موضوع اصلی رمان تب تند پیراهنت:
محیا به همراه دختر پنجسالهاش، هستی، وارد عمارت محتشمها میشود؛ جایی که قرار است فصل تازهای از زندگیاش آغاز شود. خانهای پر رمز و راز که در رأس آن، سید عماد محتشم مردی با اقتدار و نفوذ، همهکاره و صاحباختیار است. ورود محیا به این خانه، آغازگر حوادثیست که گذشته، عشق، و سرنوشت را به هم گره میزند.
میدانستم هربار پس از پرسیدن این سوال انتظار داشت جواب متفاوت تری از سری پیش بشنود اما من همیشه نا امیدش می کردم. دیدن صورت درهمش قلبم را فشرد. خواستم خم شوم و محکم صورت کوچک و سرخ آویزان شده اش را به دقت ببینم ولی به کوچه ی نسبتا شلوغمان رسیده بودیم و موقتا خواسته ی قلبی ام را به تعویق انداختم. صدای پر هیاهوی بچه ها و توپ بازیشان کوچه را برداشته بود و هر چند لحظه با رد شدن کسی اعتراض کنان ناچار به توقف بازی میشدند. بدون آنکه به اطراف چشم بچرخانم دست هستی را محکم تر گرفتم و با قدم هایی تند از کنارخاله خان باجی هایی که مقابل خانه ی همسایه بغلی ام نشسته بودند و زیرچشمی و پچ پچ کنان نگاهمان می کردند، گذشتم. بی درنگ کلید را از کیفم درآوردم و در حیاط را باز کردم. هستی بلافاصله دستم را رها کرد و به سمت قالیچه ی کوچکی که گوشه ی حیاط اسباب بازی هایش را
روی آن پخش کرده بود، دوید و کوله ی زرد و کوچکش را هم همان جا کنارش گذاشت. معمولا هروقت از مهدکودکش برمی گشت کارش همین بود. هیچ وقت از بازی کردن خسته نمی شد. لبخندی به روی مثل ماهش که عروسک هایش را یکی یکی میبوسید پاشیدم و پرسیدم: _چی می خوری برات درست کنم مامان جان؟ _ماکارانی پیچ پیچی. جوابش دلم را به درد آورد و لبخندم تلخِ تلخ شد.علایق این دختر عجیب به پدرش رفته بود.به پدر نداشته اش! از سه پله ی ورودی بالا رفتم و داخل خانه شدم. کلید برق را زدم و به طرف حمام قدم برداشتم.تمام تنم را عرق گرفته بود. پس از انداختن مانتو و تاپ خیس عرقم در سبد لباس های چرک دوش آب را باز کردم. از سردی آب تمام تنم یخ کرد و لرزی سر تاپایم را فرا گرفت. با اینحال از زیر دوش بیرون نیامدم و چند لحظه بعد بدنم رفته رفته به سردی قطرات عادت کرد. به این سرما نیاز داشتم.
باید خستگی و خوابی که به تنم غالب شده بود را به هر شکلی از بین می بردم چون هنوز کلی کار نکرده در انتظارم بودند. کمی شامپو روی موهایم ریختم و همانطور که پوست سرم را ماساژ می دادم مقابل آینه حمام ایستادم. زیر چشمانم کمی سایه های تیره دیده می شد که نشان از خستگی بودند.مدت ها بود با این خستگی ها عجین شده بودم. بی آنکه فرصت لحظه ای با خیال آسوده زندگی کردن را داشته باشم. نگاهم سُر خورد روی گونه های آب رفته ام که باعث شده بودند چشمان سبزم بیش از حد معمول خود نشان بدهند. این چشم ها دقیقا همان هایی بودند که همیشه روی صورت مادرم می درخشیدند. شباهتم به او مثال زدنی بود و درواقع من نسخه ای کپی شده از جوانی هایش بودم. با تقه ای که به در خورد، نگاه خسته و کدرم را از آینه گرفتم. _ماما محیا نمیای بیرون؟ من و عروسکام گرسنه ایم لبخندی به لبم آمد
_ماما محیا فدای تو و عروسکات بشه. موهامو میشورم میام عزیزم. گفتم و سپس بی معطلی سر تا پایم را به سرعت شستم و لحظاتی بعد حوله پوش وارد اتاق شدم. این خانه اجاره ای و کوچک و قدیمی حاصل تلاش های شبانه روزی ام بود و روزی هزار بار بابت داشتنش خدا را شکر می کردم. تلاش های بی وقفه ام برای داشتن سقفی بالای سرمان نه بخاطر خودم بلکه همه و همه بخاطر رفاه و آسایش هستی بود. من برای او نفس می کشیدم، می خوابیدم، بیدار می شدم، زندگی را از سر می گرفتم و لحظه ای از کار و تلاش دست بر نمیداشتم. پیراهن بلند و خنکم روی تنم سر خورد و تا مچ پایم را پوشاند. کمی کرم مرطوب کننده زدم و در همان حال با لذت چند نفس عمیق کشیدم و ریه هایم را به بوی خوش یاسش مهمان کردم. سپس در همان حال که موهای خیس و بلندم را شانه می زدم، راه افتادم.
دیدگاه کاربران