ترمه از میان خانوادهای گریخته که برای ریختن خونش متحد شده بودند؛ طایفهای که سرنوشت او را با انداختن تاس رقم زدند. سالها بعد، زمانی که همه تصور میکنند او زیر خاک خفته، ترمه با هویتی تازه و چهرهای ناشناس قدم به شهر مادریاش میگذارد. آمده تا لکه ننگ را از نام گذشتهاش پاک کند. اما هنوز پا به شهر نگذاشته، با خواستگاری مردی روبهرو میشود که روزگاری یکی از داوطلبان بریدن سرش بود: تنها پسر حاجفتاح زرمهر…
بی اهمیت به اینکه یک نفر در این شهر دنبال آزار رساندن به من بود بین چند رزومه گشتم و دوتا را جدا کردم با دقت مشخصات را میخواندم که موبایلم زنگ خورد. نگاهی کوتاه حواله اش کردم و با دیدن شماره ی ناشناس نادیده گرفتم دور اسم دختر جوانی که بیشتر چشمم را گرفته بود، خط کشیدم و با خودم گفتم تو مال منی. همان موقع تلفن اتاق شروع کرد به زنگ خوردن! تای ابرویم بالا پرید چه کسی شماره ی مطب را داشت؟ گوشی را برداشتم و با تردید گفتم – بفرمایید. با خودم فکر کردم که شاید آیدین تبلیغات مطب را شروع کرده است و همینکه جوابی برای سوال ذهنم پیدا کردم صدایی مردانه و خش دار با مکثی طولانی توی گوشم گفت: خانوم ترمه زرمهر؟! چقدر ناهمگون و عجیب صدایم زد! کاغذ رزومه از لای انگشتانم روی میز افتاد و قلبم از سینه ام کنده شد من هیچوقت ترمه زرمهر نبودم یا ترمه بودم؛ یا زرمهر و نشستن اسم «ترمه»، کنار نام خانوادگی «زرمهر» بود که جانم را گرفت.
نفسم بند آمد پلک هایم لرزید و با ترس پرسیدم – شما؟ در اتاق باز شد و قبل از اینکه مرد پشت خط جوابی بدهد درا آیدین شوکه پرسید: کیه زنگ زده؟ حتی نفهمیدم چطور نام مینو را به زبان آوردم آیدین با شک نگاهم کرد و عقبی .رفت انگار خیالش راحت شد و ندید که چشم هایم چطور بال بال میزند تا کنارم بماند همان قهری که بینمان ،بود اجازه نداد بماند و از اتاق بیرون رفت و صدای بسته شدن در به مغزم کوبید چشم هایم را با وحشت بستم و فقط گوش سپردم مرد پشت خط با همان صدای ناآشنا که شبیه هیچ کدام از افراد گذشته ام نبود، گفت: الان میتونی صحبت کنی؟ می تونم. باید قوی میماندم باید حرف میزدم. باید میفهمیدم این ندم باید حرف میزدم. باید میفه آدم چه از جانم میخواهد و چه وقتی بهتر از آن لحظه که خودش تماس گرفته بود؟ باید در همان تماس سرنخی پیدا می کردم پس دست و دلم را جمع کردم کردم بزاق خشکم را بلعیدم و با اضطراب پرسیدم تو کی هستی؟
انتظار نداشتم جوابم را دهد و او به حالم پوزخند زد. من و نمی شناسی اما تو منو میشناسی. صدا از سوی او نیامد و سکوت اتاق دیوانه ام کرد به حدی همه جا ساکت شد که صدای کوبش بی امان قلبم را شنیدم و بی تاب شدم. من نباید از آن گذشته میترسیدم. نباید وحشت آن شب را با خودم مرور میکردم نباید شبیه آدم گناهکاری از آن روزها فرار میکردم؛ اما دست خودم نبود توی دلم کسی رخت چنگ میزد و نگاهم روی نقطه ای نامعلوم بر در اتاق دو دو میزد مرد پرسید امروز چندشنبه ست؟ گیج و منگ به تقویم روی میز چشم دوختم. تقویم روی میز چشم دوشنبه بود. مرد طوری که انگار خونسرد بود و هیچ عجله ای برای تمام کردن آن تماس نداشت، گفت: پنج شنبه ساعت دوازده نیمه شب تو ساختمون نیمه کاره ی خیابون بهار منتظرتم، ترمه ساختمان بهار… ساختمان نیمه کاره ی خیابان بهارا. وحشت زده از جا پریدم و طوری سیم گوشی را کشیدم که تلفن روی میز چپه شد
و صدای به هم خوردن وسایل بالاخره سکوت را شکست و روحم کشیده شد به جهنم شبی بارانی که باغ خانه امان را صدای هیاهو و شیون برداشته و کسی فریاده زده بود واویلا! مرسده خودش و پرت کرده پایین. مرسده خودش را از ساختمان نیمه کاره ی خیابان بهار پایین انداخته بود و حالا این مرد میخواست در نیمه شب پنج شنبه مرا در تلخ ترین و وحشتناک ترین نقطه ی این شهر ببیند و چه انتظاری داشت از قدرت و توان من؟ واقعاً فکر میکرد میتوانم به آنجا بروم؟ توی گوشم سرد و بی احساس گفت: به نفعته بیای. اگه نیام صدایم به زحمت بیرون زد و جلوی چشم هایم سیاه شد. اتاق و وسایلش دور سرم گشت و فقط بوی خونی کهنه را فهمیدم که انگار روی دست هایم مانده بود. با اینکه هیچوقت جنازه مرسده را ندیده بودم، جنون وار چشم های باز مانده اش را تصور کردم و نا از تنم رفت دیگر حتی جانی برای درد کشیدن نداشتم. تمام وجودم خاطره بود و هر خاطره تیغ میکشید روی گوشت تنم، خون من هم به خون مرسده آمیخته بود.
دیدگاه کاربران