BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان آناکوندا
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان آناکوندا

کتاب رمان آناکوندا

نوشته‌ی مهدیه صابریان
ناشر آزاد
سال انتشار 1404
تعداد صفحات 2204 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 100

درباره کتاب رمان آناکوندا

موضوع اصلی رمان آناکوندا:
هرمان، پسری‌ست گرفتار اختلالی نادر… اختلالی مرموز، خطرناک و هولناک؛ آن‌قدر پنهان که خودش کوچک‌ترین آگاهی از آن ندارد. او پسری‌ست بی‌قید، غرق در خوش‌گذرانی، دنبال پول‌های خلاف و گریزان از آدم‌ها… اما با قتل ناگهانی پدرش، همه چیز تغییر می‌کند. تلفن‌های ناشناس، رازهایی که یکی‌یکی فاش می‌شوند و حقیقت‌هایی که ذهنش توان درکشان را ندارد، او را به هیولایی بدل می‌کنند… هیولایی مهارناشدنی، ترسناک، و خارج از کنترل؛ نه برای دیگران، که حتی برای خودش هم. اکنون، پویا و آوا وارد پرونده‌ای پیچیده و تاریک می‌شوند… و زندگی همراز برای همیشه دگرگون می‌گردد. اما این افراد چه رابطه‌ای با هم دارند؟ پشت این زنجیره‌ی اتفاقات چه رازی نهفته است؟ و چه چیزی آن‌ها را به هم پیوند می‌زند؟

بخشی از متن کتاب رمان آناکوندا

با دیدنِ من به سمت آسانسور راه افتاد. مشخص بود احوالات میزانی ندارد، من هم ترجیح دادم سکوت پیشه کنم و حوصله اش را سر نبرم. نه فقط در آسانسور، بلکه در تمامِ مسیر. ـ از اون در برو داخل، اون جا خانوما هستن. چشمم به حیاطی بود با برگ های نارنجیِ روی زمین و گاهاً شاخه های عریانشان. هدفِ انگشتِ آریاس، پله هایی بود که با من فاصله ی چندان زیادی نداشتند و به در ورودیِ ساخته شده از چوب و شیشه متصل می شدند. حیاط خانه بسیار گسترده بود، اما نمای خانه چندان امروزی نبود. ـ بله مرسی، فقط… باز قبل از این که مسیرش از من جدا شود نگاهی به مردان و دیگ های غذایِ در حیاط انداختم و پرسیدم: ـ می خوام اول به خودِ هرمان تسلیت بگم. همان انگشت اشاره را به دندان های جلویش زد و موشکافانه مشغول کنکاش حیاط شد: ـ خب ببین، فکر کنم خودش داخل باشه، اصلاً بیا با هم بریم تو.
پیرو از جمله ی مطلوبش، هم شانه ی یک دیگر به سمت ورودیِ خانه به راه افتادیم. از پله ها بالا رفتیم و وارد راهروی خانه شدیم، صدای شیون و ضجه ی زن ها را که شنیدم لب هایم برچیده شدند و بغضی در گلویم لم داد. هیچ کس این گونه برای پدرم غضه نخورد. به پذیرایی رسیدیم، خانه به شدت لوکس تر از نمایِ بیرونش بود. چند زن را دیدم که روی مبل نشسته بودند و با حالی نزار آب قندهای دو دختر جوان را رد می کردند. چند زن دیگر هم شانه و کمرهایشان را ماساژ می دادند و سعی در آرام کردنشان داشتند. مردها هم که تعدادشان به چهار یا پنج نفر می رسید بی صدا نشسته روی مبل اشک می ریختند. ـ سلام. آریاس این را گفت و جلو رفت. توجه همه که به سمت ما جلب شد انگار زیرِ پایم خالی شد؛ خدایا من این جا چه می خواستم؟ مردها با دیدنِ آریاس برخاستند و مشغول دست دادن با او شدند.
من رو کردم به زنی که موهای جوگندمی اش به طرز مصیبت باری از زیر روسریِ سیاه اش بیرون زده بودند و حدس می زدم مادر هرمان باشد: ـ تسلیت میگم، ان شالله غمِ آخرتون باشه. در حال خودش نبود: ـ غم نبینی دخترم! ـ بفرمایید بشینید. این را دختری گفت که ظاهرش مرتب و این فاجعه تاثیر زیادی روی میکاپِ ملایمش نگذاشته بود گفت. من روی تک نفره ای که با دست اشاره زد نشستم، اما نگاه ام روی چهره ی ملیح و نمکینش ماند، هرمان را می شناخت؟ با جیغی که زن جوان دیگری کشید نگاه ام کنده و روی او نشست، مردی سعی کرد کنترلش کند: ـ باباااااا… باباااااا دردت به جونم… بابا کجا رفتی؟… اشک در چشمانم حلقه زد؛ دختر داشت؟ دختری که الآن پدر نداشت… چه قدر او شبیه من بود و نبود… من هم پدر نداشتم، اما تنها بودم، قدری تنهاتر. حداقل کسی نبود که این چنین بر سرم بوسه بزند و بخواهد که آرام باشم.
با دیدن هرمان که اخم آلود و دست در جیب با مردی کوتاه تر از خودش از پله ها پایین می آمد، بی اختیار ایستادم. با این کارِ من، آریاس هم نگاهی به پله ها انداخت و بلند شد. هرمان که به حرف های مردِ کنار دستش گوش سپرده بود با دیدنِ ما گره ی ابروانش به نرمی از هم گسسته شدند و به سمتمان آمد. ـ سلام، خوش اومدید. ـ تسلیت میگم داداش، ببخش نشد صبح بیام باهات. آریاس این را گفت و هرمان را در آغوش گرفت. نگاه اش به من بود: ـ شما هم خوش اومدی. مویم را پشت گوش زدم و دستم را برای چند ثانیه همان جا نگه داشتم: ـ مرسی، تسلیت میگم، روحشون شاد باشه. تلخ خنده ای زد و پلک هایش را کوتاه روی یک دیگر انداخت: ـ ممنون. در لحظه ای سخیف، فکرِ به آغوش کشیدنش در مغزم شد سیبی ممنوعه؛ وسوسه انگیز و ناممکن. ـ بشینید. ـ هرمان معرفی نمی کنی. رو کرد به همان مردِ فربه و کوتاهِ کنارش.

