این داستان، قصهی دختری است به نام رُستا؛ دختری که سالها زیر سقف خانه پدری با رؤیاهای کوچک اما صادقانهاش زندگی میکرد. اما روزی فرا رسید که سرنوشت او را سر دو راهی سختی قرار داد. برای حفظ آبروی خانواده و فرار از نگاههای سنگین و زمزمههای بیپایان مردم، تصمیم گرفت آنچه را که سالها مأمن و پناهگاهش بود ترک کند. با چشمانی که هم از ترس میدرخشید و هم از امید، ساکی کوچک بست و دل به جادهای زد که پایانش را نمیدانست. مقصدش شهری تازه بود؛ جایی که خیال میکرد میتواند از نو شروع کند، جایی که شاید در کوچههای ناشناسش، آیندهای روشن در انتظار او باشد. اما این سفر تنها تغییر مکان نبود؛ آغاز مسیری بود که رُستا را وادار میکرد با تنهایی، با زخمهای کهنه و با امیدهای شکنندهاش روبهرو شود.
با خنده توی آرایشگاه رفت هر کس جای رضا بود با دیدن این همه جلف بازی از سمت می دو یا داشت دو پای دیگر هم قرض میگرفت و قرار می.کرد مانده بودم چقدر عمو برایش ریش گرو گذاشته بود که با آن همه ادعا باز هم حاضر بود با من ازدواج کندا
در این یک ماه نامزدی ندیده بودم نگاهم کند وگرنه میگفتم قیافه ی حوری وارم چشمش را گرفته. سالم را از روی سرم برداشتم و طره ای پهن و بلند از موهایم را در دست گرفتم و منتظر ماندم افروز با بابلیس بیاید و آمد سریع قبل از یخ کردنش از دستش گرفتم. موهایم را دورش تاب دادم. دل افروز باز به رحم آمد. اذیتش نکن حوا گناه داره به قدر کافی امشب اذیت میشه. باز هم فاز نگرانی برداشت و ادامه داد: من به جای تو میترسم حوا از خر شیطون پیاده شو. موهای فر شده ام را یک طرف صورتم ریختم و دستگاه بابلیس را دستش دادم و با آرامشی که واقعا در وجودم بود گفتم خر خوبیه نمیخوام پیاده شم خوب میبره.
بدون اینکه شانم را روی سرم بندازم موهای بلند و مشکی ام را روی شانه هایم ریختم. در حالی که به قصد دلبری طره موی فر شده ام را دور انگشتم به بازی اش گرفته بودم پله ها را پایین رفتم و پرده ی آرایشگاه را کنار زدم نگاه رضا لحظه ای سمتم چرخید و سر به زیر شد ولی به یکباره دوباره سرش را بالا آورد و با شتاب اسمم را صدا زد و کاور به دست به طرفم یا تند کرد. حوا نیا بیرون. ها نمردم و اسمم را بدون پسوند و پیشوند خانم از زبانش شنیدم! بی توجه به غیرت به جوش آمدهاش قدم در کوچه گذاشتم و کاور را دستم داد. برگرد تو آرایشگاه اذیتم نکن حوا خندیدم. پس میدونی قصدم اذیته. بیچاره را یک ماه عذاب داده بودم و حالا تازه می پرسیدم میدونی؟ درمانده نگاهش را به درب آرایشگاه دوخت. خواهش میکنم برو داخل. چقدر داشت خوش میگذشت فقط حیف به قسمت فر شدهی موهایم که مدام سعی در نشان دادنش داشتم توجهی نمی کرد.
آخر از مامان شنیده بودم همسر سابقش برعکس من دختری با موهای پر پیچ و تاب بوده. اول نگاهم کن تا برم مثلا قراره زنت بشم ها. با شرم و ناچار به چشم های خمار شده ام لحظه ای نگاه کرد و نگاهش را باز به درب داد و گفت: لا الله الا الله حوا خانوم گل خواهش میکنم بفرمایید داخل خوبیت نداره با این حجاب، قول میدم از امشب که محرم بشیم تا ابد نگاهتون کنم. ها به همین خیال باشا. در صورتش خم شدم که مجبور شد نگاهم کند. دلبرانه چشمکی زدم چشمک هایم پسرکش بود. استغفر الله کی زمزمه کرد و پشت بندش فشاری به کاور در دستم آورد. با ناز خندیدم بسش بود بیچاره کم مانده بود سکته کند پشتم را به او که نگاهم نمی کرد. کردم و پرده را کنار زدم و توی راه پله ها رفتم افروز پشت پرده از خنده سرخ شده بود. به محض دیدنم لب زد خیلی کثافتی خندیدم و صدای کشیده شدن لاستیک های ماشین رضا آمد.
هر دو با صدا خندیدی بیچاره فرار کرد از دستم. خوب که خندیدیم بود. با صدا به گریه افتاد ولی من سفت تر از اینها بودم با نفس عمیق جلوی ریزش اشک هایم را گرفتم. خیلی خب نمیرم. سری تکان داد و دستش را دور گردنش کشید و گردن بندش را باز کرد و سمتم گرفت. بیا لازمت میشه یه وقت با تشر دستش را پس زدم دیوونه این یادگار مادر خدابیامرزته من پول دارم میدونی که لنگ نمیمونم. دوباره هم را در آغوش گرفتیم به سختی خدا حافظی کردم و از ساختمان آرایشگاه بیرون زدم افروز تنها کسی بود که دل کندن از او برایم سخت بود حتی برای مامان هم ناراحت نبودم شاید ندیدنش دلتنگم میکرد ولی هر چه به سرش میآمد حقش بود. داشت تاوان سکوت و تو سری خور بودنش را میداد اگر این قدر ضعیف نبود؛ نه حال و روز خودش آن قدر رقت انگیز بود نه حال و روز من که تا دقایقی دیگر به جمع دختران فراری می پیوستم این بود.
دیدگاه کاربران