BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان فرشته ای از تبار جهنم
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان فرشته ای از تبار جهنم

کتاب رمان فرشته ای از تبار جهنم

نوشته‌ی ماریا سیری
ناشر اینترنتی
سال انتشار 1403
تعداد صفحات 1102 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 648

خلاصه کتاب رمان فرشته ای از تبار جهنم

قصه درباره‌ی دختری ساده و آرام است؛ دختری از یک خانواده‌ی معمولی. اما همه‌چیز یک‌باره فرو می‌ریزد. خانواده از هم می‌پاشد و او، بی‌هیچ تقصیری، طرد می‌شود؛ به چشم سربار نگاهش می‌کنند، فقط چون شبیه دیگران است و هیچ ویژگی خاصی ندارد. یکی پس از دیگری عزیزانش را از دست می‌دهد و جای خالی آن‌ها در دلش، با آتش انتقام پر می‌شود. در مسیر جست‌وجوی حقیقت فروپاشی خانواده، پایش به دنیایی پر از راز باز می‌شود؛ سازمانی مخوف، آدم‌هایی ناشناخته و مافیاهایی بی‌رحم. اما در میانه‌ی این تاریکی، عشق هم سر می‌رسد؛ عشقی با چشمانی سرد و آبی که مثل پیچکی آرام‌آرام دور قلب ترک‌خورده‌اش می‌پیچد. و حالا… کسی نمی‌داند پایان این ماجرای پرهیاهو چه خواهد شد.

بخشی از متن کتاب رمان فرشته ای از تبار جهنم

دختر خیلی زیبایی بود. ۲۲ سالش بود، چشم‌های مشکی کشیده و موهای مشکی داشت. عاشق چهره‌ی شرقیش بودم. اما دختر ساده‌ای بود و فکر می‌کرد گزندی از منِ چهل‌و‌خرده‌ای‌ساله بهش نمی‌رسه و نامزدش می‌تونه تضمینی برای این موضوع باشه. ولی دل من جوان‌تر از این حرف‌ها بود. با ایستادن آسانسور و باز شدن درش، از فکر بیرون اومدم و پیاده شدم. منشی زیبامو دیدم که شال کرم‌رنگی سرش کرده بود. خودم بهش گفته بودم حق نداره مقنعه بپوشه، حیف اون موهای زیباش نبود؟ با دیدنم لبخندی زد و گفت: – سلام آقای آریامنش، خوش اومدید، روزتون بخیر. منم لبخند بزرگی زدم و گفتم: – سلام عزیزم، خوبی؟ چه خبر؟ روز تو هم بخیر. لبخند محجوبی زد و گفت: – خوبم ممنون. بی‌خبر می‌گذرونیم؟ بعد با لبخند کارتی از کیفش درآورد، از پشت میز بیرون اومد و تمام قدش نمایان شد.
مانتوی مشکی‌ کرم جذب با شلوار کرم، صندل‌های مشکی و کمربند کرمی‌رنگش، کمر باریک و ظریفش رو به‌خوبی نشون می‌داد. با صدا زدن‌هاش به خودم اومدم. توی چشم‌های به رنگ شبش خیره شده بودم که گفت: – پس‌فردا جشن عروسیمه. گفتم شما هم دعوت کنم. کم‌لطفی نکردید به من، خیلی خوشحال می‌شم بیاید و جای پدر نداشتم رو پر کنید. بعد کارت رو به سمتم گرفت. خیلی به پرم خورده بود. اخمامو کشیدم تو هم و گفتم: – اگه بتونم میام. اما توی ذهنم فکر می‌کردم: اشکال نداره، بعد از ازدواجش هم میاد سر کار. بی‌توجه به نگاه گیجش، که بین اخمم و چشمام در نوسان بود، رفتم توی اتاقم و در رو بستم. باید به کارای عقب‌افتاده رسیدگی می‌کردم. این مدت فقط درگیر خلاف بودم. چندتا از پوشه‌ها رو برداشتم و مشغول کار شدم. همینطور سرم توی برگه‌ها بود که در به صدا دراومد. گفتم: – می‌تونی بیای تو. در باز شد.
قامت کشیده‌ی منشیم ظاهر شد. سینی دستش بود، با قهوه و کلوچه. مثل همیشه لبخند زیبایی روی لب‌هاش داشت. دم در ایستاد و گفت: – اجازه هست بیام داخل؟ براتون قهوه و کلوچه آوردم. لبخندی زدم و گفتم: – می‌تونی بیای، ممنون. سینی رو گذاشت روی میز و گفت: – خواهش می‌کنم. از اتاق خارج شد. منم بعد از خوردن قهوه و کلوچه به ادامه‌ی کارام رسیدم. آنقدر غرق شدم که نفهمیدم عصر شده. ساعت ۵ بود. خسته شده بودم، تصمیم گرفتم برگردم خونه. از اتاق خارج شدم. منشی گفت: – می‌خواید برید خونه، آقای آریامنش؟ خودم گفته بودم اینطور صدام کنه. لبخندی زدم و گفتم: – آره عزیزم. مهربون نگام کرد و گفت: – خسته نباشید، در امان خدا. سری تکون دادم و از ساختمون بیرون زدم. سوار ماشین شدم و به سمت خونه روندم. کار واقعا به اعصاب داغونم کمک کرده بود، حالم بهتر شده بود.
حدود ۴۰-۴۵ دقیقه بعد رسیدم خونه. با خستگی از پله‌ها بالا رفتم. مستخدم توی سالن به سمتم اومد و گفت: – چیزی میل دارید آقا؟ خسته جواب دادم: – آره، گشنمه. غذامو بیارید اتاقم. گفت: چشم. اما قبل از رفتنش پرسیدم: – وایسا، پروا کجاست؟ دستاشو توی هم قفل کرد و گفت: – برادرشون اومدن دنبالشون، رفتن بیرون. بی‌توجه پشت کردم و رفتم سمت اتاقم. روی تخت نشستم. بعد از خوردن غذا، ساعت ۶:۳۰ بود. واقعا نمی‌دونستم چطور این روز کسل‌کننده رو به پایان برسونم. تصمیم گرفتم برم و تمرین تیراندازی کنم. رفتم توی اتاقی که روبه‌روی اتاق آرمینا بود. اونجا رو مخصوص تمرین تیراندازی درست کرده بودم. درش قفل بود و کلید فقط دست من و پروا بود. عمارت کاملا عایق صدا بود، پس صدای تیراندازی به اتاقا نمی‌رفت. اسلحه‌مو برداشتم، هدف رو نشونه گرفتم و شروع کردم به تیراندازی.