دانلود کتاب رمان آناکوندا از مهدیه صابریان

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان آناکوندا

رایگان
رمان فردا بدون من

رمان فردا بدون من

آتوسا مهریار
رایگان
رمان اوج لذت

رمان اوج لذت

بار بارا کارتلند
رایگان
رمان مهناز زنی شانزده ساله

رمان مهناز زنی شانزده ساله

آرام
رایگان
جوانه های پائیزی

جوانه های پائیزی

پرویز قاضی سعید
رایگان
حجله ای در شهر ممنوع

حجله ای در شهر ممنوع

پرویز قاضی سعید
رایگان
رمان رهایی از منجلاب

رمان رهایی از منجلاب

ملکه یخی
رایگان
رمان عشق شبانه

رمان عشق شبانه

ترمه
رایگان
رمان صدای بارون عطر نفسهات

رمان صدای بارون عطر نفسهات

هاوین امیریان
رایگان
رمان مایدا

رمان مایدا

ویولا
رایگان
رمان برزخ اما بهشت

رمان برزخ اما بهشت

نازی صفوی

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فردا بدون من از آتوسا مهریار (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان اوج لذت از بار بارا کارتلند (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان مهناز زنی شانزده ساله از آرام (رایگان)
  • دانلود کتاب جوانه های پائیزی از پرویز قاضی سعید (رایگان)
  • دانلود کتاب حجله ای در شهر ممنوع از پرویز قاضی سعید (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر (رایگان)
  • دانلود کتاب ژان کریستف از رومن رولان (رایگان)
  • دانلود کتاب سفر به قطب شمال از ژول ورن (رایگان)
  • دانلود کتاب آن سوی نیمه شب از سیدنی شلدون (رایگان)
  • دانلود کتاب بازماندگان از کلی بلر (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.