مهتا دوست نزدیک نوری که همواره پیشش بوده سعی داره با قرار دادن دفترچه خاطرات نوری در دست یک نویسنده خاطرات عاشقانه بهترین دوستش را نشر کنه…. نوری دختری بسیار زیبا که با قبول شدن در دانشگاه شیراز از تهران به آنجا رفته و توجه همه شیرازی را معطوف به خود میدارد و حتی پسر مغرور دانشگاه را…
همانطور که انتظار میرفت نوری وان الماس در انگشت دانشگاه شیراز درخشیدن گرفت پسران دانشکده های مختلف دانشگاه دسته دسته به تماشای نوری می امدند هر جا که نوری قدم میگذاشت انگار که خورشید پرتوی از خود به آنجا افکنده است. دخترهای دانشگاه هم در این تحسین دسته جمعی شرکت داشتند و زیبایی شکوهمند این پریزاد دانشگاه ما آنقدر معصومانه و دلپذیر بود که نه تنها شعله های سرخ حسادت را در چشم دختران خاموش میکرد بلکه آنها نیز همصدا با پسرها به تحسین این زیبای لطیف می پرداختن. نوری علنا مرزهای اینایی را در شهر خیانپور شیراز شکسته بود وقتی عصر قدم زنان راهی خیابان زنده بان میشدیم فوجی از مردان شیرازی سرود تحسین بر لب بدنبال ما حرکت میکردند. نوری نور و روشنایی چشمان شیراز بود پسرهای همکاس نوری از همان نخستین لحظات برای دوستی با نوری صف بستند.
بنوعی خود را به نوری نزدیک کنند و گاهی این پسرهای جوان و تازه بالغ برای جلب توجه نوری رفتار و حرکات خنده آوری از خود نشان میدادند. یکروز یکی از آنان نامه ای نقاشی شده را در لابلای کتاب نوری گذاشته بود و این نقاشی آنقدر شیرین و دیدنی بود که نوری آنرا به دیوار کوبیده بود. پسر عاشق پیشه در این تابلو برای اینکه احساساتش را نشان بدهد خودش را در حالی تصویر کرده بود که سرش را با کارد جدا کرده و در کف دست گذاشته و بعلامت عشق پاک به نوری تقدیم کرده بود. نوری مثل هر دختری که از محیط بسته و دخترانه دبیرستان وارد دانشگاه میشوند با لذات کودکانه ای به فضا و محیط دانشگاه عشق می ورزید پیوسته در بین همگاسان میخرامید و افسون میریخت. فصل فصل پاییز بود فصلی که احساسات عاشقانه را بیشتر در قلب جوانان به عصیان می اندازد و نوری گاه خسته از ابراز این همه احساسات عاشقانه که دائما نگارش میشد
به اتاقش پناه میبرد و کتاب های شعری که مادرش مدام از تهران برایش می خرید و پست می کرد میخواند. گاهی که به اتاق نوی میرفتم اشک های گرمتش را می دیدم که مثل دانه های شبنم روی گونه های قشنگش می غلتید. وقتی در اتاق من نشسته بودیم و مثل همیشه از محیط دانشگاه با هم حرف میزدیم ناگهان از نوری پرسیدم راستی مدتیه از بهرام خبری نیست مثل اینکه تو دماغ پسره را حسابی به خاک مالیدی. نوری اول سکوت کرد و بعد شانه هایش را بالا انداخت و گفت اون آقا به اندازه کافی سرگرمی دارن. نوری این جمله را طوری گفت که حس کردم نظر خصمانه ای نسبت به بهرام پیدا کرده است. نوری مثل همیشه خیلی مودبانه از پاسخ خودداری کرد و موضوع دیگری را مطرح کرد ولی وقتی به انتقش رفت صدای رادیو ضبطش بلند شد من میدانستم که نوری وقتی دلتنگ است را از ورزی رنج میبرد و موسیقی پناه می برد
و در ذهنم به دنبال رابطه ای بین موسیقی امشه و بهرام و نوری میگشتم بهرام بعد از آن گفتگو در باغ به ظاهر آرام شده بود و کفتار در اطراف نوری می چرخید و وقتی هم همه ی کلاس ها افتتاح شد خود را در میان دوستان همکلاسی پنهان کرد. در رستوران ها دیده می شد گاهی حس می کرده او در نمایش دوستان رنگانگ خود به دیگران مخصوصا افراط میکند. آروز عصر من و مهران او را در کارها کنار دفتری دیدیم و مهران با لمن فیلسوفانه اش خطاب به من گفت: بعضی ها اینطوری انتقام شکست های خودشون رو میگیرند؟ من از پشت پرده دود سیگار به بهرام نگاه کردم مهران راست میگفت چون به محض اینکه بهرام ما را دید در بروز حرکات عاشقانه پیش از انکه شایسته ی او بود مبالغه می کرد دختری که در کنارش نشسته بود دختری قد بلند لاغر اندام بود . من او را میشناسم اسمش نیلوفر بود.
دیدگاه کاربران