رایگان
بعد از نیمه شب بود. باد زوزه میکشید و دانه های باران چون شلاق بر شیشه های اتومبیل میکوبید مردی میانسال که رانندگی اتومبیل را برعهده داشت. مضطرب و اندیشناک در پشت هاله ای از دود سیگار که شیشه جلو را کدر کرده بود به تیرگی جاده مینگریست. پشت سر هم پک به سیگار میزد شاید که از اضطرابش کاسته شود. غباری را که بر شیشه جلو نشسته بود با دستش پاک میکرد تا تیرگی جاده را تیره تر نبیند. خیابانهای جنوب شهر را سیلاب گرفته بود و او نمی توانست چاله چوله ها را ببیند، همینکه چرخهای اتومبیل به چاله عمیقی افتاد، مرد غرید: مثل اینکه این خیابانها را بمباران کرده اند. و باز غرید: این باران لعنتی هم دست بردار نیست…
دیدگاه کاربران