BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان قمار باز
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان قمار باز

کتاب رمان قمار باز

نوشته‌ی فاطمه ایزدی
ناشر آزاد
سال انتشار 1404
تعداد صفحات 1365 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 1,510

درباره کتاب رمان قمار باز

آیلی، دختری شر و شیطان با چشمانی پر از زندگی، درست در روز عقدش ناپدید می‌شود. کسی نمی‌داند کجا رفته، اما پشت پرده‌ی این ربایش، نامی سنگین و ترسناک پنهان است: امیربهادر. امیربهادر، مردی خشن و مغرور، با گذشته‌ای تاریک و دست‌هایی آغشته به بوی قمار و انتقام، مردی که سال‌هاست هیچ‌کس جرات روبه‌رو شدن با او را ندارد. حالا او برگ دیگری از بازی را رو کرده. ربودن دختری بی‌گناه برای تسویه‌حسابی قدیمی. پدری که گناه کرده، و دختری که باید تاوانش را بدهد… اما آیلی، همان دخترِ همیشه‌خندان و سرکش، قرار نیست راحت شکست بخورد. او آمده تا قواعد بازی را عوض کند، حتی اگر در برابر امیربهادرِ بی‌رحم ایستاده باشد.

بخشی از متن کتاب رمان قمار باز

پسر که به‌شدت اخم کرده بود، با خشم فریاد زد: «خفه شو! چته؟ اتاقو رو سرت گذاشتی؟ اینجا طویله‌ی بابات نیست که این‌جوری سر و صدا راه انداختی! بتمرگ سر جات!» در حالی که خودم رو جمع‌وجور می‌کردم، گفتم: «تو کی هستی؟» با نیشخند کنج لبش گفت: «قاتل جونت!» با لحن مغمومی گفتم: «خواهش می‌کنم، بگو برای چی منو دزدیدی؟ من قرار بود یک ساعت دیگه عقد کنم. الان معلوم نیست نامزدم در چه حالیه… اصلاً من چند ساعته اینجام؟» کلاهش را جلوتر کشید و گفت: «تو همیشه انقدر زیاد حرف می‌زنی؟ واسه نامزدتم جوش نزن، یه مال نیست!» با حرص گفتم: «تو حق نداری راجع به نامزدم این‌طوری صحبت کنی!» ـ «من هر جور دلم بخواد صحبت می‌کنم، فنچ کوچولو! حالا هم بتمرگ تا غذاتو بیارم بخوری. نمیر‌ی.» خواست از اتاق بیرون بره که گفتم: «حداقل بگو اسمت چیه؟» همان‌طور که پشتش به من بود، گفت: «زانیار.»

از اتاق خارج شد و در رو محکم به هم کوبید. با درد، بدن کوفته‌م رو بلند کردم و به طرف تخت رفتم و روش نشستم. بعد از دو ساعت، که زیادی گرسنه‌م بود، بالاخره اون در لعنتی باز شد و زانیار با یه سینی توی دستش وارد اتاق شد. نگاهم بی‌اراده به سمت سینی و محتویاتش کشیده شد؛ یک بشقاب گوجه‌پلو و یک پیاله ماست. نمی‌دونی این‌قدر گرسنه‌م بودم که با دیدن همون غذای ساده هم لبخند کوچیکی رو لبام نقش بست. زانیار سینی رو روی تخت درپیتش گذاشت و گفت: «بردار بخور، تلف نشه. باید سالم تحویلت بدم.» از اتاق خارج شد. با اینکه دقیق متوجه منظورش نشدم، قاشق رو برداشتم و به بشقاب غذا حمله کردم. چیزی طول نکشید که تموم برنج بشقاب و ماست رو تا تهش خوردم. تموم که شد نفس گرفتم و گفتم: «آخ… خیلی گشنه‌م بود!» «زانیار»: درو بستم و از اتاق بیرون زدم. کلافه دست تو موهای مشکی لخته‌م کشیدم

