یُمنای نوجوان، درست وسط روزهای بیخیالی و خنده، ناگهان با کابوسی روبهرو میشود که شکل یک مرد را دارد؛ مردی که نهتنها هیچ علاقهای به او ندارد، بلکه وجودش را با نفرتی سرد پر کرده است.
قبل از اینکه جوابی بده، دستم را کشید و دو سه قدم دورتر از بهنام ایستاد و با صدای ریزی جواب داد: ـ همینجا، تو تالاره. «ای وای»ی که گفتم، بین لبهایم گم شد. ـ کجاست؟ پری: من که دیگه روم نمیشه سر کلاسش بشینم. ـ چرا؟ چی بهش گفتی؟ خیلی ناراحت شد؟ پریسا: خیلی سعی کردم محترمانه بهش بگم، اما ذاتِ موضوع ناراحتکنندهست. حق داشت بدش بیاد. ـ مگه چی گفتی بهش؟ بگو دیگه، نصف جون شدم. پری: از در که اومدم، در به در دنبالش گشتم، نبود. خیالم راحت شد که هنوز نیومده. یه لنگه پا، عین علافها وایسادم دم در، الکی با غریبه و آشنا سلام و علیک کردم تا اومد. ترسیدم بیاد تو و یهو فامیلای بهنام ببیننش، هنوز عروس و دوماد نیومدن، شر بشه. هیچی دیگه، کشیدمش یه گوشه. نمیتونستم یهراست بهش بگم پسرت مشکل روانی داره و از این حرفها. گفتم: «یُمنا از بهنام شنیده شما چند سالی از خانوادهی همسر سابقتون دور بودید.
الان اگه دیداری میسر بشه شاید خوشایند هیشکی نباشه.» بیچاره گفت: «آره، راست میگی. دوست ندارم مهمترین شب پسرم خراب بشه.» خواست از همون راهی که اومده برگرده که نگهش داشتم. ـ واقعا نگهش داشتی؟ پریسا: آره. با چشمهای حلقهشده و لحنی عصبی پرسیدم: «آخه چرا؟ دیوونه شدی؟» پری: یمنا، یه حرفایی میزنیها. مادره، گناه داره. طفلکی با یه مظلومیتی میخواست برگرده، جگرم براش آتیش گرفت. ـ الان کدوم قسمته؟ پریسا: اتاق استراحت خدمتکارا. ماتم برد. ـ چرا اونجا؟ پریسا: جای بهتر پیدا نکردم. از اونجا به سن دید داره، کسی هم نمیبینتش. دلم براش سوخت. خانم خلیفه هرچقدر هم مادر و همسر نمونهای نبوده، اما این حقش نبود که بهجای اینکه در نقش مادرشوهر دور و بر عروس و داماد بچرخه، با درماندگی توی اتاق خدمه باشه. آهی کشیدم و زمزمه کردم: «بیچاره.» پری نگاهی سرسری به جمعیت انداخت و با هیجان گفت
ـ راستی، با ملیحه حرف زدی؟ ـ در حد سلام و علیک فقط. پریسا: من رو وسط مجلس خفت کرد. وجدانا داشت میترکید از فضولی، هزار تا سؤال پرسید. خندیدم و گفتم: ـ اینم دلش خوشه. پریسا: فکر کنم بهنام که رفت مردونه، بیاد بشینه جفتت، تا آخر عروسی ولت نکنه. با لبخند فقط نگاهش کردم که پرسید: ـ الان میخوای به بهنام گزارش بدی؟ ـ آره. پریسا: باشه، پس من میرم پیش مامانت و حسنا، ببینم کاری ندارن. رفتنش را نگاه کردم تا بین زنها و دخترها گم شد. نسیم هنوز در حال غرغر بود. «من امشب یا این رو میکشم یا بهنام رو.» با لبخند حرصدرآری که طبق معمول از صدتا فحش بدتر بود، بهش نزدیک شدم و گفتم: ـ نسیم جان، میشه چند لحظه من و بهنام رو تنها بذاری؟ فکر کنم بهش برخورد، چون با ناراحتی و بیحرف به سمت کارآموزهاش رفت. هنوز نگاهم به نسیم بود که صدای بهنام، دقیقاً بغل گوشم شنیده شد: ـ بار آخرت باشه با دوستای من اینجوری حرف میزنی!
لطفاً. لحن دستوری کجا و «لطفاً» آخرش کجا؟؟ نگاهم را به چشمهایش دوختم که ادامه داد: ـ دوست ندارم به خاطر یه رابطهی یکساله، چند تا رابطهی دهساله رو خراب کنم. ـ رو اعصابمه. بهنام: عالم و آدم رو اعصاب توئن. ـ عالم و آدم نه، فقط تو و اطرافیانت. بهنام: به هر حال یه تذکرِ تقریباً دوستانه بود. اگر شرایط جور بود، یک لگد حوالهی پاش میکردم. با عصبانیت گفتم: ـ باشه. بهنام: پریسا چی گفت؟ ـ تو اتاق خدمتکاراست. عصبی شد، این را از خطوطی که روی پیشانیاش افتاد فهمیدم. بهنام: قرار شد امشب نباشه. ـ ما همچین قراری نداشتیم. پوفی کرد و ازم رو گرفت. گاهی وقتها خودم حس میکردم چقدر حرصدرآرم. در حالی که به سمیه خانم، دوست خانوادگیمان، از دور لبخند میزدم، زیر لب، جوری که بشنود، اضافه کردم: ـ حالا اگه دغدغهات رفع شد، برو دیگه. عروسیه و اون عروسکشون آخرش. چند سال اخیر را فقط به خاطر عروسکشون، عروسی میرفتم.
دیدگاه کاربران