در این قصه، نه از لجبازیهای بیهوده خبری هست و نه از غرورهای آزاردهنده. دختر و پسر داستان، تنها دست در دست هم میگذارند تا مزهی عشق را، به شیرینی توت، بچشند. آنها میخواهند ثابت کنند که عاشق بودن یعنی هدیه کردن حس امنیت و آرامش، نه رنجاندن یکدیگر. این ماجرا در دنیای پرشور هنر رقم میخورد و پایانش، قاب عکسی است از شادی خالص، درست در آخرین سکانس.
خسته بود و دلش خواب می خواست اما با فکر به پریزاد و این که ممکنه تا الان همه چیز و فهمیده باشه موبایل و یک بار دیگه دست گرفت و روی عکسش ایستاد. لمسش کرد. چندین بار، دلش هوای عطرش و کرد و دلتنگش شد. دلتنگ کسی که دلش می خواست الان توی بغلش بود. روی عکسش و لمس کرد. عکسی که برای ثبتش توی مخاطبین سیو کرده بود و علامت تماس روی صفحه نقش بست. چندبار پشت هم این کار و تکرار کرد و هربار بی جواب موند. اخماش هرلحظه بیش تر تو هم می رفتند و رگ هاش از نگرانی پر شده بودند و ورم کرده بودند. موبایلش و چندبار به پیشونیش کوبید و غرید: جواب بده دختر… جواب بده. مطمئن بود این جواب ندادن یک علتی پشتشه، شاید همین خواستگاری و جواب مادرش، نگرانی داشت بیش تر می شد و عین یک سم توی خونش پخش می شد. نفس عمیقی کشید و بدون تعلل شماره ی پولاد و گرفت.
کمی شک داشت که این وقت شب تماسش درسته یا نه اما قلبش انگار آروم و قراری نداشت. شنیدن صدای گرفته ی پولاد، باعث شد بایسته: سلام پولاد جان، ببخشید بدموقع مزاحمت شدم. پولاد با چندتا سرفه سعی کرد صداش و صاف کنه: سلام، نه مزاحم نیستین. خوبین شما؟! _ممنون، زنگ زدم به پریزاد چون یک کار مهمی باهاش داشتم اما گوشیش ظاهرا دم دستش نیست، میشه گوشی رو بهش بدی. نمی دونست پولاد تا چه حد از جریانات بینشون با خبره و برای همین محتاطانه علت تماس و به کارشون ربط داد.صدای پولاد گرفته تر شد: پری خوابه، یکم نفسش بازی درآورده بود بعدش گرفت خوابید. دست پوریا از میون موهاش سر خورد. لعنتی فرستاد، می دونست بی دلیل تماساش و بی جواب نذاشته. چندتا نفس عمیق کشید تا روی خودش مسلط شه: الان حالش خوبه؟! _بله، الان بهش سر زدم خوابش برده بود.
دست به کمر وسط اتاقش ایستاد، دلش می خواست آدرس بگیره و همین الان بره دم خونشون و خودش این خوب بودن و به چشم ببینه. چشماش و بست: مطمئن باشم؟! لبخند پولاد با تمام بی حالی شکل گرفت، شک کرده بود که این پسر به خواهرش علاقه داره و حالا مطمئن شده بود: خوبه آقای راد. راستی کنسرت امشبتون معرکه بود.. صحبت راجع به کنسرت آخرین چیزی بود که می خواست، به رسم ادب تشکر کرد و بعد کمی مکث تماس قطع شد. موبایل روی تخت سقوط کرد و خودش وارد سرویس شد. تمام تنش داشت می سوخت، حس بدی رو داشت تجربه می کرد. آب سرد و باز کرد و سرش و به یکباره زیرش گرفت، سرما تمام عضلاتش و منقبض کرد اما عقب نکشید. دستاش و به روشویی تکیه داد و سرش و آروم بالا آورد، موهای خیسش روی پیشونیش نشسته بودند و قطرات آب از سروصورتش می چکید، به تصویر خودش توی آینه زل زد
و با اخم های درهم نالید: چرا؟! فقط همین. آروم از سرویس خارج شد و با همون سروصورت خیس بدنش و روی تخت انداخت و خیره ی سقف با چهره ی پر درد نجوا کرد: این بار دیگه چه خوابی برام دیدی خدا؟! این نه قراره به کجا من و ختم کنه؟! حس کرد صداش لرزید: خسته نشدی از امتحانم؟! مشتش روتختی رو میون خودش له کرد و صدای فریاد دیوار های عایق و لرزوند: اما من خستم… من خستم.. چندساعتی بود از خواب بیدار شده بودم.نگاهم خیره ی سقف سفید بود و یک حس تهی بودن توی شریان هام پخش شده بود.آهی کشیدم و پلکام و یک بار باز و بسته کردم.در اتاق ضربه ای خورد و بعد سر پریشا داخل شد، نیم تنش هنوز بیرون از در بود. با دیدن چشمای بازم لبخندی زد: بیدار شدی؟! پس چرا نمیای بیرون. نگاهم و ازش کندم و دوباره به سقف دادم. دلم نمی خواست حرفی بزنم. سکوتم و که دید اومد تو و در و بست و با قدم های آروم به تختم نزدیک شد.
دیدگاه کاربران