دانلود کتاب رمان فرشته ای از تبار جهنم از ماریا سیری

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان فرشته ای از تبار جهنم

رایگان
رمان فردا بدون من

رمان فردا بدون من

آتوسا مهریار
رایگان
رمان اوج لذت

رمان اوج لذت

بار بارا کارتلند
رایگان
رمان مهناز زنی شانزده ساله

رمان مهناز زنی شانزده ساله

آرام
رایگان
جوانه های پائیزی

جوانه های پائیزی

پرویز قاضی سعید
رایگان
حجله ای در شهر ممنوع

حجله ای در شهر ممنوع

پرویز قاضی سعید
رایگان
رمان رهایی از منجلاب

رمان رهایی از منجلاب

ملکه یخی
رایگان
رمان عشق شبانه

رمان عشق شبانه

ترمه
رایگان
رمان صدای بارون عطر نفسهات

رمان صدای بارون عطر نفسهات

هاوین امیریان
رایگان
رمان مایدا

رمان مایدا

ویولا
رایگان
رمان برزخ اما بهشت

رمان برزخ اما بهشت

نازی صفوی

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فردا بدون من از آتوسا مهریار (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان اوج لذت از بار بارا کارتلند (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان مهناز زنی شانزده ساله از آرام (رایگان)
  • دانلود کتاب جوانه های پائیزی از پرویز قاضی سعید (رایگان)
  • دانلود کتاب حجله ای در شهر ممنوع از پرویز قاضی سعید (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر (رایگان)
  • دانلود کتاب ژان کریستف از رومن رولان (رایگان)
  • دانلود کتاب سفر به قطب شمال از ژول ورن (رایگان)
  • دانلود کتاب آن سوی نیمه شب از سیدنی شلدون (رایگان)
  • دانلود کتاب بازماندگان از کلی بلر (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.