همراز، سالهاست بار اندوه مرگ خواهرش را به دوش میکشد؛ خواهری که قربانی خیانت همسر و ظلم خانوادهی او شد. حالا، پس از گذشت زمان، همراز تصمیم گرفته فرزندان خواهرش را از سایهی سنگین آن خانواده نجات دهد. اما در این مسیر، بزرگترین مانع پیش رویش، عموی بچههاست؛ مردی از دنیایی متفاوت، که گذشتهای تلخ میان او و همراز باقی مانده. او، پسری مغرور و خونسرد؛ و همراز، دختری صمیمی، احساساتی و بیریا. اما آنچه میانشان آغاز میشود، آرامآرام از دل تضادها شکوفا میشود. لحظههایی شیرین، دلنشین و پرکشش، که مخاطب را با خود همراه میکند…
نیست… به خدا نیست… میشه ساده ترش گرفت… با همه مسائلی که داره… من تو نحوه بر خورد شما با کوشا دخالتی نمی کنم. می دونید که من زیاد از دنیای مردونه سر در نمیارم اما نیوشا فرق میکنه… می دونم دوست ندارید مثل من باشه. خیره بود به چنگالش : کی همچین چیزی بهتون گفته؟؟ چیزی که شنیده بودم رو باور نمی کردم. شوخی میکرد. مطمئن بودم: خب پدرتون… _الان قیم بچه ها منم… _این یعنی اینکه شما… چنگالش رو تو غذاش فرو کرد ویک دونه پاستا توی دهنش گذاشت : غذاتون رو بخورید سرد می شه از بس با سالادتون کشتی گرفتید غذاتون یخ کرد. خیلی چیزها داشتم برای گفتن و نشد. خیلی حس ها داشتم… پر از تناقض پر از حرف. من هیچی از این آدم نمی فهمیدم… برای من شبیه یه معمای بزرگ و پیچیده بود… اگر انقدر جدی نبود و قابل اعتماد فکر میکردم سر به سرم میذاره…
نیوشا اومد دوباره سر میز: پرنسس می خوری از غذای خودم بهت بدم؟؟ _نه… به قیافه قهر کردش نگاه کردم که دست به سینه نشسته بود و زیر لب قربون صدقه اش رفتم. کوشا هم حالا دوباره رفته بود سراغ غذاش… حامی : قرار نبود قهر کنی و میز رو ترک کنی… نیوشا جوابش رو نداد… _با شما هستم نیوشا… _شما سر من داد می زنید… _خودت هم میدونی که این طور نبوده من به خاطر سلامتی خودت بهت تذکر دادم… لپهای نیوشا گل انداخت : این یه مسئله زنونه است… حامی جا خورد… دلم ضعف رفت برای خجاتش… هر چند برای خود من هم مسئله خیلی قابل عنوان کردنی نبود… _من عموتم… نیوشا… جای پدرتم… _اما پدرم نیستید… برای اولین بار احساس کردم حامی واقعا ناراحت شد. خیلی این جمله بی انصافی بود… کجا بود اون کسی که اسم پدر رو به دیک میکشید؟؟؟ من با تشر: نیوشا؟؟!!
نیوشا بغض کرده برگشت به سمتم… _زود باش عذرخواهی کن… حامی: نیازی به عذرخواهی نیست. نیوشا حق داره من پدرش نیستم… نیوشا خودش هم ناراحت شده بود. نیوشا هم قاشق دستش رو رها کرد… اصلا دوست نداشتم شب مردی که امشب تمام وقتش رو برای ما گذاشته بود اینجوری خراب بشه. اونم مثل هر مرد مجرد دیگه ای با این امکانات و البته وجهه می تونست مهمونی باشه..با دوستاش بیرون باشه… نه این که با دو تا بچه نوجوان و خالشون بیاد تو رستورانی که مطمئنم اگه دست خودش بود هر گز امکان نداشت پاش رو بذاره توش… _چرا آقای دکتر..نیوشا خوب میدونه که شما به نحوی پدرش هستید. ما بارها با هم صحبت کردیم که پدر و مادر آدم اونایی هستن که به آدم محبت میکنن و در کنار آدم هستن نه صرفا اونایی که ما رو به دنیا آوردن… مگه نه نیوشا؟؟ نیوشا که حالا دیگه دست به سینه نبود سرش رو انداخت پایین…
_اون خوب میدونه شما چه قدر دوستش دارید و چه قدر برای راحتیش تلاش میکنید… به همین خاطر الان بلند میشه و هم از شما عذر خواهی میکنه و هم روتون رو می بوسه چون خوب میدونه شما چه قدر نگران سلامتیش هستید… حامی نیوشا رو نگاه میکرد… واقعا باورم نمی شد این مرد از اینکه بچه ها اون رو مثل پدرشون نمی بینن انقدر ناراحت بشه… بلند شدم… همراه با نیوشا… نیوشا به سمت حامی رفت : عمو من منظوری نداشتم… _نیوشا زود عموت رو ببوس… نیوشا تا قبل از اینکه حامی بتونه اعتراض کنه روی نوک پاش بلند شد و بوسه ای روی گونه اش کاشت… از دیدنشون تو این حالت دلم سبک شده بود… من همه تلاشم این بود که این بچه ها محبت کردن رو بیاموزن… توی اون خونه مطمئن باشم کسی حواسش بهشون هست… حامی سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد… حس خاصی از این نگاهش داشتم… کوشا : منم ببوسم؟
دیدگاه کاربران