«کوچهی چهل پیچ» داستان زندگی یک خانوادهی پرجمعیت و صمیمی است. حاج مجتبی فرهمند، بازاری سرشناس و پدر این خاندان، رویایی بزرگ در سر دارد: کنار هم بودن تمام اعضای خانوادهاش. برای همین، خانهای چند طبقه میسازد تا همسرش، سه پسر و دخترش که بهجز پسر کوچک، همگی ازدواج کردهاند زیر یک سقف، اما در واحدهای جدا زندگی کنند. اما این همزیستی پرشور، خالی از دردسر نیست. قصه، با ماجراهایی که پسر کوچک حاجی و دو نوهی پسری او به پا میکنند، رنگ و بوی تازهای میگیرد؛ پر از خنده، اشک، شیطنت و عشق.
درد کمر شهریار کمی فروکش کرده بود. خواست نیمخیز شود که سپنتا با گذاشتن دست روی شانهاش مانع شد. – درازکش هم میتونی حرف بزنی، تکون نخور الان. شهریار دوباره سرش را روی متکا گذاشت و نفسی عمیق کشید. – گلسا بیگناهه. هرچی میخوای بگی یا بزنی، من طرف حسابم. من به خاطر ترس از عکسالعمل تو، دستدست کردم. دوستش دارم… خیلی زیاد. تا حد مرگ عاشقشم و میخوامش. امیر سیگارش را که به فیلتر رسیده بود روی سرامیک تراس انداخت و با کف دمپایی له کرد. – خطایی نکردیم و… امیر نگاه عمیق و معنیداری به او انداخت. شهریار مکثی کرد، بعد در چشمان دلخور رفیقش خیره شد و گفت تا دلش قرص شود: – به مادرم قسم. سپس نگاهی به گلسا انداخت و دوباره زل زد به امیر: – میخوامش برای یه عمر. گلسا با شنیدن این جمله نگاهها را به سمت خود کشاند.
صدای زنگ گوشیاش را شنید، اشکهایش را پاک کرد و جواب داد. بعد از مکالمهی کوتاهی گوشی را به طرف امیر گرفت. – مامانم با شما کار داره. امیر گوشی را گرفت. – سلام. – سلام امیرجان، خوبی؟ ببین گلسا پیام داد گفت چی شده. میدونم خیلی ناراحت شدی ولی من از این رابطه خبر داشتم. گلسا بهم گفته بود، آقا شهریار هم با من صحبت کرده بود و فرصت خواسته بود که اول با تو حرف بزنه و بعد بیاد خواستگاری. میدونم شاید از دوستت انتظار نداشتی ولی اجازه بده خودش حرف بزنه، بعد هر تصمیمی خواستی برای رابطتون بگیر. فقط الان تا شهریار جلو نیومده، نمیخوام کوروش به این شکل و ناگهانی باخبر بشه. خودت که میدونی کوروش چقدر روی گلسا حساسه، اینطوری اگر بفهمه، هم خودش بهم میریزه، هم ممکنه واکنش بدی نسبت به دوستت نشون بده. – زنداداش، شما حداقل به من میگفتی.
– شهریار خواست خودش در فرصت مناسب بهت بگه، من هم به خواستهاش احترام گذاشتم. امیر با دلخوری گفت: – باشه. خانمناز ادامه داد: – لطفاً نذار دخترم گریه کنه. مطمئنم الان به خاطر ناراحتی تو داره از غصه میمیره. امیر به گلسا نگاه کرد. از شدت گریه، چشمها و نوک بینی و گونههایش سرخ شده بود. – چشم، حواسم هست. – ممنون. بیام خونه حرف میزنیم. فعلاً. امیر گوشی را به طرف سپنتا گرفت و با اشاره دست به گلسا فهماند که هنوز برای بخشیدهشدن راه زیادی دارد. سپنتا مقابلش ایستاد و گوشی را داد به دستش. – برو فعلاً. گلسا که همچنان با شدت گریه میکرد، سرش را به علامت مخالفت تکان داد. سپنتا آستینش را گرفت و کمی از اتاق دورش کرد. – یه روزی سرم رو از دستت میکوبم به دیوار، کار دیگهای از دستم برنمیاد. انقدر حرصم نده. برو تا اینا بشینن مردونه حرف بزنن. اینجا که بمونی با این فینفینهات هم اعصاب رو خرد میکنی
هم راه عاشقکردن این مفلوک رو میبندی. – حالش… خوب نیست… کمرش… سپنتا به گلسای مظلوم و سرپایینانداخته نگاه کرد و لبخند زد. – قربون آجی زشتم بشم که عاشق شده. برو، خیالت راحت باشه حواسم بهش هست. گلسا سرش را بلند کرد و به در اتاق نگاه کرد. – عمو منو نمیبخشه. سپنتا با خنده گفت: – خدایا منو بخور. میگم برو اینا آروم بشن، بخشیدن هم به وقتش. موندم این مفلوک عاشق چیه تو شده؟ دختر فینفینو! – ببخش سپنتا، من… معذرت میخوام. – باشه، بخشیدم. برو. اگر بابات خونهست، همینجا صورتت رو بشور بعد برو. – نه، نیست. با عصبانیت گفت و از خانه بیرون رفت. آن لحظه که امیر یقهی شهریار را گرفته بود، تنها کاری که به ذهنش رسید خبر کردن سپنتا بود. سپنتا دوباره به اتاق برگشت و با دیدن تخت، سر تکان داد. – باز که تو نشستی! شهریار کیسهی آب را با دست روی کمرش نگه داشته بود.
دیدگاه کاربران