پدر «خورشید»، کارگری ساده در کارخانهی متعلق به «امیرعلی کیانآرا» است. اما بر اثر حادثهای ناخواسته، خسارتی میلیاردی به کارخانه وارد میشود؛ خسارتی که توان جبرانش از توان پدر خورشید خارج است. در این شرایط، امیرعلی مردی 33 ساله، متأهل و صاحب قدرت از موقعیت سوءاستفاده کرده و دو راه پیش پای پدر خورشید میگذارد: یا پرداخت خسارت یا واگذاری دخترش به عقد او. خورشید، دختری ۲۰ ساله و بیتجربه، ناچار وارد معاملهای نابرابر میشود؛ معاملهای که در ظاهر ازدواج است، اما با نیتی پنهان از سوی امیرعلی شکل میگیرد. در ادامه داستان، واقعیتهای پنهانِ شخصیت امیرعلی و نیت اصلی او از این ازدواج برملا میشود. نیتهایی که فراتر از هوسورزی سادهاند و بهنوعی ماجراهای عمیقتری را رقم میزنند که به تدریج در روند داستان آشکار خواهند شد…
وارد خانه شد و ماشین را زیر سایبان پارک کرد و کیفش را به همراه برگه مخابرات برداشت و از پلههای ایوان بالا رفت. خورشید خندان، همچون هر روز با چهرهای که اندکی هم درونش دست برده شده بود در ورودی را برایش باز کرد و بالای ایوان منتظرش ایستاد. به دو گوی براق و زمردی خورشید نگاه کرد… به خورشید اعتماد داشت… به پاکی و صداقتش اعتماد داشت… فکر خیانت حتی برای ثانیهای سمتش نیامده بود، اما الان به تنها چیزی که احتیاج داشت دلیل بود و توجیهی برای این زنگهای هر روزه بود. به خورشید اعتماد داشت… اما سامان مارمولک را هم میشناخت… تا همین چند ماه پیش حسش نسبت به سامان خنثی بود… اما الان به اندازه تمام عمرش از سامان متنفر شده بود. – سلام امیرعلی آقا. چند پله باقی مانده را هم بالا رفت و مقابل خورشید ایستاد و نگاهش را درون زاویه به زاویه صورت بشاش و خندان او گرداند
و خورشید طبق عادت همیشه پشت سرش رفت و کت را از تن او خارج کرد و کیفش را به دست گرفت. – از قیافتون کاملا پیداست که امروز روز سختی داشتید… از قیافه درهم و خستتون کاملا مشخصه. امیرعلی پلک بست و دندانهایش را روی هم فشرد… مگر این دختر میتوانست به او خیانت کند… دختری که حالا با یک نگاه میتوانست روح خسته و رنجور شده او را ببیند و حس کند… اما با این شمارههایی که درون سرش شروع به رژه رفتن کرده بودند، چه میکرد؟ – حسابی خستم… راستی امروز تونستم مخابرات برم. خورشید مقابلش قرار گرفت و با چشمانی کنجکاو نزدیک ترش رفت و گردن بالا گرفت و سینه به سینهاش ایستاد. – واقعا؟ چی گفتن؟… گفتن اشتباه شده؟ امیرعلی بیاختیار اندکی ابرو درهم کشید. قلب بیقراررشدهاش عاشق این دختر رو به رویش شده بود… خیلی وقت بود که دیگر فقط به امید این دختر کم سن و سالِ مقابلش، پا به این خانه
میگذاشت. – نه، اشتباهی تو صورت حساب موبایلت رخ نداده. – رخ نداده؟… مگه میشه؟ امکان نداره. امیرعلی برگه مخابرات را سمت خورشید گرفت. – تمام تماسای این یک ماهت داخل این برگه هست… میتونی ببینیش. خورشید با مکث و متعجب برگه را گرفت و نگاهی به تومار شمارهها انداخت. – این مال منه؟… امکان نداره… من بجز شماره شما، بقیه شمارهها رو بار اولمه که میبینم، اصلا نمیشناسمشون. امیرعلی با ابرو به شمارههای دیوانه کننده درون برگه اشاره کرد. – تو این برگه فقط شماره دو نفر وجود داره. خورشید، از همه جا بیخبر نگاهش را به سمت چشمان سیاه و برق افتاده امیرعلی بالا برد. – شماره های… کی؟ – من و سامان. خورشید همان لبخند نصفه و نیمهای که روی لبانش نگه داشته بود، اندک اندک از روی لبانش پر کشید و شوک زده و متحیر به امیرعلی نگاه کرد. – کی؟ سامان؟ پسر خاله… شما؟
ابروان امیرعلی بیشتر از قبل درهم رفت… این عکس العملی نبود که از طرف خورشید انتظارش را میکشید… وقتی مخابرات پرینت تماسهای این ماه خورشید را داده بود و شمارههای متعدد و روزانه سامان درونش قرار داشت، یعنی این تماسها اتفاق افتاده بود… اما به هیچ وجه انتظار این انکار کردنها را نداشت. – امکان نداره… من اصلا شماره پسر خالتون و ندارم که بخوام بهش زنگ بزنم. – اما پرینتای تماس این ماهت نشون میده دقیقا از وقتی که از خونه سامان به اینجا برگردوندمت، هر روز باهاش در تماس بودی… حتی امروز هم باهاش دقیقا بیست دقیقه حرف زدی. خورشید نفس بریده و مضطرب چنگ به مچ دست امیرعلی زد و دستش را فشرد… این دیگر چه شوخی مسخرهای بود؟… با جدیت به معنای نفی سر تکان داد. امکان نداره… به خدا من حتی یک ثانیه هم تا حالا باهاش حرف نزدم… حتما… حتما خط رو خط شده.
دیدگاه کاربران