امیرحافظ، مردی با نفوذ و قدرتمند است؛ کسی که عبور از مرز قانون برایش کار چندان سختی نیست. همین ویژگیها کافیست تا نیکی، همسرش، تصمیم به جدایی بگیرد؛ زنی که حالا با کودکی یکساله، تصمیم دارد از این رابطه پرتنش بیرون بیاید. اما همهچیز به همین سادگی نیست… حافظ اجازه نمیدهد نیکی حتی فرزندش را ببیند، مگر به شرطهایی که هر بار او تعیین میکند… شرطهایی که بوی کنترل، اجبار و بازی روانی میدهند.
ی قضیه چیه؟ منو به بیرون راهنمایی کرد و همزمان لب زد – نچ… برو تا بگم! نفسم رو کلافه بیرون دادم و از راه رو گذاشتم تا به سالن رسیدم. شایان به محض دیدنمون مثل همیشه با احترام سلام کرد.
هدیه کیفش رو روی مبل گذاشت و در حالی که آوا رو از بغل حافظ گرفت لب زد: یه وقت منو سلام علیک نکنید ها! حافظ نیم نگاهی به شایان انداخت. – بزار همین اول برات یه چیزی رو روشن کنم، این دختره که میبینی کنار من نشسته به اندازه آوا واسه من عزیزه کافیه یه تار مو از سرش کم بشه اون وقت این خودمم که اول از همه میان گردنتو بیخ تا بیخ از جاش میبرم و بعدشم جنازتو آتیش میزنم. شایان توش جاش خشکش زد. شروع متفاوت راجب بحث ازدواجشون از سمت حافظ خیلی خشن بود که هدیه صورت ورتش چندش وار جمع شد. – چی میگی داداش؟ حافظ حق به جانب پا روی پا انداخت و ادامه داد: – ضمنا بعد از عروسی نیای بگی یه تختهش کمه… شیش و هشت میزنه؟ سلطانی ها از امین آباد اوردنش! نمیتونستم بیشتر از این خندهم رو کنترل کنم.
حتی توی چنین موقعیتی هم. حافظ سعی داشت به هدیه تیکه های بامزه بندازه که شایان خجول سرش رو پایین انداخت. – من غلط بکنم؟ هدیه در حالی که هنوز ابروهاش از تعجب بالا پریده بود رو به داداشش کرد. الان داری جدی جدی این حرف ها رو میزنی؟ حافظ سرش رو تکون داد و بچه رو از بغل هدیه گرفت. چیه؟ نکنه فکر کردی همینجوری به هر ننه قمری. چند وقتی میشد بی حسی پاهام داشت اذیت می کرد و دکتر رفتن به عقب می افتاد اما دیگه داشتم کلافه می شدم و از مامان خواستم کمکم کنه. – حافظ چی میگفت؟ شونه بالا انداختم. چی می خواستی بگه؟ الحمد الله که داره زن میگیره دست از سر کچل من برمیداره … فوقش اون دختره دو سه روز میتونه گریه های آوا رو تحمل کنه و بعدش کلافه میشه حافظ هم مجبور میشه دختر مو برگردونه پیش خودم.
دیدگاه کاربران