راحله معتمد، دختری آرام و فروتن است؛ دختری که همیشه در سایهی آسودگی و رفاه بزرگ شده. اما با ورود فرهاد به خلوت زندگیاش، آرامش دیرینهاش در هم میشکند. اکنون راحله باید برای نخستین بار بجنگد، نه برای امکاناتی که همیشه در اختیار داشته، بلکه برای به دست آوردن عشق. سرنوشت او را درگیر معادلهای تازه میکند؛ معادلهای نه از جنس اعداد و فرمولها، بلکه از جنس دل و احساس.
به سمت بستنیفروشی رفتم. همین که اتصال را برقرار کردم، قطع شد. گوشی را قفل کردم و با حرص به هوا کوبیدم. داریوش و فرهاد مشغول صحبت بودند و من از این فاصله صدایی نمیشنیدم. میزی انتخاب کردم که تقریباً به همهجا، مخصوصاً به داریوش و فرهاد، مشرف باشد. پسر جذاب و خوشهیکلی که لباس بامزهی بستنیفروشی پوشیده بود به من نزدیک شد و سفارش خواست. پسر خوشقیافه اما احمق بود، چون در فرودگاه اغلب مشتریها مسافر بودند و همیشه تعدادی مثل من زبان انگلیسی خوبی نداشتند. باید منوی نوشتهشده میآورد. نمیدانستم «میلکشیک» به انگلیسی همان است یا نه، اما با تردید و کلی لبخند و ریز کردن چشمهایم در حالتهای مختلف، بالاخره دلم را به دریا زدم: – چاکلت میلکشیک، پلیز! اطراف را نگاه میکردم. خیلی جالب بود که یکسری حرکات و پوشیدن لباسهای مختلف اینجا آزاد بود.
همیشه فکر میکردم این خارجیها چطور بوت و نیمبوت را بدون شلوار و فقط با پالتوی کوتاه میپوشند؟ اگر هوا سرد باشد، همهجای بدن سرد میشود! صحبت داریوش و فرهاد با هیجان ادامه داشت. فرهاد پسر بدی به نظر نمیآمد؛ خوشتیپ و باکلاس بود. افتخار کردم که چنین هموطن خوشچهرهای را اینجا پیدا کردهام. چشمکی زدم که البته مطمئن بودم آنها نمیبینند. اگر فرهاد مورد اعتماد داریوش بود، پس آدم اخلاقی بدی هم نبود. به دلم نشسته بود و با خودم گفتم باید با او بروم. با خودم فکر کردم: «بالاخره یک روز باید بزرگ بشم و خودم اختیار خودمو داشته باشم؛ وقتش امروزه.» البته روی داریوش هم کم میشد و میفهمید که دیگر خیلی به او وابسته نیستم. قبلاً مثل برادرم بود، ولی با این نامردی ثابت کرد که نیست. نمیتوانستم بدون تلافی کار داریوش از او بگذرم. حالا هم که قرار بود مرا ترک کند، چه فرقی میکرد اذیتش کنم یا نه؟
پسر بانمک بستنیفروشی سفارشم را آورد. در حال هورت کشیدن میلکشیک با ژستهای مختلف بودم و در همان حال عکس و فیلم از زوایای مختلف میگرفتم که ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد. هر از گاهی نگاه داریوش روی من قفل میشد و فرهاد هم نگاهم میکرد. مشخص بود که موضوع بحث من هستم. حالتم را تغییر دادم، صاف نشستم و گوشی را به دست گرفتم تا وانمود کنم جواب تماس گرفتهنشدهی بابا را میدهم. گوشی را بالا آوردم، نگاهم را به سمت لباسفروشیای که یک زوج جوان از آن خارج میشدند متمرکز کردم و با خودم حرف زدم. بعد از چند لحظه، مثلاً گوشی را قطع کردم. هندزفری و وسایلم را دوباره داخل کوله گذاشتم، بند نیمبوتها و کش دماسبی موهایم را محکم کردم و به سمت پسرها رفتم. در حال جدا شدن از همدیگر بودند که رسیدم. – سلام. هر دو به من نگاه کردند. فرهاد قصد رفتن داشت.
با نگاه کوتاهی به داریوش، یک قدم دور شد. – خداحافظ. میخواست قدمهای بعدی را بردارد که صدایش کردم:
– صبر کنید، آقا فرهاد! داریوش که توقع چنین رفتاری از من نداشت با تعجب نگاهم کرد. فرهاد ایستاد اما برنگشت. انگار خیلی دلخور شده بود که جواب سلامش را نداده بودم. به داریوش رو کردم: – من با آقا فرهاد میرم. فرهاد برگشت و داریوش با چشمهای گردشده به من خیره شد. نمیدانست در این چند لحظه چه اتفاقی افتاده که نظر من با این شدت تغییر کرده است. نگاهش را با کلام پاسخ دادم: – اینجوری نگاه نکن داریوش. ببخشید، مجبور بودم از بابا کسب تکلیف کنم. بابا هم عصبانی شد، حرف بدی بهت زد و گفت: «ولش کن! پسرهای بیوجود. امشبو با همون رفیق داریوش برو تا فردا یکیو بفرستم سراغت.» رنگ چهرهی داریوش پرید. دست به موهایش کشید و در عرض چند ثانیه خون به زیر پوست صورتش دوید. آمادهی انفجار بود.
دیدگاه کاربران