موضوع اصلی رمان کافه کوچه:
لیلی دختریست با ذهنی خلاق و قلبی سرشار از رویا. در دنیایی که بسیاری واقعیت را میستایند، او عاشق خیالبافیست؛ واژهها را میچیند، مینویسد، و از هر حس ساده، افسانهای میسازد. رویاهایش پر از عشقاند، عشقی رازآلود و دستنیافتنی، همچون قصههای کهن. در مسیر جستوجوی کاری تازه، پا به کافهای میگذارد. همانجا، با خواندن جملهای کوتاه اما پرمعنا: “میانهی تقدیر… حوالی شفق” سرنوشتش از آن لحظه دیگرگون میشود…
هر چه جلوتر می روم صدای آنها کمتر می شود و صدای موسیقی پخش شده در کافه بیشتر میشد. دخترکی با موهای نارنجی و چتری های بامزه خوشامد می گوید و من با لبخند پیش تر می روم. چند تا از میزها اشغال است و باقی خالی… پارسال که خیلی اتفاقی گذرم به این حوالی و این کوچه افتاد و ساعتی که باید بالاجبار در انتظار یکی از هم کلاسی هایم می ماندم را اینجا گذراندم، آدرسش در خاطرم ماند. هر چند آن روز خیلی به دلم ننشسته بود. فضای تاریک و هوای سنگین شده از بوی دود کافه زیادی توی ذوق می زد و بیشتر وهم به دلم راه می داد. اینبار اما این کافه و کادرش کاملا عوض شده بودند. فضای روشن و بوی عود و ِن گلدان های رنگی باعث می شد فکر کنم برای اولین بار پا به این مکا روشن گذاشته ام. میزها را از نظر می گذرانم. از کنار میزی با سه فنجا ِن خالی از اسپرسو که به صورت افقی کنار هم قطار شده اند
می گذرم به سمت یکی از تک نفره های کنار دیوار می روم و پشتش می نشینم. نگاهم با حسی خوب میان کافه می چرخد. گلدان ها بی نظیر بودند، آنقدر که به سرم می زد همین امشب در راه برگشت به خانه چند تایی از گل فروشی سر خیابان برای اتاقم بخرم، حتی با وجود دیوار های بی پنجره اش… خیلی زود همان دخترک مو نارنجی ِمنو را برایم می آورد و بعد از چند دقیقه که انتخابم را می کنم برای گرفتن سفارشم باز می گردد. باد و ابرهای بی بارانش هوای خوردن یک نوشیدنی داغ را در سرم می پروراند و من به هوای بوی شکلات پیچیده در فضا فنجانی شکلات داغ سفارش می دهم. جنب و جوش پر نشاط و خندان چند دختر روبروی تابلویی که پر از کاغذ های کوچک و رنگیست توجهم را به سویشان می کشاند. انگار که تابلوی خاطرات است، از آنها که مشتری ها رویش یادگاری می نویسند و از خود به جا می گذارند.
فنجان خالی ام را کنار می گذارم و بار دیگر پیامی که از شرکت رسیده را مرور می کنم. هنوز یک ساعت دیگر تا زمان مصاحبه فرصت دارم. مصاحبه ی اولیه را پذیرفته شده و هنوز نمی دانم این همه دنگ و فنگ آن هم برای استخدام یک منشی ساده برای چیست؟ بی خیال حرص خوردن برای کاری که علاقه ای هم به آن ندارم و تنها اجبار مرا به انجامش سوق می دهد، ترجیح می دهم این زمان باقی مانده را از این فضا لذت ببرم. چون بعد از این دیگر معلوم نبود وقتی برای این لوس بازی ها داشته باشم. اگر استخدام می شدم یک سره از نه صبح تا هشت شبم به فنا می رفت و بعد از آن هم که احتمالا فقط به خواب برای دوام آوردن نیاز داشتم. دخترها که از مقابل تابلو کنار می روند و بعد هم از کافه خارج می شوند با نگاهی به آنشرلی لبخند زنان از جا بلند می شوم. سعی می کنم برای لحظاتی در قالب دختری بی خیال و آسوده فرو روم
و الکی به درو دیوار لبخندهای جذاب تحویل دهم. جوری قدم برمی دارم انگار دنباله ی نداشته ی لباسم روی زمین کشیده می شود و پاشنه ی نداشته ی کفشم زمین را سوراخ می کند. دستی به کناره ی مقنعه ام می کشم انگار که حلقه های طلایی گیسوانم را کنار می زنم و نگاهم انگار که شهزاده ی سوار بر اسبش را جستجو می کند، سرکی به اطراف می کشم تا ببینم کسی هم متوجه این خل بازی های ذهنی ام شده یا نه. خداراشکر همه چیز امن و امان است خنده ام را کنترل می کنم و به سمت تابلو می روم و بعد از نگاهی کلی روی کاغذ رنگی ها، مشغول خواندن می شوم. از تک بیت و دلنوشته گرفته تا حتی نقاشی های کوچک و بامزه. از آنجا که وقت زیاد دارم، ترجیح می دهم به جای پرسه زدن در خیابان آن هم در این هوای نه چندان مناسب وقتم را با خواندن همین یادداشت ها تلف کنم تا زمان بگذرد.
دیدگاه کاربران