– نه به اون لبخند نه به اين اخم وتخم. سلام رها خانوم گل خودم. باز که پشتت رو نگا نکرده تير بار شروع کردي.
(با خنده): پيغامتون رو سريعا به اين آقاي دکتر بي فکر رسوندم. گفتم بابا عروس خوشگلت الان بد خلق ميشه باز دوباره ها.(همزمان دستاي رها رو توي دستش گرفت و آروم بوسه اي روي اونا زد و با لذتي وصف نشدني خيره به صورتش شد.): رها ماه شدي. هر چي نگات کنم سير نميشم. اين لباس تو تن تو يه جلوه ديگه پيدا کرده. اصلا زمين تا آسمون با چيزي که من خريدم فرق ميکنه.(هي به اين پسره ميگم بيا تا اين عروسکت دلتنگت نشده. ميگه بيام ميزنتم)
واي رها ميخوام همين الان بدزدمت ببرم يه جا که فقط خودم تماشات کنم. انقد نگات کنم تا بلکه يه کم سير شم.
– بيخود. چشاتو درويش کن باز پر رو شدي. در ضمن اصلا هم دلتنگ جنابالي نبودم. حالام برو تا منم بيام پايين.
– نه ديگه رها خانوم. اول اون اخماتو باز ميکني بعدم دوتايي با هم ميريم پايين. البته عجله اي نيستا. کار داري من همينجا ميشينم تا به کارت برسي.(نگاهي شيطنت بار و يه لبخند)
– نخير من کاري ندارم ميتونيم بريم.
– (آروم از جيب کتش يه دونه گل ارکيده سفيد رو در مياره و روبروي رها مي ايسته و با نگاهي لرزان و داغ و دستايي سرد گل رو داخل قسمت بالاي موي رها که يک شينيونه نيمه گل مانند شده فرو ميکنه و نگاه طوفانيش رو به روي رها مي پاشه و بوسه اي نرم و آروم روي چشم رها ميگذاره.)
دیدگاه کاربران