فرنگیس سالها بارِ سنگین زخمهای ناگفته و رنجهای بیدرمان را بر دوش کشیده بود. نمیدانست چه چیزی او را به نقطه فروپاشی رساند؛ تقدیر، یا تنها یک تلنگر ساده. همزمان، درگیریهای پلیس با شبکهای از قاچاقچیان مواد مخدر، سرنوشت او را به خط اول اخبار کشاند. حالا زندگی پرپیچوخم فرنگیس برای یک خبرنگار جوان، سوژهای داغ و وسوسهانگیز شده بود؛ اما او نمیدانست که پا گذاشتن به این داستان، خودش را هم درگیر زخمها و خطرهایی خواهد کرد که فرنگیس سالهاست با آنها دست و پنجه نرم میکند.
مداخله های گاه و بیگاهمون سعی داشتیم این سرنوشت شوم رو به عقب بندازیم! حمزه هم تو زندان بیکار ننشست و حسابی پول خرج کرد و تا میتونست تاریخ اعدام رو عقب میانداخت. یه روز اسد سراسیمه اومد خونه و به اسماعیل گفت: -حمزه از زندان فرارکرده! اسماعیل اخماش تو هم رفت، اسد گفت: -اسی خیلی میترسم. این حمزه الان مثل مار زخمیه، تا زهرش رو بهت نریزه دست از سرت برنمیداره! اسماعیل خندید و دستش رو گذاشت رو شونه ی اسد و گفت: -داداشی اینقدر نترس، هیچ غلطی نمیتونه بکنه! فرنگیس صورتش رو با دست هاش پوشوند، مطمئن بودم که دیگه نمیتونه ادامه بده، صورتش یکپارچه قرمز شده بود. رودابه گفت: -دوباره فشارش رفته بالا. گیسو جان شما که میدونین مامان بزرگ ضعف اعصاب داره. از لحن گله آمیز رودابه متوجه شدم که دیگه باید جلسه ی اون روز رو تعطیل کنیم.
با اشاره به سرگرد فلاح بهش فهموندم که وقت بازجویی تمومه و باید ادامهشو به روز دیگه موکول کنه! بازوی لاغر و نحیف فرنگیس رو نوازش کردم و آروم گفتم: -ببخشید، میدونم یادآوریش براتون خیلی سخته! با سر حرفمو تأیید کرد. یاد حرفش افتادم که روز اول بهم گفته بود: -زندگی من و اسد که زندگی نبود! اگه بشنوی دل غصه میگیری! از جام بلند شدم و گفتم: -مراقب خودتون باشین. حرفی نزد. همونطور سرش تو تنش فرو رفته بود، به اتفاق سرگرد از خونه ی فرنگیس بیرون اومدیم. نیما بدون مقدمه یه جوری که انگار داشت با خودش حرف میزد گفت: -درسته، ما ردشو تا اهواز زدیم. حتما بازم تو اهواز تو یه سوراخی قایم شده! این دیگه کیه؟ فقط فکر کار و مأموریتشه! انگار نه انگارکه با این سوال و جواباش پیرزن بیچاره رو به مرز سکته رسونده. -یعنی از ملاقات امروزتون با فرنگیس همین یه مورد دستگیرتون شد؟
ضمن اینکه داشت با موبایلش شماره میگرفت با خونسردی جواب داد: -اتفاق مهمتر اینه که دیگه کارآموز شما نیستم، این از پیدا کردن حمزه هم مهمتره. منم وقتی داشت با موبایلش صحبت میکرد، سوار ماشین شدم و پام رو روی گاز گذاشتم و یه پوزخند تحویلش دادم که معنیش میشد: -برو به جهنم ازخودراضی! از تو آینه نگاه کردم، میخواستم قیافه ی مغموم جناب سرگرد رو برای همیشه تو خاطرم بسپرم. عین بچهی که مامانش رو گم کرده باشه مرتب برام دست تکون میداد و دنبال ماشین میدوید. وای خدا مرسی که هستی! ازت ممنونم، داشت با اشاره یه چیزی میگفت ولی ایندفعه نمی فهمیدم معنیش چی میشه. شاید میخواست وایستم تا ازم عذرخواهی کنه. آره نباید میرفتم، باید میموندم و عذرخواهیش رو قبول میکردم؛ ضمنا جلوی رستمی و احسان خیلی بد میشد جناب سرگردشون که اینقدر روش حساب میکردن
به وسیله ی گیسو قهرمانی وسط خیابون جا بمونه و ضایع بشه، تا همین جا براش کافی بود. زدم رو ترمز و ماشین رو نگه داشتم. داشت به سمتم می اومد، وقتی دید وایستادم قدمهاش رو کندترکرد، جلوی ماشین که رسید شیشه رو دادم پایین و با بیمیلی و محض رضای خدا گفتم: -سوار شین! موهای فرخوردهش ریخته بود تو صورتش، با خنده گفت: -خانم قهرمانی، فرمون ماشینتون سفت نیست؟ برای چی میپرسه؟ -فرمون؟! -بله! فرمون، همون وسیله ی دایره شکلی که دستتاتون روشه. همون که باهاش جهت ماشین رو کنترل میکنین. آخه کی به این گفته که بانمکه؟! -بله خودم میدونم فرمون چیه، از سوالتون سر درنیاوردم! -بیاین پایین. -نه خیلی دیرم شده، شما بفرمایین سوار شین. تو موهاش دست برد و از جلوی صورتش کنارشون زد. بعد دولا شد و انگار داره یه راز بزرگ رو باهام درمیون میذاره گفت: -خانم قهرمانی ماشینتون پنچر شده.
دیدگاه کاربران