BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان جنون زادگان
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان جنون زادگان

کتاب رمان جنون زادگان

نوشته‌ی آرزو هاشم آبادی
ناشر آزاد
سال انتشار 1404
تعداد صفحات 1206 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 243

درباره کتاب رمان جنون زادگان

توحید راد، کوچک‌ترین پسر خاندان پرآوازه‌ی اردکان راد؛ مردی کاریزماتیک و پرجاذبه که پشت زندگی اشرافی و پرزرق‌وبرقش، دلی خسته و بی‌رمق پنهان کرده است. او برای اجرای پروژه‌ی احداث درمانگاهی به روستایی دورافتاده پا می‌گذارد؛ جایی که ناخواسته دلش با دیدن قاصدک، دختر زیبا، جسور و مهربان کدخدا، به تپش می‌افتد. دختری خاص و دلداده‌ی حیوانات… اما برای رسیدن به این عشق ناممکن، توحید دست به ریسکی بزرگ می‌زند؛ هویتش را پنهان کرده و نقابی تازه بر چهره می‌زند. حتی عموی دوست صمیمی‌اش و همسر او را به‌جای خانواده‌ی خودش جا می‌زند و به خواستگاری می‌برد! همه‌چیز رنگ خوشبختی می‌گیرد تا اینکه ناگهان طوفانی سهمگین از راه می‌رسد… نقاب‌ها فرو می‌افتند و عشقی که در اوج شکوفایی است، در برابر سرنوشتی پرپیچ‌وخم قرار می‌گیرد…

بخشی از متن کتاب رمان جنون زادگان

پریشان بودم و با این کار پریشان تر هم شدم. حسام درست می گفت راه اشتباه و سختی را برای رسیدن به این دلبر چموش انتخاب کرده ام اما به ولاه که گاهی برخی از موقعیت های تلخ زندگی به هرچیز و هر کاری اجبارت میکند. درست مثل منی که با وجود خانواده ی اسم و رسم داری که داشتم مجبورم دل خوش کنم به عمو و زن عموی پسر حسام! چرا چون حاضر نبودم هیچوقت این چشمان جسور و شجاع را اشکی و دلخور از خانواده ام ببینم. خواه نخواه دخالت ها و حرف حدیث های تلخ سمیره بانو و بقیه ی افراد ؛ زهر به جان دلبرک گیسو کمندم می ریخت. دختری که امروز به معنای واقعی از دیدن حال و روزش مردم و زنده شدم. از اینکه اگر یه ساعت دیر تر می رسیدم و یا هزار اما و اگر های دیگری که حتی نمیخواستم به آن ها فکر کنم! چه برسد به تصور کردن! خداراشکر خیلی زود رسیدم و انگار خدا نمیخواست گزندی از آن نامردان به این دختر برسد.
بالاخره من هم کم زهر چشم از آن ها نگرفتم. از آن زد و خورد های وحشیانه بگیر تا سپردنشان به سیا قلچماق که مطمئنن زیر دستان او و نوچه هایش آرزوی مرگ میکنند. و من همین را میخواستم. باید آن کثافت های عوضی تاوان قطره قطره اشک و آزار و اذیتی که به قاصدکم روا داشته بودن را با درد و عذاب پس میدادند! سر به دیوار تکیه دادم و زیر سنگینی نگاه حسام پلک بستم. از فردا برنامه ها برای زندگی ام داشتم. از همه مهم تر اینکه قبل از همه چی باید با عمو و زن عموی حسام حرف میزدم و بعد کم کم قاصدکم را از این احساس عشق خانه مان سوز آگاه میکردم. سخت بود. اعتراف به این عشق در مقابل همچین دختر سفت و محکمی خیلی دشوار بود اما باید شانسم را امتحان میکردم. من آدم دست روی دست گذاشتن نبودم. حالا که اینطور با دلبری و معصومیت سر روی شانه ام گذاشته بود؛ دلم را برای لمس وجودش به هوس انداخت. حتی اگر مخالفت هم میکرد به هیج وجه کوتاه نمی آمدم!
آنقدر جلوی راهش قرار میگرفتم تا بلاخره مجبور شود عشق و خواستنم را بپذیرد. با همین افکار دست و پنجه نرم میکردم که گوشی ام زنگ خورد. خیلی زود جواب دادم که در کمال تعجب صدای محمد رضا را شنیدم. _الو گلویی صاف کردم و با لحن آرامی جوابش را دادم:
_جانم محمد رضا؟
_قاصدک پیش توئه؟
نیم نگاهی به دخترکی که هنوز در بیخبری به سر می برد انداختم. چی باید میگفتم؟! باز گو کردن حقیقت تلخ آن هم درست زمانی که هنوز هیچی از تصمیم خود قاصدک خبر نداشتم؛ اشتباه محض بود اما باید یک جوری خیالشان را از بابت خوب بودن حال دخترشان راحت می کردم. لب فشردم و گفتم:
_آره پیش منه اما یه ساعت پیش مجبور شدیم بیایم شهر
_چیی؟؟! شهر واسه چی؟؟ اصلا گوشی رو بده به خود قاصدک لب بین دندان فشردم و نیم نگاه کلافه ای انداختم به سمت دخترک ذهن داغونم پر بود از آشوب میخواست با خود قاصدک صحبت کند اما دختری که به زور آرامبخش او را خوابانده بودم قادر به صحبت کردن نبود.
نه میخواستم بیدارش کنم و نه جواب درست درمانی برای مرد نگران پشت خط داشتم جز بازگو کردن جزئی از این حقیقت تلخ بهزور چرخشی به زبانم دادم:
_محمد رضا جان راستش سپیدار ناخوش احوال بود مجبور شدیم بیاریمش دامپزشکی. لحن متعجب و شوکه اش توی گوشم اکو وارانه پخش شد: _دامپزشکی چرا؟
مگه حالش چطور بوده که یه خبر از خودش و یهویی رفتنش به ما نداده؟! زیر سنگینی حسام چرخیدم و دو سه قدم دور شدم چرا که واقعا دیگر تاب و تحمل نگاه پر از معنی او را نداشتم:
_نگران نباش؛ قاصدک خانم الان رفته سرویس بهداشتی وقتی اومد بهش میگم باهات تماس بگیره. انگار داشت حرف های مرا به کسی می رساند و من راهی جز دروغ گفتن نداشتم. _یه لحظه صبر کن الان بهت میگم .توحید جان الان دقیقا کجایین شماها؟
آدرس بده شاید دیدی با ماشین یکی از همسایه ها پاشدیم اومدیم. با این حرف بیشتر کلافه شدم.آمدنشان به اینجا فعلا دردی را دوا نمیکرد.

