BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان حرکت معکوس
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان حرکت معکوس

کتاب رمان حرکت معکوس

نوشته‌ی تارا توکلی
ناشر آزاد
سال انتشار 1404
تعداد صفحات 1177 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 132

درباره کتاب رمان حرکت معکوس

موضوع اصلی رمان حرکت معکوس:
دانیار موحد مردی‌ست زاده‌ی کینه و نفرت… کینه‌ای که ریشه در جانش دوانده، آرامش را از او ربوده و عطش انتقام را در دلش شعله‌ور کرده است؛ انتقامی از مردی با قلبی تاریک، آن‌چنان نیرومند که نامش لرزه بر اندام بسیاری می‌اندازد. او که طوفانی سهمگین را به زندگی دانیار کشانده و دنیایش را در تاریکی فرو برده است. اما در دل این شب بی‌پایان، روزنه‌ای باریک می‌درخشد: انتقام… شاید راهی برای رسیدن به نوری کم‌سو… شاید آرامشی دور از دسترس. و در میان این جدال بی‌پایان با تاریکی، عشق پا به میدان می‌گذارد… آیا عشق می‌تواند روزنه‌ای دیگر به سوی روشنایی باشد؟ آیا توان آن را دارد که به دل این سیاهی نفوذ کند؟

بخشی از متن کتاب رمان حرکت معکوس

خندید! خنده‌ای غمگین‌تر از صدبار گریه! دانیار ابروی راستش بالا پرید! تازه داشت جالب میشد، روی صندلی میز توالتش نشست و به او خیره شد. الان خیالت راحت شد جناب موحد!؟ گیتا با بقیه فرق داره! گیتا اختیار زندگیشو نداره! نتوانست کنجکاوی‌اش را مهار کند. چرا؟ گیتا طولانی نگاهش کرد و با لبخندی غمگین گفت! چون یه کاری دارم که نباید چیزی مزاحمش بشه. چه کاری؟ گیتا نگاهی به اطرافش کرد و آرام گفت! آدم کشی… و بعد بلند زد زیرخنده! دانیار به شدت تعجب کرده بود یعنی چی؟ یعنی این که یه نفر مامان منو کشته! خب؟ دانیار سرتکان داد خب؟! منم میخوام اونو بکشم! انتقام! قصاص فهمیدی؟ دانیار سکوت کرده بود… روی حرف‌هایش در این حال نمیشد، حساب کرد! اما اگر نمیشد پس این که میگفتند راستی چه!؟ نمیدانست! سردرد مجال فکر کردن نمیداد! به سمتش رفت و مجبورش کرد، دراز بکشد
پتو را تا زیر گردنش کشید و گفت باشه بخواب، فردا که حالت خوب شد حرف میزنیم. گیتا مظلومانه گفت! ولی تو گفتی فردا یا من باید بررم یا تو! لازم نیست! عصبانی بودم! بخواب…خواست بیرون برود که دوباره صدایش زد دانیار؟ ایستاد بله؟ چه میشد اگر میگفت جانم؟! زمین به آسمان میرفت!؟ ! شب بخیر. بدون نگاه پاسخ داد شب خوش. وارد خانه خودش شد و یک راست به سمت آشپزخانه رفت. میدانست تنها چیزی که دردش را تسکین میدهد، خواب است! قرص آرامبخشی خورد و به اتاقش رفت. لباس عوض کرد و خواست بخوابد که فکر گیتا مانع شد. نمیتوانست بی‌توجه باشد! گیتا حال طبیعی نداشت و بهتر بود تنها نماند… در را قفل کرده بود و کلید را با خود آورده بود اما خیالش راحت نبود. پتو و بالشتش را برداشت و به خانه گیتا رفت. در را دوباره کلید کرد و بی‌ سر و صدا روی کاناپه دراز کشید و سرش به! بالشت نرسیده بیهوش شد حوالی ساعت ده بود
که با سردرد بدی چشمانش را باز کرد. ابتدا همه چیز برایش گنگ بود و انگار زمان را گم کرده بود! یادش نمی آمد که کی خوابیده! روبروی آینه که ایستاد با دیدن لباس و چهره‌اش که از آرایش دیشب، سیاه شده بود، کم کم یک چیزهایی را به یاد آورد! حرف‌های ویدا و رفتن دانیار! حال بدش! … و در آخر نوشیدن آن همچون زهرمار! بعد از آن را خوب یادش نمی آمد! تصاویر مبهمی از دانیار را به یاد داشت! حتی یادش بود که در اتاقش با دانیار حرف میزد! لبش را به دندان کشید… مست بود و بی‌حواس! … دیگر چه‌ها شده بود را به یاد نمی آورد! با دیدن لباس‌هایش و حتی مانتویی که در تن داشت از گمان بدش پشیمان شد و زیرلب گفت: مردتر از دانیار ندیدم. با دیدن قیافه خود وحشت میکرد! حوله‌اش را برداشت و از اتاق به قصد حمام بیرون آمد. سرش را که بالا آورد با دیدن دانیار که روی کاناپه خوابیده بود ابتدا ترسید و هینی کشید.
اما سپس لبخندی روی لبش نشست! در خواب اخم نداشت و چهره‌اش مهربان‌تر بود! دلش میخواست ساعت‌ها بنشیند و نگاهش کند. حمام را بیخیال شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت تا حداقل صورتش را بشورد. دانیار چشم باز میکرد و او را اینطور! میدید، بی‌احتمال نبود که سکته کند لباسش‌هایش را هم عوض کرد و موهایش را شانه زد و دم اسبی بست. به آشپزخانه رفت و کتری را پر کرده و شعله را روشن کرد تا صبحانه آماده کند! عجیب بود که دانیار تا به حال بیدار نشده بود! از این که معرفت به خرج داده بود و تنهایش نگذاشته بود، قند در دلش آب شد! مگر میتوانست این همه مردانگی را ببیند و دل نبندد!؟ یک زن چه میخواهد جز حس امنیت در کنار یک مرد!؟ تا به حال دوشب را زیر یک سقف با او گذرانده بود و ذره‌ای گزند ندیده بود! دیگر دانیار باید چه میکرد تا خودش را در دل او جا کند!؟ ناخواسته دل میبرد و شاکی هم میشد.

