BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان دورگه ی نامیرا 2
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان دورگه ی نامیرا 2

کتاب رمان دورگه ی نامیرا 2

نوشته‌ی سکوت
ناشر آزاد
سال انتشار 1398
تعداد صفحات 240 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 58

درباره کتاب رمان دورگه ی نامیرا 2

ژانر رمان: ترسناک، تخیلی، عاشقانه

خلاصه کتاب رمان دورگه ی نامیرا 2

پس  دزدیده شدن  معامله و  فرار هانیل،  آرامش نسبی به زندگی مهرداد بازمی‌گردد، گرچه هنوز به سبک زندگی جدیدِ خود عادت نکرده، اما به دور از تنش‌ها، با یاد گرفتن مهارت‌هایی که به کمک اراسموس و هومن  تقویت شده بود، می‌توانست از خودش در برابر موجودات ترسناکی که هنوز  هم  هرزگاهی برای او دردساز بودند، مقابله به مثل کند و از خود محافظت کند.
اما آیا همه چیز همین‌قدر آرام پیش می‌رود  یا همه‌ی این‌ها به قول معروف؛ آرامش قبل از طوفانی سهمگینی است؟!
چه اتفاقی برای هانیل افتاده است؟!
آیا مهرداد می‌تواند معامله‌ای که زندگی‌اش به آن بسته است را پیدا و نابود کند؟!
و هزاران سوال بی‌جواب دیگر