دانلود کتاب رمان جنون زادگان از آرزو هاشم آبادی

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان جنون زادگان

رایگان
رمان فریاد دلم

رمان فریاد دلم

پاتریشیا
رایگان
جزیره خارگ

جزیره خارگ

جلال آل احمد
رایگان
رمان سرکوب

رمان سرکوب

آی بانو
رایگان
حاج مم جعفر در پاریس

حاج مم جعفر در پاریس

ایرج پزشک زاد
رایگان
نیرنگستان

نیرنگستان

صادق هدایت
رایگان
رمان سهم من از زندگی

رمان سهم من از زندگی

آرامش عشق
رایگان
جایی دیگر

جایی دیگر

گلی ترقی
رایگان
رمان الهه بانو

رمان الهه بانو

افرا شریفی
رایگان
رمان آن نیمه دیگر

رمان آن نیمه دیگر

آنیتال
رایگان
رمان سلطنت

رمان سلطنت

فاطمه افکاری

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فریاد دلم از پاتریشیا (رایگان)
  • دانلود کتاب جزیره خارگ از جلال آل احمد (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان سرکوب از آی بانو (رایگان)
  • دانلود کتاب حاج مم جعفر در پاریس از ایرج پزشک زاد (رایگان)
  • دانلود کتاب نیرنگستان از صادق هدایت (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب آرزوهای بزرگ از چارلز دیکنز (رایگان)
  • دانلود کتاب عقاید یک دلقک از هاینریش بل (رایگان)
  • دانلود کتاب کمدی انسانی از انوره دو بالزاک (رایگان)
  • دانلود کتاب سیلاب آهن از الکساندر سرافیموویچ (رایگان)
  • دانلود کتاب بچه های محل و راز دستکش سیاه از پل ژاک بونزون (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.