بهم قول بده خوب بزرگ شی مامانی، قول بده مثل یه پروانه واقعی رشد کنی و بالو پر بگیری. بهم قول بده… خیره به عکس پروانه از دست رفتهشان چشمانش را بست و در دل تمام روزهایی را تصور کرد که برای خواهر پیمان نشده بود و او شک نداشت که برای پروانه خودشان خواهد شد. خدای پروانه آنها هم مانند پروانه نیکزاد بزرگ بود؛ خیلی بزرگ.
با یادآوری آن که خانه را در چه وضعیتی ترک کرده، بغض به گلویش چنگ زد. بیچاره پدر و مادرش که بعد از آن فاجعه چک و چک بازی، حالا باید درد دزدیده شدن او را هم تحمل میکردند. جلو رفت و خطاب به ماهورا که با موبایلش ور میرفت، گفت: – کجا میتونم لباس پیدا کنم؟! موبایل را پایین آورد و گفت: – برات میارم. حمومم همون جاست. سرش را تکان داد و به سمت دری که ماهورا گفته بود، حرکت کرد و وارد حمام شد. لباس هایی که خاکی شده بود را در سبد لباس های چرک انداخت و موهایش را که باز کرد، اجازه داد آب گرم تن خسته اش را نوازش کند. چیزی نزدیک به یک هفته از بودنش در این خانه گذشته بود و ماهورا که زندانبان این خانه بود، برایش تبدیل به تنها هم زبان و دوست در این غربت و تنهایی شده بود. در این یک هفته، پیمان صبح زود از خانه بیرون میرفت و نصفه شب، زمانی که باز میگشت، چنان خسته بود
که گاهاً روی مبل و بدون خوردن چیزی خوابش میبرد. دیدن آن که پیمان در این شهر با همه توانش تلاش میکند تا کارش را ادامه دهد، باعث شده بود دل دخترک هم تا حدی با او صاف شود و فکر کند که پدرش بدون دانستن این همه زحمت و خستگی، چه قدر به او تهمت ناروا زده. ماهورا تازه خانه را ترک کرده بود و یکی دو ساعت دیگر پیمان به خانه می رسید. روی یکی از مبل ها نشسته بود و غرق تماشای فیلم خارجی بود که تلویزیون پخش میکرد. اگر فکر به پدر و مادرش نبود، این اسارت آن چنان هم بد نبود. همان طور که داشت فکر میکرد پیمان در کرمان بیشتر از خانه خودش او را آزرده، در خانه باز شد و صاحبخانه زودتر از شب های دیگر وارد خانه شد و چشمش به آذین خورد. با خونسردی جلو آمد و هم زمان با درآوردن کتش، روی یکی از مبل ها نشست. – چه خبر مو نارنجی؟! داری حال میکنی که ور دل بابات نیستیو هر کاری بخوای میکنی، مگه نه؟!
اگه الان توحید اینجا بود بابت اینکه بدون روسری جلوی من نشستی تک به تک موهاتو از سرت میکند. با گفتن این حرف ها، تمام آرامشی که داشت به یکباره بر هم خورد و با حرص زمزمه کرد: – خیلی بهم خوش میگذره! تو شهری که حتی یه خیابونشم ندیدم زندونی شدمو حتی حق ندارم پامو از در بذارم بیرون. مامانو بابام اون سر دنیا اسیر مسخره بازی تو و اون چک مزخرفت شدنو حتی خبر ندارن تنها بچهشون کجاس که بخوان دنبالش بگردن. منم هر روز فیلم میبینم، غذا میخورمو تا اومدن رئیس زندان با زندانبانم حرف میزنم. انگار این حرص خوردن آذین برایش لذتبخش بود که با حالتی تفریح گونه نگاهش کرد. – منظورت از زندانبان ماهوراست؟! بیخیال بابا، اگه اون زندانبانه من ترجیح میدم کل عمرمو زندونی باشم. یه فرد خوش سر زبون که احتمالاً تو همین یه هفته کل زندگیشو برات تعریف کرده، دیگه چی از خدا میخوای مو نارنجی؟! بیراه هم نمیگفت.
ماهورا واقعاً زندانبانی دوست داشتنی بود. – اگرم خیلی مشتاق خبر داشتن از خانواده عزیزتی باید بهت بگم آخر همین هفته دعوتن عروسی دختر عموت. اسمش چی بود؟! آها… سمانه. سمانه دختر عموی آذین بود که از کودکی باهم کنار نمی آمدند و جاری ها به طرزی نامحسوس بر سر دخترهایشان چشم و هم چشمی داشتند. اگر وضعیت خانهشان چنین آشفته نبود، یقیناً فیروزه از شدت حرص چندین و چندبار فشارش بالا و پایین شده و دست آخر هم حتی ممکن بود هر دعا و جادویی را سر هم کند که آذین را شوهر بدهد و روی همه فامیل را کم کند. اما آذینی نبود که فیروزه بخواهد بر سرش رقابت کند. حالا اگر هنر میکرد باید طوری همه را قانع میکرد که آذین واقعاً دزدیده شده و رسوایی بزرگی پشت ماجرای نبودنش نیست که یک وقت حرف و حدیث در فامیل اوج نگیرد. اخمی کرد و انگار برای یک لحظه از یاد برد که پیمان دوست نیست.
دیدگاه کاربران