رایگان
این زمانی از روز بود که آرزو می کردم ای کاش می شد بخوابم . دبیرستان . یا شاید برزخ برای آن اسم مناسب تری بود . اگر راهی وجود داشت که با آن می شد برای گناهانم مجازات شوم ، همین بود. یکنواختی چیزی نبود که بتوانم به آن عادت کنم . هر روزی که می گذشت به طور ناباورانه ای خسته کننده تر از روز قبل بود.
به ترک خوردگی گوشه ی دیوار کافه تریا خیره شده بودم و در آن نقش هایی را تصور می کردم که وجود نداشت . این راهی بود که با آن می توانستم صداهایی را که مانند جریان آب در سرم می پیچید را ساکت کنم . هزاران هزار صدایی را که از خستگی نادیده می گرفتم . کم و بیش تمام افکارشان را می شنیدم . امروز ، همه ی فکرها معطوف موضوع پیش پا افتاده ی امدن یک دانش آموز جدید بود . چهره کی جدید را به تکرار و از تمام زاویه ها از فکری پس از فکر دیگر، دیده بودم …..
دیدگاه کاربران