داستان درباره ی یه دختر فقیره که قراره یه تحول بزرگ تو زندگیش اتفاق بیفته ولی اتفاقی که اصلا نمیشه پیش بینیش کرد …
نگاه نا امیدانه ی دیگه ای به روزنامه ی نیازمندی ها که جلوی روم بود انداختم
دیگه واقعا نا امید شده بودم با درد عمیقی که توی تک تک سلول های بدنم احساس میکردم روی زمین دراز کشیدم
نمیدونم چند جا برای کار سر زده بودم چند تا شرکت رو بالا و پایین کرده بودم ولی نشده بود
دوباره چشم چرخوندم و بی رمق به این خونه ای که الان به جز حس درد چیز دیگه ای درونش نمیدیدم نگاهی انداختم
از تمام وسایلی که با عشق و علاقه و زندگی توی واسه این خونه خریده شده بود و با سلیقه و نشاط و شادی چیده شده بود به جز یه فرش ساده و چند تا وسیله ی دیگه واسه حداقل امکانات زنده بودن چیز دیگه ای نمونده بود
نفس حبس شدمو با اهی که توی درونم زیادی میکرد بیرون دادم و دو طرف شقیقه هامو با دست فشار دادم
به سختی از جام بلند شدم باید برای زنده موندنم هم که شده بود یه چیزی میخوردم
ولی اخه تو این نکبتی که من توش دست و پا میزدم زنده بودن چه معنایی میتونست داشته باشه؟
دیدگاه کاربران