بخشی از متن کتاب رمان دورگه ی نامیرا 2

ساعت نگاه کردم، سه و ربع بود. خسته و کالفه کش و قوسی به بدنم
دادم و از جا بلند شدم. معلوم نبود اهورا دوباره کجا گم و گور شده بود
که صداش نمیاومد. ناهار نخورده بودم و گرسنگی هم رو اعصابم رفته
بود.
از اتاق بیرون اومدم، منشی از جایش بلند شد، اشاره کردم که راحت
باشه و دوباره نشست. با اخم به سالن نگاهی کردم، نخیر اهورا نبود رو به
منشی پرسیدم:
_ خانوم ایزدی، شما مهندس حکمت و ندیدید ؟
ایزدی دختر ریزه میزهای با چشمای قهوه ای روشن بود، رو هم رفته
خوشگل بود. لبخندی و زد و با خوش رویی گفت :
_ چند دقیقه پیش رفتن آبدارخونه، اما ندیدم برگردند!
تشکری کردم و به سمت آبدارخونه رفتم. نزدیک که شدم، صدای شیر
آب رو شنیدم. مطمئن شدم همینجاست. داخل رفتم، اما از صحنهای
که دیدم مغزم هنگ کرد!
با دیدنم با ذوق خندید و گفت:
_ مهرداد، جان من ببین چه خوبه!
با بهت جلو رفتم و پس سرش زدم و گفتم:
_ خاک بر سرت! مثال مهندس مملکتی، با لوله خودکار حباب بازی
میکنی؟
اهورا بدون توجه به من با ذوق گفت :
_ جان خودت داشتم تو گوگل سرچ میکردم، میگفت اینجوری فوت
کنی حلقهای بیرون میاد!
و لباشو غنچه کرد و دوباره حباب درست کرد. با تاسف نگاهش کردم و
گفتم:
_ به تو امیدی نیست دیگه، تمیز کن این لب و لوچه رو! همکار میاد
ریختت و میبینه آبرومون میره!
اهورا اخم کرد. لیوان و از دستش گرفتم. معترض گفت:
_ نمیذاری دو دقیقه خوش باشیم، همش شده آجر و بتن بابا حس
میکنم حامله‌ام ازشون!
خندهام گرفته بود، حق داشت این مدت کارامون بهم پیچیده بود، گفتم :
همین چند روزه تا حامی برگرده!
اهورا اخم کرد و گفت:
_حامی که فعال درگیر اون پروندهی قتل بغل خونته، اصال وقت نداره!
اخم کردم و گفتم :
_ مگه اون پرونده مختومه نشد؟
اهورا سرتکان داد وگفت :
_ مختومه شد اما انگار مسئول جدید بخش جنایی دوباره به جریان
انداختتش نمیدونم چی بهش میرسه!
اصال از شنیدن این خبر خوشحال نبودم، بدتر ناراحتم بودم. اهورا دوباره
حباب درست کرد که گفتم :
_ اه! اهورا نرو رو اعصابم، بیا بریم به کارمون برسیم.
اهورا خندید و لوله خودکار و تو سطل آشغال انداخت و گفت:
_ بریم بابا بیذوق!
و با هم از آبدارخونه بیرون اومدیم. منشی با دیدن اهورا خسته نباشید
گفت و اهورا هم خیلی با جذبه جوابش داد. خندهام گرفته بود.
انگارنهانگار که تا دو دقیقه پیش تو آشپزخونه حباب درست میکرد. وارد
اتاق شدیم، در و بستم. اهورا خسته نشست رو صندلی و گفت:
_ این پروژه تموم بشه من یه هفته میرم مرخصی، بخدا پوکیدم!
مدادم و برداشتم و گفتم:
_ خیلی زیاد مشتاقم همراهیت کنم!
اهورا با خنده گفت:
_ اینارو ولش کن عروسی و چه میکنی؟
گیج پرسیدم:
_ عروسی؟
اخم کرد و گفت:
_ منگول عروسی نگارتون دیگ، نگار و ارشیا!
یهو یادم افتاد، گفتم:
_ آهااا! خوب شد گفتی اصال یادم نبود! چیکارش کنم؟ میرم دیگه! هر
چند که اصال عالقه ندارم.
اهورا چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
_ غلط کردی پاشو برو ببین دختر اینا هست یا نه!
خنثی نگاهش کردم و گفتم :
_منگول ارشیا و نگار فامیلن آخه چه دختری قراره اضافه بشه؟ همه
هموناییم که بودیم!
اهورا با ناامیدی مدادی که دستش بود و رو میز انداخت و گفت:
_ اه! واسه همینه از ازدواج فامیلی خوشم نمیاد دیگه، آدم قحط بود با یه
دختر دیگه ازدواج می‌کرد!
خندهام گرفته بود، یهو یاد حرف حامی افتادم و گفتم:
_کی بریم دنبال خونه؟ حامی مثال به منو تو سپرد!
اهورا سرش را خاروند و گفت:
_ نمیدونم،.. امروز بریم؟ جفتمون کارمون سبکه!
خطکش و رو کاغذ گذاشتم و گفتم:
_ آره فکر خوبیه بریم!
**
جلوی ساختمون دو طبقهای توقف کرد. به ظاهرش بد نبود، همونطور
که به ساختمون نگاه میکردم گفتم:
_ اهورا اینجا رو از کجا پیدا کردی؟
کمربندش و باز کرد و نیش خندی زد و گفت:
– دست کم گرفتیها! از این آشناها زیاد دارم. این کسی که قراره بیاد از
دوستای همون داییمه که ویالش رفتیم.
اخم کردم دقیقا میدونستم کجا رو میگه، گفتم:
_ خب حاال چرا نمیاد؟
اهورا خواست حرف بزنه که صدای زنگ موبایلش بلند شد، انگار همون
طرف بود، چون خیلی مودب حرف میزد:
_ سالم عرض شد آقای به‌بهانی!
به اطرافش نگاه کرد و گفت:
_ من نزدیک همون دکهی روزنامه تو ماشینم،.. بسیارعالی منتظریم!
و قطع کرد. نگاهش کردم و گفتم:
_ چی شد؟
گوشی و تو جیبش گذاشت و گفت:
_ همین نزدیکه، داره میاد!
به آپارتمان نگاه کردم، گفتم:
_کوچیک نیست؟
اهورا عینک آفتابیش و کمی باالتر برد و گفت:
_ نه بابا این ساختمون فقط دو واحده، ببین واحد اول حیاطتش جلوی
ساختمونه واحد دوم که قراره بریم ببینیم میشه پشت ساختمون، در
ورود خروجش هم جداگانه است و به هم ربطی ندارن!
از تعریفهای اهورا خوشم اومد، اگه اینجوری که میگفت باشه عالی
بود.
گفتم:
_ خوبه اینجوری! حاال بذار بریم داخلش هم ببینیم، امیدوارم مثل
بیرونش خوب باشه!
چند دقیقهای گذشت. تو این مدت اهورا سرش تو گوشیش بود و من هم
در حال ارزیابی محله بودم! حواسم پی انتهای کوچه بود که یک نفر به
شیشه ی سمت من زد. اهورا به سمت من نگاه کرد و بلافاصله پیاده شد
و شروع به احوال پرسی کرد. منم پیاده شدم و با سر سالم کوتاهی
کردم.
آقای بهبهانی مرد مسن قد کوتاهی بود، خیلی هم خوشرو و خوش
برخورد بود. اهورا به من اشاره کرد و گفت:
_ ایشون یکی از دوستام هستن، یکی دیگه هم ماموریته و چند روز دیگه
ساری برمیگرده!
آقای بهبهانی لبخندی زد و گفت:
_ بهت اعتماد دارم پسرم، بیاید بهتون خونه رو نشون بدم. انشااهلل
خوشتون میاد!
اهورا به من گفت:
_ مهرداد تو برو باال، من ماشین و پارک کنم بیام!
خواستم چیزی بگم که آقای بهبهانی گفت:
_ بذارش همین کنار در پسرم، اینجا عرض کوچه زیاده!
اهورا به انتهای کوچه نگاه کرد، تا حدودی حق با او بود چون کوچه
عریض بود! گفت:
_ دقت نکرده بودم اصال، باشه تا شما برید داخل منم میام!
اهورا به سمت ماشین رفت، آقای بهبهانی رو به من گفت:
_ پسرم شما ماشین و میتونید از کوچهی پایین هم تو پارکینگ بیارید،
در اصلی واحد شما اون طرفه، امروزاون طرف لوله کشی بود مجبور شدم
از اینور بهتون آدرس بدم!
درحالی که به اطراف نگاه میکردم گفتم:
_ لولهکشی برای واحد ماست؟
آقای بهبهانی مقابل در سفید بزرگی ایستاد و کلید رو تو قفل انداخت و
گفت:
_ نه! مستاجر واحد اول تازه رفته مشغول تعمیرانه لوله است اما سروصدا
نداره!
زیرلب آهانی گفتم، در حیاط رو باز کرد و دوباره پرسید:
_ پسرم جسارت نشه چیکارهاید؟
در حالی که نگاهم به پارکینگ بود، گفتم:
_ مهندس! محل کارمون یکجاست.
بهبهانی لبخندی زد و گفت:
_ بهبه!پس آقا مهندسید!
لبخندی زدم و سکوت کردم. بهبهانی از پلهها باال رفت ودر همین حال
گفت:
_ سمت راست پله،..
و به کنار پله، در قهوهای اشاره کرد و گفت:
_ این انباریه! بیست متره اصال نور گیر نیست! یدونه سرویس انتهای
حیاطه یکی هم داخل خونه‌ست!
سپس در وباز کرد. محل یه جوری به دلم نشست، انگار آروم بود و برای
ما که اتفاقات عجیب و ترسناک و پشت سر گذاشتیم، خیلی خوب بود!
صدای پایی پشت سرم شنیدم و بالفاصله صاحب صدا کنارم ایستاد و
پرسید:
_ چطوره ؟
به اطراف نگاه کردم، گفتم:
_ هنوز کامل که ندیدیم ولی تا اینجا خوب بود!
آقای بهبهانی لبخندب بهمون زد و گفت:
_ داخل و ببینید پشیمون نمیشید!
ار مقابل در کنار رفت تا ما اول وارد بشیم، خونهی بزرگی بود. رو به روی
در ورودی آشپزخونه بود. درست سمت راست پنجرهی بزرگی بود که
نورگیر اصلی خونه بود و سمت چپ راهرو بود اواسط راهرو سمت چپ
راهروی کوچیکتربود که سرویس بهداشتی و حمام بود، و انتهای آن سه
تا اتاق خواب بزرگ بود. با رضایت به اهورا نگاه کردم و گفتم:
_ عالیه!
اهورا هم سر تکان داد و گفت:
_ آره خیلی بهتر از دو تا خونه قبلیه که دیدیم!
آقای بهبهانی که تا آن لحظه گوشه سالن سرگرم موبایلش بود، سمت ما
اومد و پرسید:
_ چیشد پسرم ؟
اهورا نگاه اجمالی به خونه کرد و گفت:
_ عالیه دقیقا همونطور که میخواستیم!