دانلود کتاب رمان حرکت معکوس از تارا توکلی

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان حرکت معکوس

رایگان
رمان فردا بدون من

رمان فردا بدون من

آتوسا مهریار
رایگان
رمان اوج لذت

رمان اوج لذت

بار بارا کارتلند
رایگان
رمان مهناز زنی شانزده ساله

رمان مهناز زنی شانزده ساله

آرام
رایگان
جوانه های پائیزی

جوانه های پائیزی

پرویز قاضی سعید
رایگان
حجله ای در شهر ممنوع

حجله ای در شهر ممنوع

پرویز قاضی سعید
رایگان
رمان رهایی از منجلاب

رمان رهایی از منجلاب

ملکه یخی
رایگان
رمان عشق شبانه

رمان عشق شبانه

ترمه
رایگان
رمان صدای بارون عطر نفسهات

رمان صدای بارون عطر نفسهات

هاوین امیریان
رایگان
رمان مایدا

رمان مایدا

ویولا
رایگان
رمان برزخ اما بهشت

رمان برزخ اما بهشت

نازی صفوی

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فردا بدون من از آتوسا مهریار (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان اوج لذت از بار بارا کارتلند (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان مهناز زنی شانزده ساله از آرام (رایگان)
  • دانلود کتاب جوانه های پائیزی از پرویز قاضی سعید (رایگان)
  • دانلود کتاب حجله ای در شهر ممنوع از پرویز قاضی سعید (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر (رایگان)
  • دانلود کتاب ژان کریستف از رومن رولان (رایگان)
  • دانلود کتاب سفر به قطب شمال از ژول ورن (رایگان)
  • دانلود کتاب آن سوی نیمه شب از سیدنی شلدون (رایگان)
  • دانلود کتاب بازماندگان از کلی بلر (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.