BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان تابوتم را می‌خواهم
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان تابوتم را می‌خواهم

کتاب رمان تابوتم را می‌خواهم

نوشته‌ی دینا خالص
ناشر آزاد
سال انتشار 1404
تعداد صفحات 1287 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 64

درباره کتاب رمان تابوتم را می‌خواهم

موضوع اصلی رمان تابوتم را می‌خواهم:
«تابوتم را می‌خواهم» روایت دختری‌ست که نه زندگی، که کابوس را زندگی می‌کند. دختری که فروخته شده… نه به غریبه‌ای در خیابان، بلکه به مافیایی بی‌رحم، آن هم به دست کسی که سال‌ها “مادر” صدایش می‌زد. همان کسی که باید پناهش می‌بود، شد عامل تباهش. حالا تنها چیزی که در ذهنش می‌چرخد، چند جمله‌ی تکراری‌اند؛ “ازش متنفرم…” “لطفاً دیگه کتکم نزن…” “کی تموم میشه…” اینها ورد شب و روزش شده‌اند.

بخشی از متن کتاب رمان تابوتم را می‌خواهم

سجکین همان طور که با خشم نگهبان را نگاه میکرد گفت: _ بار آخرت باشه ببینم دور و بر گلسا می‌چرخی! دفعه دیگه اینقدر راحت ازش نمی‌گذرم! به سمت ساختمان رفت. این دختر تمام مدت او را عصبی میکرد. _ رئوف میاد فردا دنبالت بهش میگم بهت زنگ بزنه همه چی رو توضیح بده! و اینکه… به دختر نزدیک میشود. گلسا سر به زیر ایستاده بود: _ بار آخرت باشه ببینم اینقدر… زبان به کام گرفت و دستی در موهایش کشید. _ نبینم با هیچ مردی گرم بگیری، فهمیدی؟ گلسا سری به نشانه مثبت تکان داد. خب اینبار انگار سجکین جلوی خودش را گرفته بود تا تحقیرش نکند و فحشش ندهد. با خوشحالی نگاهش روی فروشگاه گشت. هر دو طبقه پر از گل بود. بی‌شک او گل‌ها خیلی دوست داشت اما این مثل یک رویا بود. یعنی میتوانست هر روز به اینجا بیاید؟ دو دستیار فروش داشت که قرار بود به او در کارها کمک کنند. آن‌ها یک مرد جدی با نامزد مهربانش بود!
در واقع بهتر بود بگویم یکی از گانگستر‌های ادای با نامزدش قرار بود مواظب من باشند تا مثلا دست از پا خطا نکنم. گوشه گوشه فروشگاه هم در هر دو طبقه پر از دوربین بود اما خب اهمیتی نداشت. من کار کردن در اینجا را نهایت خوشبختی می‌دیدم! با ذوق مدام بین طبقه اول و دوم در گردش بودم. رئوف هم گوشه‌ای ایستاده بود و مرا نگاه میکرد. لبخندی بر لب داشت. تا حد ممکن از تماس چشمی با او خودداری میکردم. هر چند دیگر به او فکر نمیکردم اما باز هم گوشه‌ای از قلبم در حسادت می‌سوخت. او دختری را دوست داشت و این کمی برایم آزار دهنده بود. سری تکان دادم و بیخیال شدم. زیر لب با خودم گفتم من قرار نیست دیگه به اون فکر کنم! گوشی‌ام زنگ خورد. نگاهی به صفحه آن انداختم فکر کردم باید یکی از دوقلو‌ها باشد اما شماره‌ای ناشناس بود: _ الو… _ الو سلام خوبی گلسا؟ او آدای بود.
پس پسر بچه کوچولو کارش را درست انجام داده بود: _ ببخشید، شما؟ _ آدای ازدمیر! اینبار با مهربانی گفتم: _ ببخشید، من شماره‌ی شما رو نداشتم! حالتون خوبه؟ _ خیلی ممنون! شنیدم که دفعه قبلی که خونه نبودم اومده بودی! خیلی ناراحت شدم که نتونستم ببینمت! _ آره، از پدربزرگ پرسیدم گفتن که خونه نیستی! _ درسته، اونموقع یه کاری داشتم! _ اوهوم، ولی میتونم بپرسم شماره منو از کجا داری؟ _ یه نفر ازم درخواست کرد که بهت زنگ بزنم و حتی شماره‌ات رو هم داشت! مثل اینکه برگه‌ای که شماره‌ات رو روش نوشته بودی توی جیبش بوده و خدمتکار لباس رو شسته و باید الان قیافش رو ببینی چون یه عالمه گریه کرده که چرا برگه خراب شده و یکمی هم شماره ناخوانا شده بود! آدای به برادر کوچکش نگاه کرد. که با چشم‌هایی خیس از اشک همان عروسک خرگوشی که گلسا برایش خریده بود را بغل کرده بود و منتظر او را نگاه میکرد
اوه خدایا، باریش ازت خواسته؟ چه قدر دلم براش تنگ شده، حالش خوبه؟ _ آره، خوبه! خودش از بادیگارد مخصوصش خواسته بود که بیاد اینجا! مثل اینکه به همه اعتماد نداشته فقط از من خواست بهت زنگ بزنم! دستی به سر پسر بچه کشید. حقیقتا برایش خوش شانسی آورده بود. به خاطر او توانسته بود شماره‌ی گلسا را گیر بیاورد. گلسا دلش برای آن کوچولوی دوست داشتنی ضعف رفت. _ وای خدایا، اون خیلی بانمکه و نازه! میشه باهاش حرف بزنم؟ آدای رو به باریش گفت: _ میخوای حرف بزنی؟! پسربچه کمی نگاهش کرد و اخمو گفت: _ من میخوام ببینمش! گلسا که صدای او را از پشت تلفن شنید لبخندی زد و گفت: _ آدای میشه اون رو بیاری پیشم؟ من الان بیرونم! راستش فکر میکردم که بهم زنگ نزنه و آخر محبور بشم از پدرت اجازه بگیرم که ببینمش! گلسا با لحنی صادقانه و عادی این را گفت. اما در دل منتظر واکنش آدای بود.

