ماجرای مطهره از روزهای پرهیاهوی دبیرستان آغاز شد؛ روزهایی که برای نخستین بار قلبش با ضرباهنگ عشق نوجوانی میتپید. خندههای کوتاه در راهروها، نگاههای پنهانی سر کلاس، و پیامهایی که تا نیمهشب ادامه داشت، برایش حکم رؤیا را داشت. اما این رؤیا با سایهای از سوءتفاهمها و زخم خیانت فرو ریخت. عشقش، که قرار بود همسفر آینده باشد، به غباری در باد بدل شد و پایان یافت. با این حال، زندگی برای مطهره فصل تازهای گشود؛ سرنوشتی که از پیش در تار و پود روزگارش نوشته شده بود و قرار بود او را به مسیری ببرد که هرگز در خواب هم نمیدید.
با شنیدن خبرش وسایلم را جمع کردم و به سمت فرودگاه رفتم. توی پرواز امروز صبحشان جا رزرو کردم و به مامان زنگ زدم و جریان را گفتم. فکرش را هم نمیکردم با همچین صحنهای مواجه بشوم! تانیا در بخش مراقبتهای ویژه بود. با دیدن پرستاری که از اتاق خارج شد، بلند شدم و به سمتش رفتم. – ببخشید خانم. به سمتم برگشت. – بله؟ اشکهایم را پاک کردم و گفتم: – مریضی که اینجاست… مطهره کرامتی، حالش چطوره؟ – چیکارش هستی؟ – دوستشم. – اعضای داخلی بدنش آسیب دیده؛ کبد و کلیهش… سرش هم آسیب دیده ولی خداروشکر خطر رفع شده. زیر لب «ممنون»ی زمزمه کردم و سر جایم نشستم. یک ساعتی بود که توی بیمارستان بودم. هرچه دعا بلد بودم خوانده بودم و کلی نذر و نیاز کرده بودم برای خوب شدن حالش. بعد از حدود یک ساعت، مامانش و برادر بزرگش از راه رسیدند. طاهره خانم، مامان تانیا، با دیدنم به سمتم آمد.
– سلام، حالتون خوبه؟ طاهره خانم بغلم کرد. – سلام دخترم… دیدی چه بلایی سرمون اومد؟ جگرگوشم روی تخت بیمارستانه. صدایش بغض داشت و چشمهایش پر اشک بود. من هم دوباره بغض کردم و گفتم: – انشاءالله خوب میشه. چه اتفاقی افتاده؟ برادرش که از اول سکوت کرده بود و جز جواب سلامم حرفی نزده بود، گفت: – بیرون از شهر تصادف کرده… با یک تریلی. متعجب نگاهش کردم. نمیتوانستم بفهمم تانیا بیرون شهر چکار میکرده. سکوت کردم و فقط سرم را تکان دادم. چند دقیقه دیگر آنجا ماندم و بعد قصد رفتن کردم. با آنها خداحافظی کردم و از بیمارستان بیرون زدم. توی محوطه بیمارستان بودم که گوشیم زنگ خورد. به صفحه گوشی نگاه کردم، عرفان بود. خیلی وقت بود که رابطمون کمرنگ شده بود. – سلام. – سلام، خوبی؟ با سردی گفتم: – آره، خوبم. – کجایی؟ – تهرانم، تانیا تصادف کرده. – میدونم… باید با هم حرف بزنیم.
صندلی را عقب کشیدم و روبهروی عرفان نشستم. کافیشاپ شلوغی نبود و محیط آرامی داشت. عرفان آرام جواب سلامم را داد. گارسون به سمتمان آمد و سفارش گرفت. قهوه سفارش دادیم؛ برای خوردن چیزی نیامده بودیم. بعد از رفتن گارسون، عرفان لبخند زد. – دانشگاه چطوره؟ خیلی عادی گفتم: – خوبه، چه حرفی میخواستی بزنی؟ عرفان که از تغییر بحث ناراضی بود، گفت: – حال تانیا چطوره؟ – بیهوشه. تو از کجا خبر داری؟ با چشمهای ریزشده به او خیره شدم. سرش را پایین انداخت. – عرشیا بهم گفت. این چند روز دم خونهشون کشیک میداد. یک بار که مامانش اومده بیمارستان، تعقیبش کرده و فهمیده. با لحن مشکوکی گفتم: – چرا عرشیا دم خونه تانیا کشیک میداد؟ عرفان با شک گفت: – تو خبر نداری؟ متعجب گفتم: – از چی؟ عرفان بین گفتن و نگفتن مانده بود. بلاخره دل را به دریا زد و گفت: – این که رفته نامزدی عرشیا.
مبهوت به صندلی تکیه دادم. – تانیا رفته نامزدی عرشیا؟ کی بوده نامزدی عرشیا؟ کلافه دستی بین موهایش کشید. – تانیا رفته بوده نامزدی عرشیا و توی راه برگشت تصادف کرده. با چشمهای گردشده نگاهش کردم. – یعنی واقعا تانیا رفته بود نامزدی عرشیا؟ ناراحت گفت: – آره. عصبانی به او توپیدم: – کی بهش گفته بود که بره؟ با شک نگاهم کرد و بعد از کمی مکث، با صدای آرامی گفت: – سایه بهش گفته. با عصبانیت از جایم بلند شدم. – پس کار خودش رو کرد، دختره عقدهای! الان تو از من چی میخوای؟ با ناراحتی سرش را تکان داد. – بشین، حرف میزنیم. علاقهای به گوش دادن به حرفهایش نداشتم. بیحوصله نشستم. – زود بگو. با تعجب گفت: – چی شد که به اینجا رسیدیم؟ چی شد که انقدر از من متنفر شدی؟ با حرص روی میز خودم را جلو کشیدم. – از اون وقتی که متوجه زیرآبی رفتنات شدم.
دیدگاه کاربران