BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان دختر حاج آقا
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان دختر حاج آقا

کتاب رمان دختر حاج آقا

نوشته‌ی سیما نبیان منش
ناشر آزاد
سال انتشار 1404
تعداد صفحات 1768 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 712

درباره کتاب رمان دختر حاج آقا

دختری شر و شیطون، زبون‌دراز و سر به هوا، که درست وسط یک خونواده‌ی مذهبی و سنتی به دنیا اومده. پدرش، حاج‌آقای بنام محله، از معتمدین و چهره‌های مذهبی محله‌ست؛ همه با احترام ازش یاد می‌کنن، اما دخترش؟ دقیقاً نقطه‌ی مقابلشه! از هر چی ریش و تسبیح و مسجد و خط قرمزهای حاجی بیزاره و کاری نیست که خلاف عقاید پدرش باشه و نکرده باشه. دنیای خودش رو داره؛ پر از شیطنت، بی‌پروایی و کارهای جنجالی. ماجراهای این دختر، درست از همون‌جایی شروع میشه که سعی می‌کنه خودش باشه تو دنیایی که براش چهارچوب ساختن… و باور کن خوندن قصه‌هاش نه تنها خالی از لطف نیست، بلکه ممکنه تا مدت‌ها تو ذهنت بمونه!

بخشی از متن کتاب رمان دختر حاج آقا

بهزاد منو رسوند خدمات موبایلی… یه شارجر گرفتمو باز مجبورش کردم دوباره برم گردونه خونه… درست ولتی بهزاد جلوی خونه پیاده‌ام کردو بعد رفت، همون مولع هم ایمان هم از ماشینش پیاده شد… دویدم سمتش… دیدم ولی سلام نکرد. خواست بیتفاوت بگذره که خودم گفتم: -سلام…هههه. خوبی!؟ با انزجار نگام کرد. عادت کردم به این نوع نگاهاش… خیلی تلخ گفت: -دکتری!؟ ابرو بالا انداختم: -نوووچ! -پس به تو چه که حال من چطوره! کلیدانداخت تو درو رفت داخل… دنبالش دویدمو گفتم: -دختر عمه‌ات رفت!؟ ایستاد و چرخید سمتم… شکاک نگاهم کرد و گفت: -باز فضولی کردی تو!؟ با ترس جواب دادم: -نه به جون خودم… دیدمش… جلوی در… خودش خودشو معرفی کرد… باور کن! باز خواست بره… و بازهم من دنبالش دویدمو گفتم: -ایمان یه لحظه صبر کن… باهات کار دارم… ایستاد و با حالتی خسته به سمتم چرخیدو گفت: -چیه!؟ چته!؟

لبخندی زدمو گفتم: -دختر عمه‌ات خیلی دختر خوبیه… خیلی هم خوشگل… دستپختشم که معرکه اس… -مگه تو از دستپختش چشیدی!؟ -نه… ولی بوی ؼذایی که واسه ناهارت پخته بود بدجور پیچیده بود تو ساختمون… بی‌رمک پرسید: -خب که چی!؟ دستپاچه گفتم: -خب… خب… دختر خوشگل و خوش سر زبون و خلاصه همچی تمومیه. حتی مامانمم ازش خوشش اومد… یک قدم اومد جلو… سرشو کج کرد و گفت: -باز چی تو کله‌ی پوکت میگذره… آب دهنمو لورت دادمو گفتم: -میدونی چیه ایمان… میدونم الان با خودت میگیچه چرت و پرتایی داره میگه این یاسمن ولی تو به یه نفر نیاز داری که همیشه خونتو گرم و نرم واست نگه داره… یه لدم دیگه بهم نزدیک شد و گفت: -خب… آفرین… ادامه بده… با ترس آب دهنمو لورت دادنو گفتم: -تو باید ولتی میای خونه یه نفر منتظرت باشه… یه نفر که لباساتو از تنت دربیاره… یه نفر که برات کذا بپزه… خلاصه…

