همه لحظه اي مات و مبهوت به او که عجولانه از پله ها بالا مي رفت نگاه کردند .هيچکس سخني نمي
گفت .رايکا که از جواب او شوکه شده بود با تعجب به مسيري که او مي رفت ، نگاه کرد .با برخوردي که
چند روز پيش با او داشت، چنين جوابي پيش بيني مي شد اما او اصلا به چنين جوابي نينديشيده بود.
لحظه اي لبخند بر لبش نشست و در دل گفت: بيخود باورت شده بود که هيچ دختري به تو جواب رد نمي
ده! ديدي در اولين خواستگاري چه جوابي شنيدي؟
پري خانم که روبروي او نشسته بود لب به دندان گزيد و او خنده اش را فرو داد. بالاخره فتاح خان سکوت
جمع را شکست و گفت:
– به به! اين رزاي عزيز ما با رد اين پيشنهاد چه درس قشنگ و به جايي به رئيس کم لطف و بي انصافش
که اونو از کار بيکار کرده داد! اما اين رزا کوچولو و عزيز من خبر نداره من ومادر اين رئيس بداخلاق عاشق
اون شديم و تا عروسمون نشه دست از سرش بر نمي داريم!
– بخدا شرمنده !
فتاح خان لبخندي به صورت بهناز خانم زد وگفت:
-من که ناراحت نشدم.بالاخره اون حق داشت!اين آقاپسرماخيلي دخترم رو اذيت کرده .اما من جبران
مي کنم. خود رايکا هم از برخوردش با اون پشيمونه وگرنه امروز اينجا نمي اومد.
دیدگاه کاربران