آیا میشود تابستانی داغ، عروس زمستانی سرد شود؟ آیا میشود جانان قصهی ما دل به کوه یخزدهی غرور بسپارد؟ وقتی طوفانهای زندگی قامت نازکش را به لرزه میاندازند، آیا دستی خواهد بود که او را بگیرد و با گرمایش، تمام وجودش را آرام کند؟ ولی چه کسی میتواند باور کند در دل کوه غرور، دستی به گرمی خورشید نهفته است؟ سرنوشت چه بازیای برای دختر قصه در آستین دارد؟ و جانان ما، جنون و آرامش چه کسی خواهد شد؟
سرم را با اعتماد به نفس بالا گرفتم و به سمت پلهها قدم برداشتم. تنها فاصلهای کوتاه، حدود ده قدم، بین پلهها تا سرویس بهداشتی بود. همینطور که آرام قدم برمیداشتم، ناگهان دستی محکم مرا کشید. با ترس چشمهایم را بستم و جیغ خفهای زدم. وقتی چشم گشودم، خودم را در اتاقی تاریک دیدم. کسی مرا به شدت به در چسباند و دستش را روی دهانم فشار داد. با چشمهایی گرد شده به مهاجم نگاه کردم؛ اما جز تاریکی چیزی عایدم نشد. از ترس، قلبم مثل گنجشک میتپید. بسمالله! چه خبر شده؟ با وحشت اطراف را نگاه کردم. اتاق کوچکی بود که به انبار نوشیدنی تعلق داشت و پر از کمدهایی بود که بطریهای متعددی در آنها قرار داشت. امشب باید شهادتم را بخوانم! دوباره به مهاجم نگاه کردم که ناگهان فندکش را جلوی صورتم روشن کرد. با دیدن چهرهاش، تمام وجودم لرزید.
جوانی با هیکلی لاغر، تیشرتی مشکی که کلاهش را تا روی پیشانی کشیده بود و ماسکی سفید و ترسناک بر صورت داشت؛ ماسکی با چشمانی کشیده و دهانی غمانگیز که به پایین خمیده بود. در حالیکه ماسک بقیهی مهمانها فقط تا نیمهی صورت را میپوشاند، او صورتش را کاملاً پنهان کرده بود و همین یعنی فاجعه برای منی که در چنگال کسی افتاده بودم که از مهمانهای امشب نبود. مرد نقابدار به طرز وحشتناکی به من خیره شده بود. با دیدنش دست و پایم شروع به لرزیدن کرد. این دیوانه کی بود؟ از جانم چه میخواست؟ بلایی که بر سرم آمده بود کم بود که او هم اضافه شد؟ با ترس به چشمهایش نگاه کردم و ناگهان شروع به تقلا کردم تا از دستش رها شوم. اما مرد ماسکدار با دیدن حرکتم، فندک را به صورتم نزدیک کرد، آنقدر که گرمای آتش را حس میکردم. این یعنی یک هشدار؛ هشداری قبل از کشتار.
پس مجبور شدم آرام شوم. از تکانهای بیهوده دست کشیدم. او در گوشم زمزمه کرد: – آروم باش جانان. باید یه فکر درست حسابی برای رهایی از این جونور بکنی، وگرنه امشب کارت ساختهست. فکر کن جانان! فکر کن، باید چه غلطی بکنی؟ یهو فکری به ذهنم رسید. خدا کند که به نتیجه برسد، وگرنه امشب کارم تمام است. ناگهانی پایم را بلند کردم و با آخرین توان محکم به پاهایش کوبیدم. مرد ماسکدار از شدت درد به خود پیچید و با رها کردن فندک، شعله خاموش شد و فندک از دستش افتاد. از فرصت استفاده کردم و خواستم در را باز کنم و فرار کنم، اما غافلگیرانه موهایم را گرفت و وحشیانه به داخل اتاق پرتابم کرد. از شدت ضربه جیغ کشیدم و به کمد پر از بطری نوشیدنی برخورد کردم. یکی از بطریها افتاد و روی زمین هزار تکه شد. با ترس سرم را بلند کردم و وحشتزده به مرد ماسکدار نگاه کردم. او با خشم به من خیره شده بود.
این یعنی اگر اشتباهی دیگر مرتکب شوم، ممکن است رفتارش از این هم خطرناکتر شود. پس دلم را قرص کردم و با صدایی لرزان گفتم: – تو کی هستی؟ اما او مثل مجسمه، بیحرکت و با همان خشم به من خیره مانده بود و هیچ جوابی نمیداد. خودم را به شانس سپردم و مدام در دل دعا میکردم کاش یکی از جلوی این اتاق لعنتی رد شود یا کسی به بهانهای وارد اینجا بشود؛ اما دریغ از یک نفر. صدای موسیقی آنقدر بلند بود که هیچکس فریاد پر از وحشت و درد مرا نمیشنید. با دلهره موهایی که روی صورتم ریخته بود کنار زدم و دوباره به مرد ماسکدار نگاه کردم. با صدای گرفته و لرزان گفتم: –تو کی هستی؟ نمیشنوی؟ نکنه کر و لالی؟ مرد ماسکدار آرام به سمتم قدم برداشت. با اشارهی دست راستش، انگشتش را روی دهان نقابش گذاشت و گفت: – هیس! سپس قدمهای پر از وحشتش را به طرف من ادامه داد و من از ترس در خودم جمع شدم.
2 دیدگاه
قشنگ بود دقیقا سبک که من دوست داشتم از اب در امد♥️
گل کاشتی دختر واقعا عالیه