داستان مثل همیشه در مورد یه دختره که همیشه رو پای خودش ایستاده و بالا اومده و این مغرورش کرده اما عشق میاد و این دختر رو به زمین میزنه اونم عشقی که یه طرفه است، یه دختر با این همه غرور چطور میتونه پسری دوست داشته باشه که علاقه ای بهش نداره ؟ باید دید این بار غرور برنده یه بازیه یا عشق؟
قولهایت رنگی بود
قول های رنگی که پرنسس را از دنیای سیاه و سفیدش بیرون کشید
فریب خوردم بهشت سیاه و سفیدم رو به جهنم رنگی تو باختم
تقدیرم یک عمر به خوبی و خوشی زندگی بود اما پایانش نصیبم هیچ بود
خدایا…
سرنوشت وقت بازی تقب کرد اگرنه تقدیر من این نبود
وارد کلاس که شدم به عکس پراید نقاشی شده روی تابلو نگاه کردم خوب میدونستم چنین استعدادی رو که با ماژیک طراحی به این خوبی کنه تو این کلاس فقط یه نفر داره به سمت صندلیم رفتم و نشستم و در کیفم رو باز کردم تا دفتر و دستکم رو بیرون بیارم و در همون حال که سرگرم کیفم بودم با لحن مقتدرانه همیشگی گفتم:
-اردکام پاشو بیا تخته رو پاک کن
صدایی از ته کلاس بلند شد
-استاد ما از این ته پاشیم بیاییم تخته پاک کنیم؟ این فاصله رو باید آژانس گرفت تورو خدا یه کرایه تاکسی رو دستمون نذارید
-موقعی که میکشیدی باید به فکر کرایه تاکسیش میوفتادی
-اتفاقا استاد داشتیم به کرایه تاکسی فکر میکردیم که ماشین کشیدیم دیگه وگرنه یه قلب میکشیدیم که از کنارش تیر رد شده بالا سرش هم مینوشتم آخی به خیر گذشت
دیدگاه کاربران