رایگان
صبح دوم یا سوم اردیبهشت بود خورشید مثل غنچه گل شکفت و بشیر از نور پاشید عطر بهار نارنج سرتاسر کوچه ها را پر کرده بود مست و ملنگ و سرشار از لذت دیدار صبح آماده رفتن به مدرسه بودم مادرم مثل هر روز کتابهایم را لای دستمالی پیچید و چند شاهی روزانه ام را برای مبارکی لای قرآن گذاشت که بردارم پول برداشتم و راه افتادم هنوز کوچه های تنگ و تاریک شیراز قدیم پر نور نبود اما هوای اردیبهشتی آدم را بیخودی مست می کرد…
دیدگاه کاربران