دانلود کتاب رمان تابوتم را می‌خواهم از دینا خالص

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان تابوتم را می‌خواهم

رایگان
رمان فریاد دلم

رمان فریاد دلم

پاتریشیا
رایگان
جزیره خارگ

جزیره خارگ

جلال آل احمد
رایگان
رمان سرکوب

رمان سرکوب

آی بانو
رایگان
حاج مم جعفر در پاریس

حاج مم جعفر در پاریس

ایرج پزشک زاد
رایگان
نیرنگستان

نیرنگستان

صادق هدایت
رایگان
رمان سهم من از زندگی

رمان سهم من از زندگی

آرامش عشق
رایگان
جایی دیگر

جایی دیگر

گلی ترقی
رایگان
رمان الهه بانو

رمان الهه بانو

افرا شریفی
رایگان
رمان آن نیمه دیگر

رمان آن نیمه دیگر

آنیتال
رایگان
رمان سلطنت

رمان سلطنت

فاطمه افکاری

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فریاد دلم از پاتریشیا (رایگان)
  • دانلود کتاب جزیره خارگ از جلال آل احمد (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان سرکوب از آی بانو (رایگان)
  • دانلود کتاب حاج مم جعفر در پاریس از ایرج پزشک زاد (رایگان)
  • دانلود کتاب نیرنگستان از صادق هدایت (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب آرزوهای بزرگ از چارلز دیکنز (رایگان)
  • دانلود کتاب عقاید یک دلقک از هاینریش بل (رایگان)
  • دانلود کتاب کمدی انسانی از انوره دو بالزاک (رایگان)
  • دانلود کتاب سیلاب آهن از الکساندر سرافیموویچ (رایگان)
  • دانلود کتاب بچه های محل و راز دستکش سیاه از پل ژاک بونزون (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.