BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان دریاپرست
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان دریاپرست

کتاب رمان دریاپرست

نوشته‌ی فاطمه زایری
ناشر آزاد
سال انتشار 1404
تعداد صفحات 2366 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 80

درباره کتاب رمان دریاپرست

ترمه از میان خانواده‌ای گریخته که برای ریختن خونش متحد شده بودند؛ طایفه‌ای که سرنوشت او را با انداختن تاس رقم زدند. سال‌ها بعد، زمانی که همه تصور می‌کنند او زیر خاک خفته، ترمه با هویتی تازه و چهره‌ای ناشناس قدم به شهر مادری‌اش می‌گذارد. آمده تا لکه ننگ را از نام گذشته‌اش پاک کند. اما هنوز پا به شهر نگذاشته، با خواستگاری مردی روبه‌رو می‌شود که روزگاری یکی از داوطلبان بریدن سرش بود: تنها پسر حاج‌فتاح زرمهر…

بخشی از متن کتاب رمان دریاپرست

بی اهمیت به اینکه یک نفر در این شهر دنبال آزار رساندن به من بود بین چند رزومه گشتم و دوتا را جدا کردم با دقت مشخصات را میخواندم که موبایلم زنگ خورد. نگاهی کوتاه حواله اش کردم و با دیدن شماره ی ناشناس نادیده گرفتم دور اسم دختر جوانی که بیشتر چشمم را گرفته بود، خط کشیدم و با خودم گفتم تو مال منی. همان موقع تلفن اتاق شروع کرد به زنگ خوردن! تای ابرویم بالا پرید چه کسی شماره ی مطب را داشت؟ گوشی را برداشتم و با تردید گفتم – بفرمایید. با خودم فکر کردم که شاید آیدین تبلیغات مطب را شروع کرده است و همینکه جوابی برای سوال ذهنم پیدا کردم صدایی مردانه و خش دار با مکثی طولانی توی گوشم گفت: خانوم ترمه زرمهر؟! چقدر ناهمگون و عجیب صدایم زد! کاغذ رزومه از لای انگشتانم روی میز افتاد و قلبم از سینه ام کنده شد من هیچوقت ترمه زرمهر نبودم یا ترمه بودم؛ یا زرمهر و نشستن اسم «ترمه»، کنار نام خانوادگی «زرمهر» بود که جانم را گرفت.

نفسم بند آمد پلک هایم لرزید و با ترس پرسیدم – شما؟ در اتاق باز شد و قبل از اینکه مرد پشت خط جوابی بدهد درا آیدین شوکه پرسید: کیه زنگ زده؟ حتی نفهمیدم چطور نام مینو را به زبان آوردم آیدین با شک نگاهم کرد و عقبی .رفت انگار خیالش راحت شد و ندید که چشم هایم چطور بال بال میزند تا کنارم بماند همان قهری که بینمان ،بود اجازه نداد بماند و از اتاق بیرون رفت و صدای بسته شدن در به مغزم کوبید چشم هایم را با وحشت بستم و فقط گوش سپردم مرد پشت خط با همان صدای ناآشنا که شبیه هیچ کدام از افراد گذشته ام نبود، گفت: الان میتونی صحبت کنی؟ می تونم. باید قوی میماندم باید حرف میزدم. باید میفهمیدم این ندم باید حرف میزدم. باید میفه آدم چه از جانم میخواهد و چه وقتی بهتر از آن لحظه که خودش تماس گرفته بود؟ باید در همان تماس سرنخی پیدا می کردم پس دست و دلم را جمع کردم کردم بزاق خشکم را بلعیدم و با اضطراب پرسیدم تو کی هستی؟