و بی‌اعصاب به طرف آشپزخونه راه افتادم. حالا که موعد کاری که می‌خواستم انجام بدم رسیده بود، عذاب وجدان و استرس گرفته بودم. وقت دیدن اون دختر، حس خاصی بهم دست داد که تا حالا به هیچ‌کس نداشتم. من چطور می‌خواستم با اون چشمای معصوم که بهم زل زده بودن، این کارو بکنم؟ من می‌خواستم آگاهانه اونو توی دام بندازم. یک لحظه، حس ندامت و پشیمونی به سراغم اومد؛ اما با یاد هدف و انتقامم از خانواده‌ی اون میلاد عوضی، دلم آروم شد. در همین حین، موبایلم زنگ خورد. تماس رو وصل کردم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم که صدای مردی ناشناس رو شنیدم: «کی میاریش؟» نگاه توی آینه به خودم انداختم و در حالی که اخم رو مهمون ابروهای پرپشتم کرده بودم، گفتم: «شب.» دوباره اون صدای زمخت به نگرانیم دامن زد: «خوبه. زودتر بیارش تا بهادرخان عصبی نشده. دستور داده تا شب بیاریش

وگرنه به روش خودش باهات برخورد می‌کنه!» ـ «گفتم شب میارمش، نهایتاً فردا.» ـ «همین الانشم بیست‌وچهار ساعت از باختت گذشته، پس هرچه زودتر میاریش برای آقا…» نذاشتم بیشتر از این یاوه ببافه و رو اعصابم یورتمه بره. تماس رو قطع کردم و برای آرامش اعصابم به حمام پناه بردم. «آیل» با صدای کوبیده شدن در، چشمامو باز کردم. بعد از خوردن غذام از بیکاری حوصله‌م سر رفت و خوابیدم. خب چیکار می‌کردم؟ چاره‌ای نداشتم جز خواب! شاید کمی باعث آرامشم می‌شد. حالا هم با صدای برخورد در با دیوار از خواب بیدار شدم و به اون زانیار وحشی که وسط اتاق ایستاده بود، زل زدم و گفتم: «چیه؟ از خواب بیدارم کردی، طلبکارم هستی؟» چپ‌چپ نگاهم کرد و گفت: «بد نگذره خانم! راحتی؟ نیاوردمت اینجا برای خواب و خوش‌گذرونی!» ـ «پس برای چی آوردی؟ جواب که نمی‌دی!» ـ «پاشو، باید بریم.»

دانلود کتاب رمان قمار باز از فاطمه ایزدی

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان قمار باز

رایگان
رمان فردا بدون من

رمان فردا بدون من

آتوسا مهریار
رایگان
رمان اوج لذت

رمان اوج لذت

بار بارا کارتلند
رایگان
رمان مهناز زنی شانزده ساله

رمان مهناز زنی شانزده ساله

آرام
رایگان
جوانه های پائیزی

جوانه های پائیزی

پرویز قاضی سعید
رایگان
حجله ای در شهر ممنوع

حجله ای در شهر ممنوع

پرویز قاضی سعید
رایگان
رمان رهایی از منجلاب

رمان رهایی از منجلاب

ملکه یخی
رایگان
رمان عشق شبانه

رمان عشق شبانه

ترمه
رایگان
رمان صدای بارون عطر نفسهات

رمان صدای بارون عطر نفسهات

هاوین امیریان
رایگان
رمان مایدا

رمان مایدا

ویولا
رایگان
رمان برزخ اما بهشت

رمان برزخ اما بهشت

نازی صفوی

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فردا بدون من از آتوسا مهریار (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان اوج لذت از بار بارا کارتلند (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان مهناز زنی شانزده ساله از آرام (رایگان)
  • دانلود کتاب جوانه های پائیزی از پرویز قاضی سعید (رایگان)
  • دانلود کتاب حجله ای در شهر ممنوع از پرویز قاضی سعید (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر (رایگان)
  • دانلود کتاب ژان کریستف از رومن رولان (رایگان)
  • دانلود کتاب سفر به قطب شمال از ژول ورن (رایگان)
  • دانلود کتاب آن سوی نیمه شب از سیدنی شلدون (رایگان)
  • دانلود کتاب بازماندگان از کلی بلر (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.