نازنین مدتهاست که دل در گرو بنیامین، پسر داییاش دارد. احساسی عمیق و بیقرار، اما در نگاه او، این عشق تنها از سوی خودش شعلهور است. او هر بار که با بنیامین روبهرو میشود، نگاهش را میدزدد و حرفهایش را در دل نگه میدارد، مبادا که جوابش سکوت باشد. در میان این تردیدها، تصمیم میگیرد راهی غیرمستقیم پیش بگیرد؛ با شخص دیگری وارد رابطه شود، نه به خاطر علاقه، بلکه برای اینکه بنیامین، بالاخره به حضور او و دلتنگیهایش حساس شود. اما این بازی خطرناک، میتواند احساسی را که در دل هر دو ریشه دوانده، یا شکوفا کند یا برای همیشه نابود سازد.
سعی داشتم فضا رو از غم بیرون بیارم… بالش تخت رو توی بغلم گرفتم و گفتم: – برو خونه… زن داداشم تنهاس! شیطون خندید و گفت: – دقت کردی زنذلیل شدم؟! خندیدم و گفتم: – حالا دعواتون سره چی بوده؟! در اتاق رو باز کرد و گفت: – میگه بچه میخوام! ابروم رفت بالا… لحنم رو مهربون کردم و گفتم: – خوب گفته… منم بدم نمیاد عمه بشم. دهنش وا مونده بود… ابرویی بالا انداخت و گفت: – زوده… پوفی کشیدم و چیزی نگفتم. خندید و گفت: – مطمئن باش تا سی ثانیه دیگه زنگ میزنه… بدون من دلش طاقت نمیاره تو خونه. آخه امشب بهم گفت «گمشو»، منم اومدم اینجا. اصلاً فکرشم نمیکرد پاشم بیام اینجا. اخم کردم و گفتم: – حالا چجوری میخواین آشتی کنین؟! دستی به تهریشش کشید و متفکر گفت: – کار سختی نیست… یه آیسپک براش میخرم سر راه، اونوقت مثه خره تیتاپ خورده ذوق میکنه! غشغش خندیدم… وای خدا…
هنوز خندهم تموم نشده بود که گوشیش زنگ خورد. با لبخند به گوشیش اشاره کرد و گفت: – دیدی گفتم… به دنبال این حرف دستشو توی هوا برام تکون داد و رفت. نفسی عمیق کشیدم… بعد از بسته شدن در پذیرایی، متوجه شدم که رفته. توی خونه تنها بودم… البته بعد از رفتن امیرحسین. بابام خیلی مریضه و نگهداری ازش سخته، برای همین گذاشتمش خانه سالمندان. و اما مامانم… یه زن کاملاً خوشگذران. دربارش حرف نمیزنم. روی تختم دراز کشیدم… به ثانیه نکشید که پلکام سنگین شد. نازنین… آروم لای پلکام رو باز کردم… پتو رو کنار زدم و تو جام نیمخیز شدم. گوشیم رو برداشتم و نگاه کردم… اوه اوه… ساعت شش بعد از ظهر بود. میلاد پیام داده بود. بازش کردم و خوندم: «ساعت ۸ منتظرتم!» گوشیم رو زدم تو شارژ و اومدم کنار آینه. یک آن از خودم ترسیدم… چرا من اینجوری شده بودم؟؟؟ چشمام شده بود یه کاسه خون، سفیدیشون به قرمز زده بود.
زیر چشمام کبود بود. دیشب گریه نکردم، ولی حتماً تو خواب گریه کردم. هه… موهام رو بالای سرم بستم… رفتم تو روشویی حموم که توی اتاقم بود و دست و صورتم رو آب زدم و از اتاق بیرون اومدم. مامان مشغول فیلم دیدن بود. تا منو دید، گل از گلش شکفت: – مامان قربونت بره، چرا چشمات قرمزه؟ در یخچال رو باز کردم و گفتم: – گریه کردم! نگران گفت: – چرا عزیزم؟! پنیر رو گذاشتم بیرون و گفتم: – صحرا حالش بد بود. مامان: – چشه مامان؟! نون رو درآوردم و گذاشتم روی میز… چای برای خودم ریختم و گفتم: – نمیدونم… به خودم که اومدم، فهمیدم مامان روبهروم روی صندلی میز ناهارخوری نشسته. مشکوک نگاهم کرد و گفت: – هیچوقت تا حالا لحنت با من سرد نبوده… توی دلم گفتم: از این به بعد همین میشه! یکم از چایم خوردم و گفتم: – مامان سرم درد میکنه، خواهش میکنم بس کن! دیگه چیزی نگفت. یکم خوردم و از جام بلند شدم…
نگاهم روی پلاستیک رو اپن خیره موند. همون داروهایی بود که فرها گفته بود بخورم. هه… برو بابا… سریع برش داشتم و بدون اینکه توشو نگاه کنم، در سطل آشغال رو باز کردم و انداختم توش. یه نگاه از تو آینه به خودم انداختم… یه مانتوی مشکی بلند اما تنگ و یه شلوار لولهتفنگی مشکی، به همراه یه روسری بلند مشکی چروک. موهام رو به زور کمی دادم عقب. کیف دستی مشکیم رو به همراه موبایلم از روی میز برداشتم و راه افتادم سمت در کمد کفشهام. بازش کردم و دنبال کتونیهای بنیامین گشتم. پیداشون کردم، برش داشتم و از اتاق زدم بیرون. بعد از خداحافظی با مامانم، سوییچ کمریمو برداشتم. درسته که گواهینامهم هنوز نیومده بود، اما رانندگی میکردم. کتونیهای طوسیمشکی رو پام کردم و سوار آسانسور شدم. به پنج دقیقه نرسید که رسیدم. یه نگاه از تو آینه ماشین به صورتم انداختم… صورتم بیروح و بیآرایش بود.
دیدگاه کاربران