انتظار نداشتم جوابم را دهد و او به حالم پوزخند زد. من و نمی شناسی اما تو منو میشناسی. صدا از سوی او نیامد و سکوت اتاق دیوانه ام کرد به حدی همه جا ساکت شد که صدای کوبش بی امان قلبم را شنیدم و بی تاب شدم. من نباید از آن گذشته میترسیدم. نباید وحشت آن شب را با خودم مرور میکردم نباید شبیه آدم گناهکاری از آن روزها فرار میکردم؛ اما دست خودم نبود توی دلم کسی رخت چنگ میزد و نگاهم روی نقطه ای نامعلوم بر در اتاق دو دو میزد مرد پرسید امروز چندشنبه ست؟ گیج و منگ به تقویم روی میز چشم دوختم. تقویم روی میز چشم دوشنبه بود. مرد طوری که انگار خونسرد بود و هیچ عجله ای برای تمام کردن آن تماس نداشت، گفت: پنج شنبه ساعت دوازده نیمه شب تو ساختمون نیمه کاره ی خیابون بهار منتظرتم، ترمه ساختمان بهار… ساختمان نیمه کاره ی خیابان بهارا. وحشت زده از جا پریدم و طوری سیم گوشی را کشیدم که تلفن روی میز چپه شد

و صدای به هم خوردن وسایل بالاخره سکوت را شکست و روحم کشیده شد به جهنم شبی بارانی که باغ خانه امان را صدای هیاهو و شیون برداشته و کسی فریاده زده بود واویلا! مرسده خودش و پرت کرده پایین. مرسده خودش را از ساختمان نیمه کاره ی خیابان بهار پایین انداخته بود و حالا این مرد میخواست در نیمه شب پنج شنبه مرا در تلخ ترین و وحشتناک ترین نقطه ی این شهر ببیند و چه انتظاری داشت از قدرت و توان من؟ واقعاً فکر میکرد میتوانم به آنجا بروم؟ توی گوشم سرد و بی احساس گفت: به نفعته بیای. اگه نیام صدایم به زحمت بیرون زد و جلوی چشم هایم سیاه شد. اتاق و وسایلش دور سرم گشت و فقط بوی خونی کهنه را فهمیدم که انگار روی دست هایم مانده بود. با اینکه هیچوقت جنازه مرسده را ندیده بودم، جنون وار چشم های باز مانده اش را تصور کردم و نا از تنم رفت دیگر حتی جانی برای درد کشیدن نداشتم. تمام وجودم خاطره بود و هر خاطره تیغ میکشید روی گوشت تنم، خون من هم به خون مرسده آمیخته بود.

دانلود کتاب رمان دریاپرست از فاطمه زایری

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان دریاپرست

رایگان
رمان فردا بدون من

رمان فردا بدون من

آتوسا مهریار
رایگان
رمان اوج لذت

رمان اوج لذت

بار بارا کارتلند
رایگان
رمان مهناز زنی شانزده ساله

رمان مهناز زنی شانزده ساله

آرام
رایگان
جوانه های پائیزی

جوانه های پائیزی

پرویز قاضی سعید
رایگان
حجله ای در شهر ممنوع

حجله ای در شهر ممنوع

پرویز قاضی سعید
رایگان
رمان رهایی از منجلاب

رمان رهایی از منجلاب

ملکه یخی
رایگان
رمان عشق شبانه

رمان عشق شبانه

ترمه
رایگان
رمان صدای بارون عطر نفسهات

رمان صدای بارون عطر نفسهات

هاوین امیریان
رایگان
رمان مایدا

رمان مایدا

ویولا
رایگان
رمان برزخ اما بهشت

رمان برزخ اما بهشت

نازی صفوی

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فردا بدون من از آتوسا مهریار (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان اوج لذت از بار بارا کارتلند (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان مهناز زنی شانزده ساله از آرام (رایگان)
  • دانلود کتاب جوانه های پائیزی از پرویز قاضی سعید (رایگان)
  • دانلود کتاب حجله ای در شهر ممنوع از پرویز قاضی سعید (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر (رایگان)
  • دانلود کتاب ژان کریستف از رومن رولان (رایگان)
  • دانلود کتاب سفر به قطب شمال از ژول ورن (رایگان)
  • دانلود کتاب آن سوی نیمه شب از سیدنی شلدون (رایگان)
  • دانلود کتاب بازماندگان از کلی بلر (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.