قصه دربارهی دختری ساده و آرام است؛ دختری از یک خانوادهی معمولی. اما همهچیز یکباره فرو میریزد. خانواده از هم میپاشد و او، بیهیچ تقصیری، طرد میشود؛ به چشم سربار نگاهش میکنند، فقط چون شبیه دیگران است و هیچ ویژگی خاصی ندارد. یکی پس از دیگری عزیزانش را از دست میدهد و جای خالی آنها در دلش، با آتش انتقام پر میشود. در مسیر جستوجوی حقیقت فروپاشی خانواده، پایش به دنیایی پر از راز باز میشود؛ سازمانی مخوف، آدمهایی ناشناخته و مافیاهایی بیرحم. اما در میانهی این تاریکی، عشق هم سر میرسد؛ عشقی با چشمانی سرد و آبی که مثل پیچکی آرامآرام دور قلب ترکخوردهاش میپیچد. و حالا… کسی نمیداند پایان این ماجرای پرهیاهو چه خواهد شد.
دختر خیلی زیبایی بود. ۲۲ سالش بود، چشمهای مشکی کشیده و موهای مشکی داشت. عاشق چهرهی شرقیش بودم. اما دختر سادهای بود و فکر میکرد گزندی از منِ چهلوخردهایساله بهش نمیرسه و نامزدش میتونه تضمینی برای این موضوع باشه. ولی دل من جوانتر از این حرفها بود. با ایستادن آسانسور و باز شدن درش، از فکر بیرون اومدم و پیاده شدم. منشی زیبامو دیدم که شال کرمرنگی سرش کرده بود. خودم بهش گفته بودم حق نداره مقنعه بپوشه، حیف اون موهای زیباش نبود؟ با دیدنم لبخندی زد و گفت: – سلام آقای آریامنش، خوش اومدید، روزتون بخیر. منم لبخند بزرگی زدم و گفتم: – سلام عزیزم، خوبی؟ چه خبر؟ روز تو هم بخیر. لبخند محجوبی زد و گفت: – خوبم ممنون. بیخبر میگذرونیم؟ بعد با لبخند کارتی از کیفش درآورد، از پشت میز بیرون اومد و تمام قدش نمایان شد.
مانتوی مشکی کرم جذب با شلوار کرم، صندلهای مشکی و کمربند کرمیرنگش، کمر باریک و ظریفش رو بهخوبی نشون میداد. با صدا زدنهاش به خودم اومدم. توی چشمهای به رنگ شبش خیره شده بودم که گفت: – پسفردا جشن عروسیمه. گفتم شما هم دعوت کنم. کملطفی نکردید به من، خیلی خوشحال میشم بیاید و جای پدر نداشتم رو پر کنید. بعد کارت رو به سمتم گرفت. خیلی به پرم خورده بود. اخمامو کشیدم تو هم و گفتم: – اگه بتونم میام. اما توی ذهنم فکر میکردم: اشکال نداره، بعد از ازدواجش هم میاد سر کار. بیتوجه به نگاه گیجش، که بین اخمم و چشمام در نوسان بود، رفتم توی اتاقم و در رو بستم. باید به کارای عقبافتاده رسیدگی میکردم. این مدت فقط درگیر خلاف بودم. چندتا از پوشهها رو برداشتم و مشغول کار شدم. همینطور سرم توی برگهها بود که در به صدا دراومد. گفتم: – میتونی بیای تو. در باز شد.
قامت کشیدهی منشیم ظاهر شد. سینی دستش بود، با قهوه و کلوچه. مثل همیشه لبخند زیبایی روی لبهاش داشت. دم در ایستاد و گفت: – اجازه هست بیام داخل؟ براتون قهوه و کلوچه آوردم. لبخندی زدم و گفتم: – میتونی بیای، ممنون. سینی رو گذاشت روی میز و گفت: – خواهش میکنم. از اتاق خارج شد. منم بعد از خوردن قهوه و کلوچه به ادامهی کارام رسیدم. آنقدر غرق شدم که نفهمیدم عصر شده. ساعت ۵ بود. خسته شده بودم، تصمیم گرفتم برگردم خونه. از اتاق خارج شدم. منشی گفت: – میخواید برید خونه، آقای آریامنش؟ خودم گفته بودم اینطور صدام کنه. لبخندی زدم و گفتم: – آره عزیزم. مهربون نگام کرد و گفت: – خسته نباشید، در امان خدا. سری تکون دادم و از ساختمون بیرون زدم. سوار ماشین شدم و به سمت خونه روندم. کار واقعا به اعصاب داغونم کمک کرده بود، حالم بهتر شده بود.
حدود ۴۰-۴۵ دقیقه بعد رسیدم خونه. با خستگی از پلهها بالا رفتم. مستخدم توی سالن به سمتم اومد و گفت: – چیزی میل دارید آقا؟ خسته جواب دادم: – آره، گشنمه. غذامو بیارید اتاقم. گفت: چشم. اما قبل از رفتنش پرسیدم: – وایسا، پروا کجاست؟ دستاشو توی هم قفل کرد و گفت: – برادرشون اومدن دنبالشون، رفتن بیرون. بیتوجه پشت کردم و رفتم سمت اتاقم. روی تخت نشستم. بعد از خوردن غذا، ساعت ۶:۳۰ بود. واقعا نمیدونستم چطور این روز کسلکننده رو به پایان برسونم. تصمیم گرفتم برم و تمرین تیراندازی کنم. رفتم توی اتاقی که روبهروی اتاق آرمینا بود. اونجا رو مخصوص تمرین تیراندازی درست کرده بودم. درش قفل بود و کلید فقط دست من و پروا بود. عمارت کاملا عایق صدا بود، پس صدای تیراندازی به اتاقا نمیرفت. اسلحهمو برداشتم، هدف رو نشونه گرفتم و شروع کردم به تیراندازی.
دیدگاه کاربران