چرا میدونم! نمیشه بری داداشتم بیدار کنی؟ – نه بابا! همون یه دفعه که رفتم بسم بود! – آره دیدم! چپیده بودی تو بغلش! یه چشمکی زد و گفت: – حسودیت شد؟ چپچپ نگاش کردم. لبخندشو جمع کرد و گفت: – بههرحال من نمیرم! همون یه باری که رفتم برای هفت پشتم بس بود! تمام کمرم درد میکنه انقدر که فشارش داد! همینطور که عقبعقب میرفت گفت. تا اومدم یه چیزی بگم، سریع در اتاق رو باز کرد و رفت تو. – ای دخترهی…!
نمیدونم چرا دلم نمیخواست برم پیشش! شاید بهخاطر این بود که هر لحظه که نزدیکش بودم، احساساتم نسبت بهش شدیدتر میشد… عطرش… نفسش… صداش… همه و همه منو بیشتر به خودش جذب میکرد، و من نمیخواستم اینطوری بشه! نمیخواستم… یا شاید هم میترسیدم… میترسیدم که اونقدر بهش وابسته بشم که بعد از جور شدن این وام لعنتی، جدا شدن ازش برام سخت بشه… اونقدر سخت بشه که حتی با این کار، روحم در هم بشکنه. میدونم شاید بعضیا بگن ارزش نداره، ولی مطمئن باشین که اونا معنی واقعی عشق رو درک نکردن. نمیدونن که عشق چه احساس لطیفیه… عشق چیزیه که نیازی به گفتنش نیست. حتی با حرکات هم میشه عشق نشون داد… اینکه هر لحظه با بودن در کنارش لذت میبری… هرچی که اونو ناراحت کنه، توأم ناراحت میشی… حرکاتش، حرفاش، همه و همه برات تازه و جدیدن.
دیدگاه کاربران