دختری بنام کمند از باند عتیقه کالفرنیا ماموریت میگیره وارد باند عتیقه تهران بشه و توجه و علاقه رییس باند ”دان” رو جذب کنه اما این فرد بویی از احساس نبرده و برای کمند که اولین ماموریت و معمولا سوتی میده کار خیلی سختیه. در این بین هم مشکلاتی برای پیش میاد و ماجراهای جالبی براش اتفاق میوفته. حالا هسته اصلی این باند متشکل از سه نفره… دان، صدراو و کسری… حالا با ماجراهایی دان به کمند علاقه مند میشه و البته که چقدر صدرا جلو پای کمند سنگ میندازه. کمند هم به دان علاقه مند میشه ولی چون مادام یکی از افرادش به اسم دنیل رو با هویت جدید وارد خونه دان میکنه کمند دیگه میفهمه که نمیتونه کنار دان باشه و در نتیجه مجبور میشه دانو گول بزنه و به مادام تحویل بده. حالا بعد سه سال که کمند رییس باند مادام شده و مادام مُرده،دان برای انتقام به سراغش میاد اما…
شونه بالا انداختم و رومو برگردوندم… کسری و دان مشغول صحبت بودن… بالاخره رسیدیم به ساحل… وسایلمونو برداشتیم و رفتیم لب ساحل. یه زیرانداز پهن کردیم و من نشستم روش. میخواستن برن شنا…کسری گفت: -نمیای؟ دان زودتر از من گفت: -نه نمیاد. غیضی نگاهش کردم که با لبخند حرص درار گفت: -میخواد خانومی کنه برامون آبمیوه درست کنه. بعدم تی شرتشو با یه حرکت درآورد و رفت سمت دریا. صدرا خندید و گفت: -راست میگه ما که رفتیم. اونم تی شرتشو درآورد و رفت. کسری بهشون نگاه میکرد. کسری-چه خود رای شده! -کی؟ کسری-دانیال. -چطور؟ -واسه تو تصمیم گرفت. حرصی گفتم: -خود رای بود! کسری-نه نبود… اونم رفت سمتشون. دراز کشیدم و عینکمو به چشمم زدم. خیلی وقت بود دلم میخواست پوستم برنزه شه. سرمو به سمت راست متمایل کردم.
اینوریم که دارن والیبال بازی میکنن!چشمامو بستم. یهو یه چی محکم خورد به مماخم(همون دماغم) آییی… نیم خیز شدم… عینکمو از چشمم برداشتم. دختری که آمریکایی بودو وضع لباساشم افتضاح اومد سمتمو گفت: ?Are you ok. -بزنم شتکت کنما…دختره ی سه نقطه. فهمیدم توپ والیبال خورده به دماغم. دختره که نفهمید چی گفتم گفت: ?What. دستمو تو هوا تکون دادمو. – کسری اومد سمتمون. دختره رفت. سرمو پایین بود. آخ مماخم. کسری-خوبی؟ سرمو بلند کردمو گفتم: -آره فقط یکم درد میکنه. کسری-داره خون میاد. -ها؟ دستمالی از جیبش درآورد. زد زیر دماغمو نشونم داد و گفت: -خون میاد. یهو جیغی زدم که دان و صدرا هم اومدن! کسری-وا…چته دختر؟! با گریه گفتم: -خب خون اومده. دان زانو زد کنارم. دستمال دست کسری رو گرفت و گذاشت زیر دماغمو سرمو گرفت بالا. صدرا-نازک نارنجی خون اومده دیگه.
دست دانو پس زدمو حرصی گفتم: -بله دیگه برای شما خون دیدن راحته! دان دوباره دستمالو گذاشت زیر دماغم و سرمو گرفت بالا و گفت: -حرف نباشه! کسری و صدرا هم نشستن روی زیرانداز. پیرهناشونو پوشیدن. کسری آب پرتقال درست و کرد و به صدرا داد. یکیم واسه خودش درست کرد. رو به دان گفت: -میخوری؟ دان-نه فقط خودت میخوری. دستمالو برداشت و گفت: -بند اومد. فین فینی کردمو گفتم: -درد میکنه… بشکنه دستشون! کسری یه لیوان به منو دان داد… دانم تی شرتشو پوشید… داشتیم آب پرتقالمونو نوش جان میکردیم که: -به!دان عزیز… هرچهارنفر برگشتیم سمتش… یا خود خدا! مادام؟!چجوری فهمید ما اینجاییم؟ وای خدا قلبم به تپش افتاد… نگاهم به دنیل افتاد… با لبخند موزیانه ای نگاهم میکرد… سرمو انداختم پایین… دان بلند شد و گفت: -مشتاق دیدار… مادام-چرا نگفتین میاین؟میومدین ویلای ما.
صدرا-انقدر بدبخت نیستیم. کسری-صدرا! مادام لبخند زورکی زد. یعنی معلوم بود دان و صدرا و کسری چقدر ازش متنفرن! پررو پررو نشست روبروم. دان پوفی کشید و نشست. نگاه مادام به من افتاد و گفت: -این دخترخانوم خوشگل کیه؟ یعنی تو نمیدونی من کی ام؟ آی بازیگر… همه نشسته بودیم… کسری زودتر گفت: -زن دان. مادام به وضوح تعجب کرد. خبر نداشت خب… آب دهنمو قورت دادم… دنیلم دهنش باز مونده بود… مادام هُل کرده بود. جمع و جور شدو رو به دان گفت: -زن؟چجوری شد زن گرفتی؟ دان-همین جوری. با حرص نگاهش کردم که مادام زد زیر خنده و گفت: -خب دوست داشتی دیگه. دان حرفی نزد و به لیوانش خیره شد. صدرا کلافه شده بود. کسری هم همین طور و من داشتم دیوونه میشدم از استرس. صدرا گفت: -میرم یه چیزی بخرم بیام. کسری هم بلند شدو همراهش رفت…
دیدگاه کاربران