این رمان روایتگر زندگی دختری رنجدیده به نام «افسونه» است؛ دختری که همواره از سوی پدرش مورد آزار قرار میگیرد و قربانی سوءاستفادههای برادرش است. در یکی از روزها، طی حادثهای دردناک، توسط برادرش مجروح میشود و همین واقعه مسیر زندگیاش را تغییر میدهد. او با «دنیل»، وکیل سرشناس اهل انگلستان، آشنا میشود و داستانی پر فراز و نشیب آغاز میگردد…
دستای مشت شده اش نشون میداد خیلی به غرورش بر خورده… از همون اول که اومدم اینجا سر کار زیاد از حد دور و بر من پلکید… خوشم نمی یومد مردها دور و برم باشن… با دخترا هم بلد نبودم رابطه برقرار کنم برای همین همیشه تنها بودم… اما این جیمز هیچ وقت از رو نمی رفت… با چشمای کشیده خاکستریش زل زد تو چشمامو و گفت: سعی نکن منو از خودت برونی… میدونی که سمج تر از این حرفا هستم. به لحظه خنده ام گرفت… خیلی وقت بود که خنده از لیام فراری شده بود… اما خندیدم… جیمر پرو شد منو چرخوند سمت خودش دستاشو گذاشت دو طرف صورتم و قبل از اینکه بخوام جلوش رو بگیرم خم شد روی صورتم. زخم کنار لبم داغ شد… با خشم هولش دادم و این کارم همزمان شد با سوت سر کارگر اونجا… با وحشت چرخیدم طرفش… خیلی خشک گفت. اینجا محل کاره… نه محل عشاق خیلی وقته زیر نظرت دارم امیلی
فقط مشغول صحبت کردن با جیمزی دل به کار نمی دی چاره ای برام نذاشتی جز اینکه اخراجت کنما. با تنه پته می خواستم التماس کنم… میخواستم از خودم دفاع کنم… اما قبل از من جیمز گفت: خانوم جونز همه اش تقصیر من بود… امیلی مقصر نیست… با خشم گفت تو حرف نزن جیمز… اگه به فروشنده نیاز نداشتیم همین الان تو رو هم اخراج می کردم… تو اینجا چی کار میکنی؟ برگرد سر کارت… با بغض رفتم طرفش… التماس و خواهش کردن برام سخت بود! من تو اوج کتک خوردن هم التماس نمی کردم اما اینبار مجبور بودم گوشه لباس بلند آبیشو گرفتم و گفتم: خانوم جونز من به این کار احتیاج دارم… با خشم هولم داد… اینقدر ضعیف بودم که تعادلم رو از دست دادم و محکم خوردم به میز میوه ها پخش زمین شدم… جیمز دوید به طرقم… جز جیمز کسی جرئت نداشت کمکم کنه… تو چشمای همه دخترای اونجا ترحم رو میدیدم
و من از ترحم بیزار بودم… خانوم جونز که عادت نداشت کسی حرفی روی حرفش بزنه جیغ کشید دختره پتیاره برو بیرون گفتم… جای تو اینجا نیست… تو با این حواس پرتی جز دردسر هیچی نداری… خدایا چرا؟؟ چرا همه فکر میکنن من گناهکارم به چه جرم پیشونی من رو اینقدر سیاه نوشتی؟ چرا باید سرنوشتم به سیاهی سرنوشت مادرم باشه… حتی از اونم سیاه ترا جیمز زیر بازوم رو گرفت… غمی از چشماش بیرون میزد که از وصفش عاجزم – آروم گفت: من واقعا متاسفم افسون… واقعا نمی دونم چی بگم… باور کن خودم باهاشون صحبت میکنم راضیشون میکنم برگردی… اگه راضی نشدن هر طور شده باشه به کار بهتر برات پیدا می کنم. قول میدم… با نفرت بازومو از دستش بیرون کشیدم… از جا بلند شدم… درد بدنم بیشتر شده بود و بدتر لنگ می زدم… گفتم شما مردا جز بدبختی هیچی برای ما زنا ندارین… شما عوضی ترین موجودات عالمین…
حالمو به هم می زنین… نمی خوام دیگه ریختت رو ببینم جیمز… بدون اینکه حتی به لحظه دیگه اونجا بمونم زدم بیرون… میدونستم اگه بدون پول برم خونه فردریک و لئونارد پدرم رو در می یارن باید چی کار میکردم… همینطور که از گوشه پیاده رو می رفتم گریه می کردم… پیش خودم که میتونستم این بغض لعنتی رو بشکنم… یهو به خودم اومدم دیدم دارم داد می زنم مگه تو اون بالا نیستی؟ مگه نمی شنوی صدای من بدبخت روا چرا جوابمو نمی دی؟ چرا هر چی بدبختیه می ریزی روی سر من؟ این مردای عوضی رو تو آفریدی چرا خودت افسارشون نمی کنی؟! چرا باید به خودشون اجازه بدن زندگی به زن بی پناه رو به هم بریزن؟ خدایا چرا به من قدرتی نمی دی که اینا رو نابود کنم؟ چرا؟ به هل هل افتادم… نشستم کنار پیاده رو… فقط میخواستم گریه کنم… دیگه هیچی برام مهم نبود. شب شده بود… زمان برگشت به خونه…
دیدگاه کاربران