همه میدونن سرور فقط برای پول، با سیاوشی ازدواج کرد که سی سال از خودش بزرگتر بود. اما با وجود زندگی پر زرق و برق، پشت سر شوهرش به او خیانت میکرد. بعد از مرگ ناگهانی سیاوش و بازگشت اتابک، پسرخواندهاش، سرور مجبور میشه با گذشتهی خودش روبهرو بشه. رازی در دل این ماجرا پنهانه؛ رازی که نشون میده هیچکس اون چیزی نیست که نشون میده… و این تازه آغاز داستانه.
همه میدونن سرور فقط برای پول، با سیاوشی ازدواج کرد که سی سال از خودش بزرگتر بود. اما با وجود زندگی پر زرق و برق، پشت سر شوهرش به او خیانت میکرد. بعد از مرگ ناگهانی سیاوش و بازگشت اتابک، پسرخواندهاش، سرور مجبور میشه با گذشتهی خودش روبهرو بشه. رازی در دل این ماجرا پنهانه؛ رازی که نشون میده هیچکس اون چیزی نیست که نشون میده و این تازه آغاز داستانه.
نفس عمیقی کشید. صدای ماشین ها و هیاهوی مردم از دوردست به گوشش میرسید، تهران همیشه زنده بود! نگاهش را به نورهای محو و دایرهای چراغ های کنار خیابان داد. از بالای بام تهران، چراغها تنها نقطهای معلق میان آسمان بودند. سرور چشم هایش را کمی ریز کرد تا بهتر بتواند نور زرد تیر چراغ برق ها را ببیند؛ چشم هایش کمی ضعیف بود و نورها را محو میدید. کم کم احساس کرد خودش را میان این سکوت گم کرده است، بنابراین پرسید: ناراحتی؟ کمی طول کشید تا اتابک پاسخ دهد: نه، یه بخش از من میدونه که حق دارن. سرور نمیدانست او میخواهد حرف بزند یا نه، بنابراین تنها در سکوت گوش کرد. حتی بیشتر از اینکه حق رو بهشون ندم، بهشون حق میدم!
چطور؟ نفس عمیقی کشید: میدونی چطور با سیاوش آشنا شدم؟ سرور میدانست، سیاشو بارها این داستان را برای او تعریف کرده بود.
درواقع اگر سیاوش یک کار خوب در رندگیاش انجام داده بود حمایت از اتابک بود. با این وجود، اجازه داد تا او داستانش را بگوید، راه دیگری برای تسلی او بلد نبود.
بچه که بودم پیش یه خانواده میموندم. انگار موقع زایمان مامانم من و به اونا سپرده و رفته بود. چیز زیادی یادم نیست اما میدونم که تا هفت سالگی زندگیم خوب بود! خندید: تا اینکه به سن کافی برای دستفروشی رسیدم! الان که به اون موقع نگاه میکنم انگار یه قرن ازش گذشته
سرور روبهرو را نگاه میکرد. دلش نمیخواست برای او ترحم کند اما دلسوزی کوچکی که قلبش را قلقلک میداد انکار نکردنی بود.
یه بار سر چهار بودم، مثل همیشه منتظر این که یکی دلش بسوزه و آدامس بخره. یه مرد و دیدم که داشت سردرگم از خیابون رد میشد. از همون فاصله هم میشد تشخیص داد که حالش خوب نبود. تلوتلو میخورد. همون موقع چراغ سبز شد و اون اصلا حواسش نبود که کجاست
چه برسه بخواد به ماشینا نگاه کنه. به دستانش نگاه کرد: خیلی کم مونده بود که یه ماشین بهش بخوره، اگه دستش و نمیکشیدم یه بلایی همونجا سرش میومد. لبهایش را تر کرد و کمی درنگ کرد.
بعدها بهم گفت همون روز بچه ی حکیمه سقط شده بود و حالش خوب نبود. به نظرش من یه نشونه براش بودم که باید مواظبم میبود. خندید و آرام گفت: اون اوایل میگفت من مرغ شانسشم! بعد که اومدم معاملاتش خوب پیش میرفت و زندگیش بهتر شده بود. ثانیه ای سکوت میانشان چیره شد. اتابک حرفی را زد که مدت ها در خلوتش به آن اندیشیده بود: هیچوقت دقیق نفهمیدم خواسته ی سیاوش بودم یا اجبارش. سرور کمی اطراف را پایید. چند صندلی که آنجا بود با دختر و پسرهای جوان پر شده بود. ناچار انتهای کتش را کمی بالا گرفت و روی زمین نشست. اتابک متعجب به او نگریست: چرا نشستی؟
سرور سرش را بالا گرفت تا بتواند در چشمهای او نگاه کند: من دیگه پیر شدم نمیتونم زیاد سرپا بمونم، دیسکم میزنه بیرون. سرور هیچوقت انسان بامزهای نبود، اما یک کار را خوب بلد بود، در هنگامی ناراحتی دیگران حاضر بود خودش را بکوبد تا آنها کمی خوشحال شوند. چند بار با دست روی زمین کوباند و گفت: بشین توام. سنی ازت گذشته نباید خودت و با این جوونا یکی کنی که! اشاره ی سرور به چند نوجوانی بود که به صورت رمانتیکی دست در دست هم و ایستاده، از بالای بام تهران دود گرفته را مینگریستند. اتابک شانه بالا انداخت و بیآنکه نگران خاکی شدن اوور کتش باشد نشست. سرور دستهایش را در هم قفل کرد: سیاوش بابت چیزهای زیادی به خودش افتخار میکرد. یکی از اون چیزا تو بودی! من تو رو زیاد نمیشناسم اما سیاوش همیشه میگفت یکی از بهترین کارهایی که کرده بزرگ کردن مردی مثل تو بوده.
دیدگاه کاربران