موضوع اصلی رمان جایی نرو:
روایتیست از مردی که هنوز در کودکیاش جا مانده؛ چرا که هیچگاه طعم یک کودکی معمولی را نچشیده و عمریست در تنهایی بیانتها غوطهور است. او دل به کسی میبندد که دنیایش زمین تا آسمان با او فرق دارد… اما آیا کیانمهر مجد میتواند دل ترانه را به دست آورد؟ باید منتظر ماند و دید…
داداش؟ برادر؟ حسین برادرم بود؟ بود … ولی خونی نبود … من برادر خونی داشتم ولی برام هیچ وقت مثل حسین نبود… هیچ وقت. لبخندی زدم از انرژی اش و گفتم – خوشحالی؟ نباشم؟ داداش امرتون انجام شد. سکوت کردم. به ذهنم فشار آوردم تا یادم بیاد که چی رو به حسین سپرده بودم… که خودش گفت بابا دکتره رو پیدا کردم برای برادر ترانه… گوشه ی لبم رو خاروندم و گفتم – آهان… خب چی شد؟ کلافه گفت چی شد به نظرت؟ رفتم عقدش کردم… خب وقت گرفتم دیگه یه هفته دیگه. کارش خوبه؟ به در بسته ی اتاقم نگاه کردم جواب داد: بیست بیست… چطور میخوای سام رو راضی کنی؟ لبخندی زدم یک چیزی پیدا شد که ذهنم رو منحرف کنه: اول خودم با دکتر صحبت میکنم بعد سام رو یه کاریش میکنم… فردا تو شرکت بیشتر درباره اش حرف میزد… شیرینی اینکه ترانه یک گذاشت. وقتی تماسم رو با حسین قطع کردم
یک رویای شیرین همه ی تلخی روزی روی همه ی زخم های روحم دست. می کشید و مرهم می روبروی مردی نشسته بودم همسن و سال پدرم… من اینجا بودم .. خودم رو سرپا کردم چون امید داشتم برای دوباره بلند شدن. نگاهم رو به دهنش دوخته بودم سری تکون داد و گفت ببینید من نمیتونم با چنین چیزی بگم کامل خوب میشه یانه… من باید هرچی آزمایش و عکس از گذشته داره ببینم و همچنین دوباره معاینه اش کنم… انتظار ندارین که از راه دور حدس بزنم؟ لبخندی زدم و گفتم – خب مسلّم دکتر… ولی میخوام مطمئن بشم چون… یک مقدار سرتق خندید و دست هاش رو روی میزگره کرد و گفت: ببین پسرجون من دکترم خدا نیستم … منم تا اونجایی که توان داشته باشم تو حوزه ی درمانی و تواناییم باشه مطمئن باش کم نمیذارم … ولی همونطور که گفتم بدون معاینه کاری نمیتونم بکنم. سری تکون دادم و بلند شدم دکتر کاملی هم بلند شد
به سمت میزش رفتم و دستم رو به سمتش دراز کردم دستم رو فشرد و گفت: پس من منتظرم که با اون سریق بیاین. خندیدم و سر تکون دادم… از اتاق دکتر که بیرون اومدم نفس عمیقی کشیدم من این کارو میکردم… سام نمیتونست مخالفت کنه. من از پس این مرد بد اخلاق بر میام… به سمت منشی رفتم و وقتی گرفتم برای هفته ی بعد. باحالی بهتر از مطب بیرون اومدم… تازه اول راهم… سام اخم کرد و گفت: چه عجیب! آهسته با انگشتم روی بخارپنجره شکل میکشیدم… داشت بارون میبارید و من گوش سپرده بودم به قشنگ ترین آهنگ عالم خداروشکر می کنم کیمیا همه چی رو نگفت. همه چیز رو نگفت بیشترش رو گفت ولی… بازم خدا روشکر… میدونستم ترانه اگر این رو هم بدونه هیچ شانسی برای نگه داشتنش پیش خودم ندارم… پیشونی ام رو روی شیشه ی خیس کشیدم… سرم داغ بود. تب نداشتم فکرو خیال زیاد داشت دیوونه ام می کرد
حضور کسی رو کنارم احساس کردم… عطرش رو میشناختم بی بی بود… دست گذاشت رو شونه ام و گفت: مادر برگرد ببینمت… برگشتم دست کشید روی برآمدگی سمت راست صورتم و گفت: ببین با خودش چی کار می کنه. لبخندی زدم و بی حس و حال بهش خیره شدم دستش رو بالا اور رو کنار زدلیش رو بیشترگاز زد با بغض گفت: چه کبودی هم شده… الهی دستش… پریدم بین حرفش و گفتم: بی بی انفرین نداشتیما… پیرزن یقه ام رو پایین کشید و خودش هم روی پاش بلند شد تابتونه هم قدم بشه آروم جای کبودی ای رو که دخترش مادر من روی تنم یادگاری گذاشته بود رو بوسید… سرش رو روی سینه ام گذاشت و گفت: بی بی فدات بشه… چرا تو این اتاق دخیل بستی وبیرون نمیای آهان آناهار که نخوردی… عصرونه ام هرچی صدات زدم نیومدی… بیا بیرون رنگت رو ببینم مادر… یکی دو روز دیگه باید برگردما… دستم رو روی موهاش کشیدم.
دیدگاه کاربران