دانلود کتاب رمان دورگه ی نامیرا 2 از سکوت

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان دورگه ی نامیرا 2

رایگان
رمان دورگه ی نامیرا 1

رمان دورگه ی نامیرا 1

سکوت
رایگان
رمان فردا بدون من

رمان فردا بدون من

آتوسا مهریار
رایگان
رمان اوج لذت

رمان اوج لذت

بار بارا کارتلند
رایگان
رمان مهناز زنی شانزده ساله

رمان مهناز زنی شانزده ساله

آرام
رایگان
جوانه های پائیزی

جوانه های پائیزی

پرویز قاضی سعید
رایگان
حجله ای در شهر ممنوع

حجله ای در شهر ممنوع

پرویز قاضی سعید
رایگان
رمان رهایی از منجلاب

رمان رهایی از منجلاب

ملکه یخی
رایگان
رمان عشق شبانه

رمان عشق شبانه

ترمه
رایگان
رمان صدای بارون عطر نفسهات

رمان صدای بارون عطر نفسهات

هاوین امیریان
رایگان
رمان مایدا

رمان مایدا

ویولا

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فردا بدون من از آتوسا مهریار (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان اوج لذت از بار بارا کارتلند (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان مهناز زنی شانزده ساله از آرام (رایگان)
  • دانلود کتاب جوانه های پائیزی از پرویز قاضی سعید (رایگان)
  • دانلود کتاب حجله ای در شهر ممنوع از پرویز قاضی سعید (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر (رایگان)
  • دانلود کتاب ژان کریستف از رومن رولان (رایگان)
  • دانلود کتاب سفر به قطب شمال از ژول ورن (رایگان)
  • دانلود کتاب آن سوی نیمه شب از سیدنی شلدون (رایگان)
  • دانلود کتاب بازماندگان از کلی بلر (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.