ویدا فرخ دانشجوی ۲۵ ساله ی پرستاریه و زندگی آرومی داره … داره برای مرحله ی مهم زندگیش یعنی ازدواج آماده میشه که ناگهان با گناهی که خواهر دوقلوش دیبا مرتکب میشه زندگی آرومش به هم میریزه و ویدا مجبور میشه همه ی زندگیشو کنار بگذاره و تاوان گناه خواهرشو بده …
با صدای گریه ی درسا از خواب پریدم. سریع خودمو به طبقه ی پایین رسوندم که دیدم مامان درسا رو بغل کرده و داره تکونش میده.
– صبح بخیر، چیشده مامان ؟
مامان در حالی که درسا رو تو بغلم میگذاشت گفت:
– وای چه خوب شد بیدار شدی الان خودم میخواستم بیام بیدارت کنم.
کمی درسا رو تکون دادم که آروم بشه و گفتم:
– با صدای گریه درسا بیدار شدم، چی شده ؟
مامان در حالی که کلافه به سمت آشپزخانه میرفت گفت:
– نمیدونم چشه، دیبا نیم ساعت پیش اوردش. حتی تو بغل دیبا هم نا آروم بود.
کیف درسا رو از کنار در برداشتم و رفتم بالا تو اتاقم. درسا رو خوابوندم رو تختم و پوشکشو چک کردم که دیدم خیسه، سریع مشغول تعویض پوشک شدم.
بعد از اینکه لباسهای درسا رو تنش کردم گذاشتمش وسط تخت و شیشه شیرش و قوطی شیر خشکشو برداشتم و رفتم پایین تو آشپزخانه و دادمشون به مامانم.
– مامان لطفا شصت سی سی شیر برای درسا آماده کنین، من برم دست و رومو بشورم.
– باشه، بچه کجاست ؟
– بالا تو اتاقم، پوشکشو عوض کردم کمی آروم شده، من نمیدونم دیبا اصلا پوشک بچه رو چک نمیکنه ؟
– والا با اون عجله ای که دیبا داشت تعجب میکنم چطور یادش مونده بچه رو بیاره اینجا.
دیدگاه کاربران