توحید راد، کوچکترین پسر خاندان پرآوازهی اردکان راد؛ مردی کاریزماتیک و پرجاذبه که پشت زندگی اشرافی و پرزرقوبرقش، دلی خسته و بیرمق پنهان کرده است. او برای اجرای پروژهی احداث درمانگاهی به روستایی دورافتاده پا میگذارد؛ جایی که ناخواسته دلش با دیدن قاصدک، دختر زیبا، جسور و مهربان کدخدا، به تپش میافتد. دختری خاص و دلدادهی حیوانات… اما برای رسیدن به این عشق ناممکن، توحید دست به ریسکی بزرگ میزند؛ هویتش را پنهان کرده و نقابی تازه بر چهره میزند. حتی عموی دوست صمیمیاش و همسر او را بهجای خانوادهی خودش جا میزند و به خواستگاری میبرد! همهچیز رنگ خوشبختی میگیرد تا اینکه ناگهان طوفانی سهمگین از راه میرسد… نقابها فرو میافتند و عشقی که در اوج شکوفایی است، در برابر سرنوشتی پرپیچوخم قرار میگیرد…
پریشان بودم و با این کار پریشان تر هم شدم. حسام درست می گفت راه اشتباه و سختی را برای رسیدن به این دلبر چموش انتخاب کرده ام اما به ولاه که گاهی برخی از موقعیت های تلخ زندگی به هرچیز و هر کاری اجبارت میکند. درست مثل منی که با وجود خانواده ی اسم و رسم داری که داشتم مجبورم دل خوش کنم به عمو و زن عموی پسر حسام! چرا چون حاضر نبودم هیچوقت این چشمان جسور و شجاع را اشکی و دلخور از خانواده ام ببینم. خواه نخواه دخالت ها و حرف حدیث های تلخ سمیره بانو و بقیه ی افراد ؛ زهر به جان دلبرک گیسو کمندم می ریخت. دختری که امروز به معنای واقعی از دیدن حال و روزش مردم و زنده شدم. از اینکه اگر یه ساعت دیر تر می رسیدم و یا هزار اما و اگر های دیگری که حتی نمیخواستم به آن ها فکر کنم! چه برسد به تصور کردن! خداراشکر خیلی زود رسیدم و انگار خدا نمیخواست گزندی از آن نامردان به این دختر برسد.
بالاخره من هم کم زهر چشم از آن ها نگرفتم. از آن زد و خورد های وحشیانه بگیر تا سپردنشان به سیا قلچماق که مطمئنن زیر دستان او و نوچه هایش آرزوی مرگ میکنند. و من همین را میخواستم. باید آن کثافت های عوضی تاوان قطره قطره اشک و آزار و اذیتی که به قاصدکم روا داشته بودن را با درد و عذاب پس میدادند! سر به دیوار تکیه دادم و زیر سنگینی نگاه حسام پلک بستم. از فردا برنامه ها برای زندگی ام داشتم. از همه مهم تر اینکه قبل از همه چی باید با عمو و زن عموی حسام حرف میزدم و بعد کم کم قاصدکم را از این احساس عشق خانه مان سوز آگاه میکردم. سخت بود. اعتراف به این عشق در مقابل همچین دختر سفت و محکمی خیلی دشوار بود اما باید شانسم را امتحان میکردم. من آدم دست روی دست گذاشتن نبودم. حالا که اینطور با دلبری و معصومیت سر روی شانه ام گذاشته بود؛ دلم را برای لمس وجودش به هوس انداخت. حتی اگر مخالفت هم میکرد به هیج وجه کوتاه نمی آمدم!
آنقدر جلوی راهش قرار میگرفتم تا بلاخره مجبور شود عشق و خواستنم را بپذیرد. با همین افکار دست و پنجه نرم میکردم که گوشی ام زنگ خورد. خیلی زود جواب دادم که در کمال تعجب صدای محمد رضا را شنیدم. _الو گلویی صاف کردم و با لحن آرامی جوابش را دادم:
_جانم محمد رضا؟
_قاصدک پیش توئه؟
نیم نگاهی به دخترکی که هنوز در بیخبری به سر می برد انداختم. چی باید میگفتم؟! باز گو کردن حقیقت تلخ آن هم درست زمانی که هنوز هیچی از تصمیم خود قاصدک خبر نداشتم؛ اشتباه محض بود اما باید یک جوری خیالشان را از بابت خوب بودن حال دخترشان راحت می کردم. لب فشردم و گفتم:
_آره پیش منه اما یه ساعت پیش مجبور شدیم بیایم شهر
_چیی؟؟! شهر واسه چی؟؟ اصلا گوشی رو بده به خود قاصدک لب بین دندان فشردم و نیم نگاه کلافه ای انداختم به سمت دخترک ذهن داغونم پر بود از آشوب میخواست با خود قاصدک صحبت کند اما دختری که به زور آرامبخش او را خوابانده بودم قادر به صحبت کردن نبود.
نه میخواستم بیدارش کنم و نه جواب درست درمانی برای مرد نگران پشت خط داشتم جز بازگو کردن جزئی از این حقیقت تلخ بهزور چرخشی به زبانم دادم:
_محمد رضا جان راستش سپیدار ناخوش احوال بود مجبور شدیم بیاریمش دامپزشکی. لحن متعجب و شوکه اش توی گوشم اکو وارانه پخش شد: _دامپزشکی چرا؟
مگه حالش چطور بوده که یه خبر از خودش و یهویی رفتنش به ما نداده؟! زیر سنگینی حسام چرخیدم و دو سه قدم دور شدم چرا که واقعا دیگر تاب و تحمل نگاه پر از معنی او را نداشتم:
_نگران نباش؛ قاصدک خانم الان رفته سرویس بهداشتی وقتی اومد بهش میگم باهات تماس بگیره. انگار داشت حرف های مرا به کسی می رساند و من راهی جز دروغ گفتن نداشتم. _یه لحظه صبر کن الان بهت میگم .توحید جان الان دقیقا کجایین شماها؟
آدرس بده شاید دیدی با ماشین یکی از همسایه ها پاشدیم اومدیم. با این حرف بیشتر کلافه شدم.آمدنشان به اینجا فعلا دردی را دوا نمیکرد.
دیدگاه کاربران