موضوع اصلی رمان زهر تاوان:
عصیانگریست از دل خاکسترِ درد برخاسته، آمده تا قصاص کند. آمده تا تاوان آتشی را که بر جانش افتاده، با خاکستر کردن زندگی دیگران پس بگیرد. او زنیست افسونگر، که با لبخندی تلخ و نگاهی نافذ، زهر را در جام میریزد و آرام، دشمنانش را به کام نیستی میفرستد…
رگهای گردنش بیرون زده و فکش منقبض شده اما با خونسردی و آرامش می گوید: باید صحبت کنیم جلوه خانوم دستم را از میان پنجه های آهنینش بیرون می کشم و می گویم موافقم باید صحبت کنیم. گوشی موبایلش را به دستم می دهد و می گوید: اگه شماره ات عوض شده سیوش کن. به رگه های قرمزی که اطراف چمنزار چشمانش را فرا گرفته و صورتش را ترسناک کرده، نگاه می کنم و می گویم نه عوض نشده همون قبلیه با بی حوصلگی سرش را تکان می دهد و می گوید: اوکی تماس می گیرم فعلا بای. با تعجب بازویش را می گیرم – کجا؟ دیر اومدی زود هم می ری؟ چرا شام نمی خوری؟ پوزخندی می زند و سرش را جلو می آورد و در چشمانم خیره می شود: یه مورد دیگه امداد پیش اومده باید برم و با عجله به سمت در خروجی می رود. شام را در کنار پسران دو قلوی دکتر نبوی که در جلب توجه من با یکد کورس گذاشته بودن میخورم
تمام مدت نگاه خیره ی کاوه را احساس میکنم اما کوچک ترین توجهی نشان نمی دهم. من با تو و زندگیت کارها دارم جناب کاوه کارها! آخر شب در حالی که از خستگی روی پاهایم بند نیستم در کمال ادب و احترام مراسم بدرقه را برگزار میکنم ماهان نیک نژاد با سردترین لحن ممکن خداحافظی میکند و حتی فرصت نمی دهد جوابش را بدهم کاوه پندار با سرعت هرچه تمام تر دست می دهد و آن قدر سریع دستش را بیرون میکشد که نمیتوانم جلوی خنده ام را بگیرم از این همه ضعیف النفس بودن این مرد چندشم می شود، چندش! بعد از رفتن ،همه صدای ملتمس مامان را می شنوم. جلوه جان مامانی آخه این چه تصمیمیه که گرفتی؟ چرا نمیای بریم خونه؟ چرا میخوای مستقل زندگی کنی؟ این همه سال ندیدمت الان هم که اومدی میگی میخوام تنها زندگی کنم؟ آخه مگه میشه؟ مردم چی میگن؟ مگه ما چه محدودیتی واسه آزادی هات ایجاد می کنیم؟
لبخند میزنم و گونه اش را می بوسم. من این جوری راحت ترم مامان جون به این سبک زندگی عادت کردم فاصله مون که زیاد نیست هر وقت اراده کنین می تونین بیاین این جا. من هم مرتب سر میزنم نگران حرف مردم هم نباشین اونا بالاخره به چیزی واسه حرف در آوردن پیدا می کنن. با بغض می گوید: آخه من این جوری دلم طاقت نمی گیره. چرا مادر من؟ من شش سال تو مملکت غریب تنها زندگی کردم، این جا که وطن خودمه. پدرم در حالی که کتش را می پوشد رو به مادرم می گوید: بیا بریم خانوم جلوه دیگه بچه نیست این جا هم جاش ،امنه این قدر خودت رو اذیت نکن. به این درک و شعور بالای پدرم لبخند میزنم و با سرخوشی می گویم قربون بابایی برم من که این قدر هوای دخترش رو داره. لباس هایم را در آورده در نیاورده روی تخت ولو میشوم حتی آرایشم را هم پاک نمی کنم صدای ویبری گوشی ام توجهم را جلب می کند.
اس ام اس کیان را می خوانم فردا ساعت شش میام دنبالت موش کوچولو باید حرف بزنیم. در جوابش فقط مینویسم ok و در همان لحظه که سندش می کنم بی هوش می شوم. همزمان با شنیدن صدای زنگ گوشی ام که خبر آمدن کیان را میدهد زیپ بوتم را بالا میکشم و به گردن و مچ دست ها و لباسم عطر می زنم و از اتاق و سپس از خانه بیرون میزنم کیان به سانتافه ی مشکی اش تکیه داده و مشغول صحبت کردن با موبایلش است. با اشاره سر سلام می کند، در را برایم میگشاید و خودش هم سوار میشود به مکالمه اش گوش می دهم. می دونم عزیزم ولی باور کن امشب کار برام پیش اومده فردا جبران میکنم نه جیگری، دختر کجا بوده؟! و همزمان چشمکی به من میزند. مسئله کاربه باشه خوشگلم حتما بعدا میبینمت. منم همین طور فعلا. پوف کلافه ای میکشد و گوشی را روی داشبورد پرت میکند خنده ام میگیرد لبخندی میزند و در حالی که لیم را می کشد.
دیدگاه کاربران