BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان دل کش
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان دل کش

کتاب رمان دل کش

نوشته‌ی شادی موسوی
ناشر آزاد
سال انتشار 1404
تعداد صفحات 2682 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 714

درباره کتاب رمان دل کش

موضوع اصلی رمان دل کش:
دوستش داشتم… قرار بود عشق زندگیم باشه. فکر می‌کردم اونم با من هم‌دله… اما اشتباه می‌کردم. اون از اول با نقشه نزدیکم شد. تمام دارایی‌م رو قاپید و درست وقتی که به خودم اومدم، خبر رسید با یکی دیگه فرار کرده. نمی‌تونستم بذارم در بره… لب مرز که هیچی، اگه لازم بود تا آخر دنیا دنبالش می‌رفتم! حالا افتاده دست خودمه… وقتشه تاوان خیانتش رو پس بده. باید خودش اون آتیشی رو که تو دلم روشن کرد خاموش کنه… باید خودش این عشق دیوونه‌وار رو از تنم بیرون بکشه. باید خودش نجاتم بده… اون یه قاتله… یه جانیِ بی‌رحم… اون لعنتی دلمو کشت!

بخشی از متن کتاب رمان دل کش

لبخند مصنوعی به زور روی لب هایم می کشم و پاسخش را مودبانه می دهم: -خیلی ممنون بله دوستشیم. -راستش آبجی سیمین اصرار داشتن فقط اعضای خانواده سر عقد باشن. چون به هر حال لحظه ی مهمیه. جسارت به شما نباشه ها… اما نمیشه همه جور آدمی سر عقد باشه… آدمای دو بخته و مطلقه… -اینجوریه که اول خود سیمین باید بره بیرون محبوبه خانوم! نگاهم را از روی محبوبه خانومی که رنگ صورتش داشت به رنگ گوجه نزدیک می شد، به عمادی که با یک من اخم پشت سرش ایستاده بود می دهم! ترانه پقی زیر خنده می زند و با نگاه زهرآگین من ساکت می شود. دوباره نگاه سنگینم را به چشمان عماد برمیگردانم و نفوذناپذیر ترین حالت ممکن نگاهش می کنم. بخواند دلخوری نگاهم را… می خواست همین ها را بشنوم؟ چه نیازی بود که من اینجا باشم؟ -اِوا عماد خان…خاک به دهنم.
من منظورم به سیمین جون نیست که… اصلا به من مربوط نیست. هرطور خودتون صلاح بدونین… تنش را کنار می کشد و با دست اشاره می زند: -درسته بفرمایید دارن خطبه می خونن سر و صدا نباشه. محبوبه خانوم با صورتی سرخ می پیچد و از اتاق عقد بیرون می زند. عماد با دوقدم فاصله آن طرف ترمان می ایستد. صورتش در جدی ترین حالت بود و انگار می خواست بگوید که جرات دارید تا نزدیکم شوید. می دانم که برای مراقبت از من بود که اینجا ایستاده بود… نه کنار سارا! و من از این حقیقت که با وجودم باعث شده بودم که حواسش از چیزی که مهم تر است پرت شود متنفر بودم. عماد قبله ی سارا بود. بعید می دانم که اگر پدرشان هم زنده بود، تا به این اندازه که عماد را می پرستید او را دوست می داشت. حالا این من بودم که مثل یک مانع در خوش ترین لحظاتشان بینشان بودم! دلم خوش نمی شود. البته که می دانم عماد از من دفاع می کند
اما من این را نمی خواستم. در اصل نمی خواستم خودم را در شرایطی قرار بدهم که نیاز به حمایت او باشد! من دیگر آن وصال درمانده و بیچاره نبودم. دلم نمی خواست حمایت و ترحم هیچکس خصوصا عماد و خانواده اش را داشته باشم! عقد تمام می شود و امضاها را می زنند. منتظر می شوم تا تمام خانواده و آشناها جلو بروند و تبریکشان را بگویند. عماد هم ناچار از ما جدا می شود و چند لحظه بعد هم برای بدرقه ی عاقد می رود. بعد که جلو می روم سارا با محبت خودش را در آغوشم می اندازد. با لبخند از ته دلش از همیشه زیباتر شده بود. مبارک باشه قربونت برم! مثل ماه شدی سارا… -مرسی که اومدی… اگه نمی اومدی یه چیزی کم بود. شادیمو تکمیل کردی میدونی اینو دیگه نه؟ دستش را می فشارم و با محبت نگاهش می کنم. محمود هم دستش را دور شانه ی سارا می اندازد و می گوید: -تنها نگرانیش اومدن شما بود آبجی… دلت آروم گرفت خانوم؟
دلم از محبتشان گرم می شود و چیزی نداشتم که در عوضش بگویم. کیفم را باز می کنم و هدیه اش را بیرون می کشم. یک جفت پلاک طلا برایشان گرفته بودم. -اینو هروقت رفتی خونه باز کن باشه؟ آرزو می کنم که همیشه اجاق خونه اتون گرم باشه و خوشبخت ترین باشین. اونقدر خوشحالم که خدا می دونه. باید می دیدمت… باید این روزو کنارت می بودم و از نزدیک شاهد خوشبختیت می شدم. بغض مثل یک غده ی سرطانی در تمام بدنم پخش می شود. من بالاخره این روز را دیدم؟ بار دیگر بغلش می کنم و این بار که عقب می کشم فشاری به دستش می دهم و فاصله می گیرم. -من دیگه برم. بازم تبریک می گم… -کجا؟ شوخی می کنی دیگه؟ تازه جشنمون شروع شده! بعدشم می ریم خونه ادامه بزن برقصمون تو کوچه ست! چشمان درشت شده اش را با لبخند شرمگینی پاسخ می دهم. آرام لب می زنم: -خودت می دونی که اینجا بودن.

دانلود کتاب رمان دل کش از شادی موسوی

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان دل کش

رایگان
رمان فردا بدون من

رمان فردا بدون من

آتوسا مهریار
رایگان
رمان اوج لذت

رمان اوج لذت

بار بارا کارتلند
رایگان
رمان مهناز زنی شانزده ساله

رمان مهناز زنی شانزده ساله

آرام
رایگان
جوانه های پائیزی

جوانه های پائیزی

پرویز قاضی سعید
رایگان
حجله ای در شهر ممنوع

حجله ای در شهر ممنوع

پرویز قاضی سعید
رایگان
رمان رهایی از منجلاب

رمان رهایی از منجلاب

ملکه یخی
رایگان
رمان عشق شبانه

رمان عشق شبانه

ترمه
رایگان
رمان صدای بارون عطر نفسهات

رمان صدای بارون عطر نفسهات

هاوین امیریان
رایگان
رمان مایدا

رمان مایدا

ویولا
رایگان
رمان برزخ اما بهشت

رمان برزخ اما بهشت

نازی صفوی

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فردا بدون من از آتوسا مهریار (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان اوج لذت از بار بارا کارتلند (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان مهناز زنی شانزده ساله از آرام (رایگان)
  • دانلود کتاب جوانه های پائیزی از پرویز قاضی سعید (رایگان)
  • دانلود کتاب حجله ای در شهر ممنوع از پرویز قاضی سعید (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر (رایگان)
  • دانلود کتاب ژان کریستف از رومن رولان (رایگان)
  • دانلود کتاب سفر به قطب شمال از ژول ورن (رایگان)
  • دانلود کتاب آن سوی نیمه شب از سیدنی شلدون (رایگان)
  • دانلود کتاب بازماندگان از کلی بلر (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.