شايد بيشتر عمرمو از در اسانسوراي زيادي گذشته باشم …. ولي هيچ كدوم مثل اون اسانسوري نبود… كه منو به عشقم رسوند .. عشقي كه حالا به جاي چزوندون …و سربه سرش گذاشتنش.. مي پرستمش … بله همون اسانسور قديمي ..
فرزاد- راستش نمي دونم چطور به شما بگم..
به چشماش خيره شدم ….
-راحت باشيد …
فرزاد- ناراحت نمي شيد؟
-اصلا
سرشو انداخت پايين و با دستش شروع كرد به ور رفتن ..به دستاش نگاه كردم كه يه دفعه سرشو اورد
بالا …
فرزاد- من از تو خوشم مياد …
رنگم پريد ..
فرزاد- ببخشيد نمي دونم چطور بايد مي گفتم…و يا چطور عنوانش مي كردم
و با خنده دستي به گردنش كشيد …
فرزاد- اينم به زور گفتم
كمي به خودم حالت تدافعي دادم و معذب شدم…
فرزاد- شما يه جوري هستيد كه ادمو خود به خود به خودتون جذب مي كنيد …
هر بارم كه خواستم بيام و بهتون بگم… دكتر يه جور مانع شدن ….
زبونم بند امده بود و قلبم به شدت مي زد ….
جرات نگه كردن تو چشماشو نداشتم
فرزاد- شايد بگيد اين يارو مگه چند وقته امده كه حالا ….
سكوتي كرد و ادامه داد:
راستش شماره اتونم از همكارتون گرفتم ولي هر بار كه تماس گرفتم گوشيتون خاموش بود ….
دیدگاه کاربران