جلو و جلوتر اومد… اونمدر که تمریبا بهم چسبید بعدش گوشمو گرفت و گفت: -خب… بعدش! با ترس گفتم: -هیچی دیگه…بنظر من دختر عمه‌ات گزینه خیلی مناسبی… حرفمو تموم نکرده بودم که گوشمو چنان کشید که صدای دادم تو حیاط بلندشد… رو نوک پا بلند شدمو گفتم: -آاااای گوشم… تا اونجایی که گوش لامصبش میومد کشیدش و بعد دوباره گفت: -باز دخالت… باز فضولی… باز قمپز در کردن… تو چرا آدم نمیشی!؟ چرا درست نمیشی!؟ چرا ولم نمیکنی. نیشخحد زدمو گفتم: -آخه ولم کنم بهت اتصالی پیدا کرده… بدون اینکه گوشمو ول کنه زد پس کله امو گفت: -که ول کنت انصالی پیدا کرده آرهه! دو سه بار دیگه با اون یکی دستش زد تو کله‌ام و بعد، جوری ولم کرد که تلو تلو خوردم و پشتم خورد به درخت توی حیاط… کمرم رو پوسته‌های خشکیده‌ی درخت کشیده شد و با وجود اینکه لباس تنم بود

اما بازم درد گرفت… دستمو با درد و سوز رو کمرم کشیدم… انگار بازم گند زده بودم… اخه خاک تو سرم… خب معلومه که گند زدم… نباید خودم پاپیش میذاشتم… باید مامان رو میفرستادم… داشتم پشتمو ماساژ میدادم که با اون لیافه‌ی برزخیش اومد سمتم… آب دهنمو قورت دادمو با ترس نگاش کردم که گفت: -آخه… آخه… قشنگ مشخص بود میخواست فحش بده اما هی جلوی خودشو نگه میداشت… مچ دستمو گرفت و از لای دندونای بهم چسبیده شده‌اش گفت: -حالا دیگه واسه من دنبال زن میگردی آره!؟ فازت چیه آخه تو احمق به درد نخور… یه روز مثل مگس دور من میچرخی و کارامو انجام میدی، یه روز نامزدمو تعمیب میکنی که زیرابشو بزنی، یه روز واسم دنبال زن میگردی… چه مرگته تو آخه!؟ چند چندی تو باخودت!؟ عمب عمب رفتمو با لکنت گفتم: -بد کردم به فکرت بودم!؟ سرشو تکون داد و گفت: -که به فکر منی آره!؟ سرمو تکون دادم.

دانلود کتاب رمان دختر حاج آقا از سیما نبیان منش

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان دختر حاج آقا

رایگان
رمان فریاد دلم

رمان فریاد دلم

پاتریشیا
رایگان
جزیره خارگ

جزیره خارگ

جلال آل احمد
رایگان
رمان سرکوب

رمان سرکوب

آی بانو
رایگان
حاج مم جعفر در پاریس

حاج مم جعفر در پاریس

ایرج پزشک زاد
رایگان
نیرنگستان

نیرنگستان

صادق هدایت
رایگان
رمان سهم من از زندگی

رمان سهم من از زندگی

آرامش عشق
رایگان
جایی دیگر

جایی دیگر

گلی ترقی
رایگان
رمان الهه بانو

رمان الهه بانو

افرا شریفی
رایگان
رمان آن نیمه دیگر

رمان آن نیمه دیگر

آنیتال
رایگان
رمان سلطنت

رمان سلطنت

فاطمه افکاری

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فریاد دلم از پاتریشیا (رایگان)
  • دانلود کتاب جزیره خارگ از جلال آل احمد (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان سرکوب از آی بانو (رایگان)
  • دانلود کتاب حاج مم جعفر در پاریس از ایرج پزشک زاد (رایگان)
  • دانلود کتاب نیرنگستان از صادق هدایت (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب آرزوهای بزرگ از چارلز دیکنز (رایگان)
  • دانلود کتاب عقاید یک دلقک از هاینریش بل (رایگان)
  • دانلود کتاب کمدی انسانی از انوره دو بالزاک (رایگان)
  • دانلود کتاب سیلاب آهن از الکساندر سرافیموویچ (رایگان)
  • دانلود کتاب بچه های محل و راز دستکش سیاه از پل ژاک بونزون (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.