این قصه، زندگی دختری به نام نیلو است؛ دختری که بهتدریج با تغییرات عجیبی در وجودش روبهرو میشود. در میانهی این سردرگمی، پسری به نام سموئل پا به زندگیاش میگذارد؛ کسی که مأموریتش محافظت از اوست.
از شدت ترس و عصبانیت دیگر نتونستم به حرفهاش گوش بدم و گوشی رو کوبیدم به دیوار. لحن جدی و ترسناکش جای شوخی باقی نمیذاشت. نفسنفس میزدم؛ حتی دستهام هم میلرزید. از کجا دربارهٔ اون پسر خبر داشت؟ میدونست من اینجام؟ میدونست در حدی میلرزیدم که احساس میکردم رعشه به تنم افتاده؟ با تقهای که به شیشه خورد، جیغ بلندی کشیدم و با چشمهایی که نزدیک بود از حدقه بیرون بیاد، کامل به سمتِ در برگشتم. از آخرین باری که نیلو رو دیده بودم شاید نیم ساعتی گذشته بود، اما دیگه خبری ازش نبود. از آب بیرون اومدم و همون حولهای که صبح سام بهم داده بود رو برداشتم تا خودم رو خشک کنم و مشغول خشک کردن موهام شدم. حوله رو روی صندلی گذاشتم و پیراهنم رو پوشیدم. این بار تصمیم گرفتم وارد جمعشون بشم و باهاشون گرم بگیرم؛ دیگه بیش از حد ازشون فاصله گرفته بودم.
تقریباً بهشون رسیده بودم که دادِ بلندِ نیلو باعث شد یهو سر و صداها بخوابه و همه به سمتش برگردیم. جلوی در ایستاده بود و چشمهاش از نگرانی دود میزد. همزمان گوشیش رو از گوشش دور کرد و محکم به دیوار کنارش کوبید. نگران شدم و خواستم به سمتش بدوم، اما بهخاطر شرایط و نگاه بچهها سر جام ایستادم. سام سریعتر از همه خودش رو به نیلو رسوند. من هم همراه چند نفر از بچهها که بهنظر صمیمیتر بودن، با تندی به سمتش حرکت کردیم. پیشتر قیافهم کنجکاو نشون داده بود. نیلو بهشدت میلرزید و قفسهٔ سینهش بالا و پایین میرفت. با دیدن این حالش دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم؛ تقهای به شیشه زدم. جیغ بلندی کشید و وحشتزده به سمت ما برگشت. نگاه مشکوک و گذرایِ او از ما گذشت و روی من ثابت موند. برای یک لحظه با خودم فکر کردم که ممکنه دربارهٔ من فهمیده باشه، اما این فکر فقط در حد یک لحظه بود
آخه چطور ممکنه؟ سام نگران گفت: «نیلو، خوبی؟» نداد. سام سریع از جیبش دستهکلیدی رو درآورد و در رو باز کرد. از گوشهٔ چشم دیدم که با این حرکت بقیه هم بلند شدن و به طرفِ ما اومدن. معطل نکردم و رفتم تو. همون دوستش که صبح یه جورایی مجبورش کرده بود با من آشنا بشه، داشت باهاش حرف میزد: «خوبی؟ چی شد؟ با کی حرف میزدی؟ چی میگفت؟» نیلو عجیب تو فکر بود. چند لحظه گنگ نسترن رو نگاه کرد و بعد به دری که باز بود خیره شد و آروم گفت: «هیچی.» پشتِ بند حرفش نگاه پرِ تردیدی به ساعت انداخت. نسترن عصبی گفت: «آخه چی شد که بهم ریختی؟!» نیلو: «هیچی، چیزِ مهمی نبود. یه مزاحم بود که تر زد تو اعصابم. ولش کن، نمیخوام روزمون خراب شه.» با این حرف نیلو، نسترن قانع شد؛ اما من نه. — خیلی بهنظر مشکوک میاومد. نباید بهخاطرِ یه چیزِ بیاهمیت، اینقدر عصبانی میشد.
با این حال چشم ازش گرفتم و روی مبل راحتی نشستم. از اینکه نسترن و بقیه دست از سرم برداشتن، نفس راحتی کشیدم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم. نقشهای که داشتم گند زده بود. بدتر از اون، گند زده بودن به گوشیم؛ نسترن جمع و جور کرد و گذاشت داخل کیف دستیم. هوف… جدا از اون، اصلاً حواسم به کلید سام نبود. تا الان هم خیلی هوامو داشته که در رو برای بقیه باز نکرده، ولی حداقل آتیششون خوابیده بود. لیوان رو گذاشتم روی سینک و برگشتم بالای پشتبام. محتویاتِ تانکر رو خالی کردم داخل لولهٔ فاضلاب و برگشتم پایین. همزمان زنگِ در به صدا درآمد. خیلی سریع بدنم لرزش خفیفی گرفت؛ هنوز تأثیر حرفهای اون مرد از بین نرفته بود. تقریباً دویدم به سمت در؛ شنل و شالم رو از روی چوبلباسی چنگ زدم و سر راه پوشیدمش. جلوی در که رسیدم از شدتِ ترس نفسنفس میزدم.
دیدگاه کاربران