درباره ي يک دخترس به اسم آرميلا که دوست داره شوهرش بر حسب اتفاق وارد زنديگيش بشه و برا همين همه ي خواستگاراش رو رد ميکنه اما حالا يه خواستگاري براش پيدا شده که خانوادش کاملا راضين و ادامه ماجرا..
البته اين نسبتا هيچيش نيست …اصلش را با خوندنش دريابيد چون اينجوري هيجاني تره
زود از در زد بيرون…خدايا اين چرا اينجوري ميکرد؟؟؟زوري که نبود،خودم هم خواستم…چرا جوري رفتار ميکنه که حس ميکنم گناه کرديم؟؟؟با افکار سردرگم و بدون جوابم رفتم تو اتاق،از تو آينه به خودم نگاه کردم…سرخ شده بودم…با اين لباسی که من پوشيدم هر کسي هم بود انقدر که راسيتين دووم اورد دووم نمي اورد….يک دفعه خندم گرفت…جالب بود من اصلا ناراحت نبودم…يرعکس خيلي هم…حرفم رو ادامه ندادم…خاک تو سر بي خیالم کنن….روي لبم دست کشيدم که هنوز داغ بود،سرم رو تو بالش مخفي کردم که حداقل لبخندم رو تو بالش گم کنم….
دیدگاه کاربران