موضوع اصلی رمان زهرچشم:
ماهک، دختری آزاد و بیپروا، با روحی سرکش و مستقل است. اما یک سوءتفاهم کافیست تا سرنوشتش را به کلی تغییر دهد… او ناخواسته در مسیری قرار میگیرد که پایانش، عقدی است با سیدعلی، پسری متعصب، مغرور و بیگذشت؛ فرزند ارشد حاجمحمد، مردی که نامش برای اهالی محل حکم قسم دارد. حالا ماهک باید میان آزادیاش و این پیوند ناخواسته، تعادلی بیابد… در دل تقابل دو دنیا، آیا جایی برای درک، عشق یا حتی بخشش وجود دارد؟
آرنجم را به نیمکت تکیه داده و آدامسم را باد میکنم بی تابی عماد استوار در برابر زیبایی هایم اعتماد به نفسم را بیشتر می کرد. هنوز باور نداری؟ باید به فیلم جنجالی از خودم و استادهات دانشگاه برات روکنم تا باورت شه؟ با نگرانی نگاه در اطراف میچرخاند، می ترسد کسی حرف های محرمانه مان را بشنود و اما من بیخیال همانطور که با روی خته ام آدامسم را دوباره باد می کنم. – ماهی اون نامزد داره همین هفته ی پیش نامزد کرده نامزدش هم دختر به کله گنده س که اگه اراده کنه من و تو رو با هم میخره و میفروشه. قری به گردنم میدهم که نگاهم قفل چشمان وحشی عماد میشود و چشمکی به نگاه مشکی اش میزنم. برام مهم نیست فقط دارم باهاش خوش میگذرونم نمیخوام زن دومش بشم که عماد با نگاه اشاره میکند و من با دلبری نگاه میگیرم. نمی دو چه کیفی میده پر از ترس و استرس.
چهره اش را جمع میکند و لبخند دلفریبی میزنم از همان هایی که به گفته ی عماد پدر درآر بود و از روی نیمکت بلند میشوم و ابتدا مانتویم را باز میکنم. من به دور برم و برگردم انگار کمر استاده جذابمون داره میترکه. با خنده و عشوه میگویم و او اما با استرس دوباره نگاه در اطراف می چرخاند. – نرو، ماهی اگه حراست بفهمه بدبخت میشی. شانه بالا انداخته و چشمک ریزی به نگاه پر از نگرانی رها می زنم. با بغض ساختگی خم میشوم و دستانم را دو طرفش به پشتی نیمکت تکیه میدهم. – آقای ماجد من به خدا بی گناهم استاد استوار تهدیدم کرد گفت اگه خواسته های غیر اخلاقیش رو قبول نکنم حذفم میکنه منم که میشناسین، به دختر تنها و بی کس توی این کشور که مردهاش همه دندون تیز کردن برای به طعمه چه غلطی میتونستم بکنم؟! چیزی نمونده تا تموم بشه نباید خرابش کنم رها لب هایش را روی هم فشار داد
و با نگاهی براق لب می زند میدونی به خاطر این هدف چیا رو از دست دادی؟! او هم بلند میشود و من هیچ علاقه ای به ادامه ی این بحث ندارم. تو معصومیتت رو از دست دادی ماهی. جمله اش را نشنیده میگیرم و بعد از چشمکی که نثار نگاه اشکی اش میکنم سمت ساختمان قدم برمیدارم و تنها به عماد استواری فکر میکنم. وارد انباری که میشوم بازویم به طور ناگهانی کشیده می شود و کمرم محکم با دیوار برخورد میکند پر از ناز و عشوه میخندم و دستانم را دور گردنش حلقه میکنم. این کارها برای چیه ماهک؟! لبخند دلفریبی میزنم و حس سست شدنش خروار خروار خوشی توی دلم سرازیر میکند. مطمئنی همین و میخوای عشقم؟! – تو عاشق منى عماد غیر از اینه؟! از روی نیمکت بلند میشوم و حس و حال نصیحت های رها را ندارم وقتی دست سمتش دراز کرده و اشاره میکنم کوله ام را تحویل دهد.
اگه یکم قیافه مظلوم به خودت میگرفتی و اصرار می کردی استاد ولایتی نرم میشد. بدون حرف هر دو بند کوله را روی شانه هایم می اندازم و دست به جیب از کنار رها عبور میکنم. – بیخیال رها… خودش را به من میرساند. کجا میری؟ علی قراره بیاد دنبالم اگه خونه میری. شنیدن اسمش هم میتواند مرا از تصمیمی که دارم بازدارد و همه چیز می توانست صبر کند جز روبرویی با اویی که چند روزی میشد ندیده بودمش و انگار ناپدید شده بود، پیش آمده بود. قدم هایم دیگر سرعت و قدرت قبل را ندارند و یاد آخرین دیدارمان توی همین محوطه میافتم. یاد روزی که رازم برایش فاش شده بود و این خیلی ترسناک بود فاش شدن راز فروپاشی عماد و عامر استوار برای رفیق فابشان ترسناک بود. لبم را تر میکنم و نگاه سمت رها می چرخانم کمی مکث میکنم. در مورد من حرفی زده؟ چشم باریک میکند و متعجب میپرسد کی؟! علی؟!
دیدگاه کاربران