موضوع اصلی رمان آدمکش:
این داستان، روایتی تند، پرکشش و انتقاممحور از دختری به نام ساینا فتاح است. بعد از مرگ مشکوک پدرش و بسته شدن پرونده توسط پلیس بدون نتیجه، ساینا تصمیم میگیرد خودش عدالت را اجرا کند. او با بهانهای منطقی خانه را ترک میکند، درس خواندن در خارج از کشور اما خیلی زود مسیر زندگیاش به کلی تغییر میکند. ساینا به دل خیابانهای خشن تهران کشیده میشود و با جسارت و بیرحمی، خودش را در دنیای مواد و خلاف بالا میکشد تا به هدف اصلیاش نزدیک شود: سورن سلطانی، مردی قدرتمند، مرموز و خطرناک که مظنون اصلی قتل پدرش است. اما برای رسیدن به حقیقت و گرفتن انتقام، باید بازی را بلد باشد. او نقشهای میکشد: سورن باید عاشقش شود… تا در لحظهای که هیچکس انتظارش را ندارد، ساینا او را از پا دربیاورد.
از آشپزخانه بیرون رفت و همین که سفره را انداخت، مادرش با ظرف بزرگی آش گزنه و پدرش و آریو با سینی کباب وارد پذیرایی شدند. لبخندی که روی لب آیرین نشست، کمرنگ اما واقعی بود! چشمان آریو با دیدن لبخند واقعی او برق زد و سفره در کمتر از پنج دقیقه چیده شد. خانواده ای که هر کدام روزهای سختی را گذرانده بودند، پس از مدت ها همه کنار هم سر سفره نشستند. آریو در بشقاب آیرین کباب می گذاشت و مادرش برایش آش می ریخت و همزمان به دامادش هم توجه خاصی نشان می داد. دخترک می دانست که روز بعد درد خواهد کشید. می دانست حقیقتی که قرار بود از پدرش بشنود، تیشه ی روحش خواهد شد ولی آن لحظه را با تمام جانش زندگی کرد. طوری که انگار فردایی وجود نداشت… با شنیدن صدای آشنایی، چشم باز کرد و اول از همه نگاهش به آریو افتاد. نزدیک صبح بود و هوا هنوز گرگ و میش… مشتش را زیر سرش گذاشت
و زل زد به چهره ی غرق خواب او در حالی که نور کمی روی صورتش افتاده بود. زل زد به مژه های بلندش… به مردی که خسته از یک رانندگی طولانی، حالا چند ساعتی می توانست استراحت کند. سر انگشتانش آرام تار موهای شقیقه اش را لمس کردند. موهای سفیدش بیشتر شده بود. بی اراده لب به شقیقه اش چسباند و آرام بوسید. بوسه زد به تارهایی که مرد سیاه پوشش کنار او سفید کرده بود… اولین بار بود که با آریو در اتاق خانه ی پدری اش شب را به صبح می رساند. مادرش هیچ چیزی را تغییر نداده بود. تخت، میز تحریر و میز توالت، همه چیز هنوز به همان شکل باقی مانده بود و آیرین دلش می خواست که شب را روی زمین بخوابند. روی همان تشک هایی که پدر و مادرها برای مهمان می اندازند. دلش همان لحاف های سنگینی را می خواست که بوی گذشته می دادند. شام را در آرامش صرف کرده بودند
و آخرشب، آریو هنوز سرش به بالشت نرسیده بود که خوابش برد و دل آیرین برای خستگی اش رفت. برای مردانگی اش و اینکه به همه دری می زد تا دخترک را به خواسته ی دلش برساند. آن صدای آشنا که دوباره تکرار شد، آیرین طوری که آریو را بیدار نکند از زیر لحاف بیرون آمد و با وجود روشن بودن بخاری، یک لحظه از سرما به خودش لرزید. صدا، صدای شیهه ی اسبش شکلات بود که بدون شک با دیدن کسی می خواست واکنش نشان دهد. می دانست که عمو محمدش صبح زود به اصطبل می رود. دلش برای شکلات و اسب سواری لک زده بود! لحاف را روی آریو مرتب کرد و بی سر و صدا سمت کمدش رفت. با دیدن لباس هایش که هنوز هم همان جا قرار داشتند، دلش به گذشته پر کشید و نم اشکی در چشمانش نشست. لباس کوردی گرم و بلندی از کمد بیرون آورد و بلوز و شلوار راحتی اش را با آن عوض کرد.
به جای شال، سروین بست و با دیدن خودش در آینه لبخند کمرنگی زد. انگار که آیری ِ ن چند سال پیش در آینه نگاهش می کرد. دستی زیر چشمش کشید و سمت میز تحریرش پا تند کرد. روی ورقه ی کوچک دفترچه ای برای آریو نوشت “سلام عزیزم. صبحت بخیر… دلم هوای شکلات رو کرده. میرم ببینمش. عمو محمد هم بیداره. تنها نیستم و بخاطر پام اسب سواری هم نمی کنم. نگران نباش…” ورقه را روی بالشت خودش، نزدیک سر آریو گذاشت و با قدم هایی آرام از کنارش گذشت و بیرون رفت. خدا خدا می کرد که خواب آریو فقط همین یک بار سبک نباشد و بیدار نشود. در ساختمان را آرام باز کرد و سوز سرما که در صورتش زد، بازوهایش را محکم بغل کرد و بیرون رفت. خورشید کم کم داشت طلوع می کرد و این یعنی فرصت کمی برای خلوت با شکلات و عمو محمد داشت. کفشش را پوشید و پا به کوچه ی نسبتا باریکشان گذاشت.
دیدگاه کاربران