دختری از تبار عشق، عشقی آمیخته با غمها و دردهای ناگفته؛ و پسری، فرهادگونه، که برای شیرینش از دل سنگ کوه میگذرد و سختی را به بازی میگیرد. اما ناگهان، خبری چون تبر بر فرقش فرود میآید. این خبر چیست؟ آیا شعله عشق در دل فرهاد خاموش میشود؟ یا او همچنان میایستد و برای عشقش میجنگد، حتی اگر معنایش آن باشد که شیرین را در آغوش شادی دیگری ببیند؟
اول خودم و آرشام عکس گرفتیم بعد مامان باباها اومدن و وقتی هدیه اشون رو به ما دادن که هدیه مامان بابای ارشام پول بود و هدیه پدرو مادرم یه سرویس طلا بود. کنارمون ایستادن و باهم عکس گرفتیم بعد از اون خاله هام اومدن با اونا هم عکس انداختیم بعد مامان بزرگ بابابزرگ مادریم اومدن هدیه اشون رو دادن و با اون ها هم عکس انداختیم خلاصه همه یکی یکی اومدن و باهاشون عکس گرفتیم و فقط یک جا اعصابم خورد شد؛ آرشام دختر خاله ای داشت که یک لباس نیم وجبی پوشیده بود که اگه نپوشیده بود سنگین تر بود و وقتی داشتیم عکس می نداختیم همش می چسبید به آرشام، آرشام هم ازش فاصله می گرفت ولی اون به کنه گفته بود برو من جات هستم.آخرم رفتم خودم رو انداختم بین ارشام و اون عکس ها که تموم شد دوباره همه شروع کردن به رقصیدن من و آرشام هم وسط رفتیم. یک ساعتی از مجلس می گذشت و آرشام هم رفته بود
تو مرد ها این ور و اون ور رو نظاره می کردم که همون دختر خاله ارشام اومد پیشم دستم رو گرفت و بلندم کرد و گفت یک لحظه بیا و اجازه جواب به منم نداد و من رو دنبال خودش کشید رفت داخل یکی از اتاق ها و درم پشت سرش بست اومد سمتم هلم داد عقب و گفت: دختره بیشعور چطور می تونی همچین کاری رو بکنی هان؟ -چی داری میگی؟ چه کاری؟ -فکر کردی زندگیت رو روی خرابه های زندگی یکی دیگه درست کنی خوشبخت میشی؟ -چی داری میگی واسه خودت؟ -تو آرشام من رو ازم گرفتی. و یکی کوبوند تو گوشم. رفتم سمتش دستش رو گرفتم و پیچوندم که آخش در اومد. چقدر خنده داره نه؟ عروس داره کتک کاری می کنه! -هه آرشام تو؟ تا بوده آرشام عاشق من بوده اون وقت آرشام تو؟! -بله آرشام من، ما نامزد بودیم قرار بود ازدواج کنیم قرار بود امشب من کنار آرشام بشینم ولی تو وسطش پریدی.
دوباره دستش رو آورد بالا که بزنه تو گوشم که یکی دستش رو تو هوا گرفت سرم رو اوردم بالا که با چشم های فوق العاده عصبی آرشام روبه رو شدم. دختره که اسمش رو تا الان یادم نبود بگم آرزو بود رو کرد به آرشام و بعد سریع نشست رو زمین و شروع کرد به گریه کردن بعد رو به ارشام گفت: -ارشام ببین زن ات رو می خوام بهش هدیه بدم میزنه تو گوشم که چرا من به تو چسبیدم؟ و دوباره هق هق سرم رو اوردم بالا و با چشمایی که اندازه نلبکی بود به آرشام زل زدم و اون هم عصبی به آرزو زل زد. دوباره رو کردم به آرزو وگفتم: دختره… من کی زدم تو گوشت چرا دروغ میگی عوضی؟ اخیش یه چیزی گفتم وگرنه تا الان مرده بودم. ارشام رو کرد به من و گفت: بیا بریم خانومم خودت رو به خاطر حرف های این عصبی نکن. و دستم رو گرفت و باهم از اتاق اومدیم بیرون کنار دیوار نگهم داشت و گفت: خانومم بخند اینجوری زشته بریم تو مجلس! -این دختره چی میگه؟
مگه بهت چی گفته؟ -میگه نامزد بودین، درسته؟ -چی گفت؟من باید حساب این رو برسم این جوری نمیشه. خواست دوباره بره تو اتاق که دستش رو گرفتم و گفتم: -ولش کن تو جواب من رو بده؟ -یعنی عشق من رو باور نداری؟ -چرا، چرا باور دارم ولی اون حرفش! -هر حرفی زده دروغ بوده همین بیشعور که این حرف هارو به تو زده دوسال پیش به زن پسر داییم زد و زنه شب عروسی رو ول کرد رفت.-نه؟ -به خدا راست میگم. حالا باورت تشد اصلا می خوای بگم مامان بیاد از اون هم بپرسی؟ -نه حرف خودت برام سنده. -خب حالا بخند. به حرف های اون هم فکر نکن، عقده ایه. لبخندی زدم و باهم به سمت جایگاهمون رفتیم. اواخر مجلس بود که مامانم اومد سمتم و کنار گوشم گفت: -رکسانا بیا چادرت رو بپوش پسرا می خوان بیان داخل عکس بگیرن. بلند شدم چادرم رو انداختم سرم و مامانم رفت بگه پسرا بیان داخل وقتی نشستم ارشام نگاهم کرد.
دیدگاه کاربران